وضعیت: «در حال ویراستاری»
نامبردار nâmbordâr
یک. (صفت) ۱. مشهور ؛ ← نامدار۱.
ق۴. نبیره پسر داشتم لشکری / شده نامبردار هر کشوری (فردوسی، ۳/۱۵۷) ║ ق۶. اگر دیوار بینی راست بجهد نامبردار گردد در شهری به مهتری (جمالی یزدی، ۲۹۶) ║ ق۱۳. دختر آقا خان را که ... در طراوت رخسار و حلاوت گفتار، در مملکت آذربایجان نامبردار بود ازبهرِ خویش نکاح بست (لسانالملک سپهر، ۲/۸۱۹) ║ ق۱۴. کاشکی ادبای نامدار و شعرای نامبردار ایران ... حالت ایشان را به رشتۀ نظم و نثر کشیدندی (مراغهای، ۴۵۳) ║ ۱۳۳۴ش. ادیبالممالک فراهانی بزرگترین و نامبردارترین شاعر آنزمان ... مدیر روزنامۀ نیمرسمی آفتاب بود (نفیسی۱، ۵۹) ║ ۱۳۷۰ش. سیدمیرک، که از نقاشان و مذهِّبان نامبردار روزگارش بوده، در وصف تشعیر گفتهاست ... (مایل هروی، ۵۹۷)
۲. ارزش ؛ ← نامدار۲.
ق۴. زن نامبردار نامه بداد / پیام دلیران همه کرد یاد (فردوسی، ۶/۸۸) ║ فرستاده قیصر برِ ما زِ روم / یکی موبدی نامبردار بوم (فردوسی، ۷/۳۸۳) ║ ق۵. اگر بیند کی مسجدی را بنیاد کرد تا خدای تعالی در او پرستند، مردمی را بهخویشتن کشد و کارش بالا گیرد و نامبردار گردد و مهتر آن شود (خوابگزاری، ۳۶۲) ║ ق۶. بهپیش زیرکان نامبردار / در این اندیشهها کردیم بسیار (عطّار۴، ۱۰۵) ║ ق۱۳. فاضل خان گروسی امیرجار که فاضلی نامبردار و ادیبی کامکار بود با جماعتی از چاووشان به اخذ آن مأمور شد (لسانالملک سپهر، ۱/۳۱۷) ║ ق۱۴. والد ماجدش مرحوم امیرقاسمخان قوانلو پسر مرحوم سلیمانخان... است که خلفاًبعدسلف، در ایل جلیل قاجاریه، نامبردار بودند و مادر امیرقاسمخان نیز از محترمین زندیه بود (عضدالدوله، ۱۱۰)
۳. نفیس ؛ ← نامدار۵.
ق۴. همان باژ بایدْت پذرفت نیز / که دانش بِه از نامبردار چیز (فردوسی، ۷/۳۰۶) ║ ق۷. ز ششصد فزون بود پنجاهوپنج / که پُر دُر شد این نامبردار گنج (سعدی۱، ۳۷) ║ ق۱۳. از آن سو علما و اعیان گیلان به عرض رسانیدند که اینک بیشتر از منال دیوان در دارالخلافۀ طهران، در سرای عیسی خان خزانه است و توان دانست که این گنج گران با ظلم و تعدّی از رعیّت گیلان مأخوذ شده و بر زیادت از این جواهر ثمین و کالای تجارت اندوخته است که آن نیز گنجی نامبردار است (لسانالملک سپهر، ۳/۱۲۸۱)
۴. خاندان ؛ ← نامدار۳.
ق۴. بدادش بدان نامبردار شوی / چو یک چندگاهی برآمد بر اوی - یکی پور زاد آن هنرمند ماه / چگونه؟ سزاوار تخت و کلاه (فردوسی، ۱/۱۲۵)
۵. چیز مهم ؛ ← نامدار۸.
ق۴. مگرشان به زین بر توانی کشید / وُگرنه سرانشان ز تنها برید - سِلیح و سر نامبردارشان / بُری تا بدانند پیگارشان (فردوسی، ۴/۱۵۳)
۶. خدا ؛ ← نامدار۱۰.
ق۶. خداوند بزرگوار کردگار نامبردار به آدم صفی وحی فرستاد که: ای آدم منم خداوند جهان و جهانیان، آفریدگار همگان، پادشاه کامران (میبدی، ۱/۵۳۶) ║ خداوند کریم، نامبردار عظیم ... در این آیت بندگان را مینوازد (میبدی، ۱/۶۶۲)
۷. اسب ؛ ← نامدار۶.
ق۸. با یک گَله اسب نامبردار / با زین و لجام و ساز شهوار (شاهین شیرازی: اشعار یهودیان، ۱۲۲) ║ ق۱۳. پس زنان و فرزندان و اموال و اثقال خود را از راه بغداد روانۀ کربلا و نجف نموده، آنگاه در مدت ۳ ماه در هرجا از بلدان ایران اسبی نامبردار شنیده بود که توانست خرید از مردم خویش به نهانی فرستاد و دوچندان که سزا بود بها داد و چنانکه کس ندانست در محلّات ۵۰۰ سر اسب تازی جهنده به مضمار بست و اعداد کار سفر کرد (لسانالملک سپهر، ۲/۷۵۱)
۸. (دیوانی) ظاهراً نوعی مقرری و مستمری.
ق۱۰. سلطان ... خواجه را جهةِ استخراج زر لشکر و نامبردار در دارالسّلطنۀ هرات گذاشت (خواندمیر۲، ۳۷۰) ║ از تمامی قلمرو، سوای ماوراءالنهر، پانزدههزار سوار و پیاده از اکابر و اشراف و سپاهیان با سردار تاجیک بهرسمِ نامبردار حاضر کردند که در ملازمت روان شوند غیر لشکرهای مقرری اعلام ظفرانجام، از قصبۀ جام عبور کرده در موضع دیزباد نزول کردند (روملو، ۱/۲۳۳)
۹. امر مهم ؛ ← نامدار۷.
ق۱۳. بالجمله شاهنشاه ایران دل بر آن نهاد که صدارت اعظم را به میرزا تقی خان مفوّض دارد و این از فتح اقلیمی و گشودن کشوری نامبردارتر بود (لسانالملک سپهر، ۳/۹۶۵) ║ مرد افغانان نفس گسسته به سنگر قاسم خان درآمد و در دل داشت که کاری نامبردار کند (لسانالملک سپهر، ۳/۱۳۲۸)
۱۰. نامیده ؛ ← نامدار۱۱.
ق۱۴. در روز یکشنبه دوازدهم رجب ... در سفارتخانۀ سنیّۀ ایران، در زیر سایۀ میرزامحسن خان، ... برای استعانت و استمداد به دوام و حُسنانتظام مکتب ایرانیان که به «دستان» نامبردار است و ایرانیان را مایۀ شرف و افتخار، بزم ترانهای برپا و سروگاهی {ظ: سرودگاهی} آماده و مهیا شده بود (اختر، ۵/۴۱۰۳) ║ «اشرف» در عنوان شاهزادگان نوشته میشدهاست و وزرا که از صنف رعایا هستند به این عنوان نامبردار نمیشدند (اعتمادالسلطنه۴، ۲۳۸)
دو. (قید) با آبرو، افتخار و شهرت.
ق۴. همیشه بزی نامبردار و شاد / در شاه پیروز بی تو مباد (فردوسی، ۳/۱۷۶)
نامبردار آمدن
نامبردار کردن
نامبردار گردانیدن