فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

داءالثعلب

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
داءالثعلب ‎dâ’ossa’lab‎ [املای دیگر: داالثعلب؛ <عربی>]
(اسم) ۱. (پزشکی کهن) نوعی بیماری با علائمی مانند ریزش منطقه‌ای و معمولاً مدورِ موی بدن، به‌ویژه سر، صورت و ابرو، اغلب به‌صورت دوره‌ای و بدون درد و خارش ؛ داء/ دای ثعلب ‏۱؛ قس: طاسی منطقه‌ای.
ق۴. اگر این سو[ء]المزاج با مایه بُوَد، شکم پاک باید کردن به قی چنانکِ یاد کردم به‌باب داالثعلب (اخوینی، ۳۴۸) ║ ق۵. کشتزار پیش‌تر از آنکه خوشه بکشد چون روباه خویشتن را در آن بغلطاند خوشه در آنجا بازنیاید و داءالثعلب که موی برنیارد بدین مانند کنند (شهمردان۱، ۱۰۷) ║ ق۶. این علّت را داالثعلب ازبهرِ آن گویند کی روباه را بسیار افتد و مردم را بر سر و ابروی و موی روی افتد چون درم‌درم یا بزرگ‌تر (جرجانی۱، ۶۱۶) ║ ق۷. تافسیا گرم است و سوزنده و در علت داء‌الثعلب موی برویانَد (ابوبکر کاسانی، ۲‏/۷۹۴‏) ║ ق۸. گویند مردی در خواب دید که ستاره‌ها همه از آسمان فروریخت. موی سرش ریخت و به علت داءالثعلب گرفتار شد (شمس‌الدین آملی، ۳‏/۲۷۰‏) ║ ق۹. داءالثعلب: بسته شدن مسامات باشد که رستنگاه موی است، به‌سبب مادّه‌ای که دفع نفوذ مادّۀ موی کند یا به‌سبب فساد محل رُستن موی به‌جهت مادّۀ فاسد با سلامت ظاهر پوست، به‌خلاف داءالحیّه که در آنجا پوست بریزد (بدیعات اختیاری، ۱۰۸) ║ ق۱۰. در شیردان گاو هندی چیزی می‌باشد ... در بادهای گرم طلا کردن و خوردن آن سودمند بُوَد و چون سحق کنند و به شراب بسرشند و بر موضعی که سفید بود بمالند، موی سیاه برآید و اگرچه سبب او داءالثعلب و برص باشد (لسان طبسی، ۱۸۸) ║ ق۱۱. کم شود آن یک چون زلف به داء‌الثعلب / بیش گردد این چون حسن به امداد حلل (سنجر کاشی، ۳۴۰) ║ ق۱۲. در داءالحیة و داءالثعلب مشهود است که به‌واسطۀ احتباس خلط ردیء در منافذ مادّۀ شعری نیز فساد می‌گیرد (ارزانی، ۱‏/۲۰۰‏) ║ ق۱۳. در زمستان آب چشمه گرم است و در تابستان به‌غایت سرد و امراض سوداوی را از قبیل کوفت و جذام و آکله و آتشک و داء‌الثعلب و داء‌الفیل و نظایر این امراض مزمنۀ جلدیه را بسیار مفید و مجرب است (ضرّابی، ۸۱)
۲. بخشی از پوست که دچار عوارض این بیماری شده است ؛ داء/ دای ثعلب‏۲.
ق۵. قیصوم گرم است و خشک اندر درجۀ دوم ... و چون بسوزند و اندر آب پیاز کنند و بر داءالثعلب طلا کنند، سود کند (موفّق هروی، ۲۵۲) ║ ق۶. پاره‌ای موم کی پاره‌های او به سرانگشت فروفسرده باشند تیز است و سوزاننده شپش را بکُشد خاصه کی زرنیخ را با وی یار کنند و بر داالثعلب طلی کنند موی را برآرد و بخایند (جرجانی۱، ۱۶۸) ║ ق۷. پیاز نرگس بر جراحت نهند فراهم آرَد و اگر بر داالثعلب نهند، موی برآرَد (دنیسری، ۲۵۲) ║ ق۸. بُسّد ... گفته‌اند که گرانی گوش را سود دارد ... و اگر بر داءالثعلب طلی کنند سود دارد (ابوالقاسم کاشانی، ۱۴۶) ║ ق۱۰. اگر پیاز را بکوبند و با عسل بر داءالثعلب طلی کنند موی برآورَد (عبدالعلی بیرجندی، ۱۲۹) ║ ق۱۲. ثعلب ... به فارسی روباه ... نامند ... و خواص آن ... آشامیدن یک مثقال از شش خشک کرده سائیدۀ آن ... و مالیدن مخلوط آن با پوست تخم محرق بر داءالثعلب باعث روئیدن موی آن و قطور پیه گداختۀ آن ... در گوش جهت تسکین وجع آن و ادمان آن باعث رفع کری و تمریخ آن با روغن زیتون ... جهت اوجاع مفاصل (عقیلی خراسانی، ۲۸۶)

معنی داءالثعلب | فرهنگ جامع زبان فارسی