فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

دار

وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
دار ‎dâr‎ [جمع: ادرار]
(اسم) چهار چوبی به شکل مستطیل یا مربع از جنس چوب یا فلز پایه‌دار و دارای اجزای دیگر مانند چوب هاف، گوه و جز آنها که برای بافتن قالی، گلیم و مانند آنها به کار می‌رود ؛ داربست‏۴.
۱۳۴۷ش. یاشار هم‌چنان‌که پشتِ دار قالی نشسته‌بود، دفه می‌زد، فکری به‌خاطرش رسید (بهرنگی، ۱۱۴) ║ ۱۳۶۸ش. قالی‌باف‌ها پشتِ دارِ قالی درحالِ بافتن و به‌ترتیب دارِ قالی متشکل از تیرِ قائمة طرفِ چپِ آن و نخ‌گیرهایِ افقی و بافنده که رویِ تخته‌ای (دار) نشسته‌است (شهری۲، ۴‏/۸۱‏) ║ ۱۳۸۲ش. باور کن همین قالی رو اگه اون‌جا ببافی برای هفت پشتمون بسه. فکرش رو کردم، تو اتاق ته حیاط دار قالی می‌زنیم (کریمی، ۳۵۴) ║ ۱۳۹۳ش. هر کارگاه با توجه به نام هر کدام از اهل بیت ع تقسیم‌بندی شده است و هر دار قالی مخصوص به یکی از ائمه ع می‌باشد (حمیدرضا یونسی: فرهنگ زیارت، ش۱۵۲/۱۸)

معنی دار | فرهنگ جامع زبان فارسی