وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
مذمم mozammam [صورت عالی: اذم]
یک. (صفت) ۱. ⇅ مذمومیک. ۳.
ق۵. ایشان شتم همیگویند مرا مذمم، و من محمدم (اسفراینی، ۱/۴۲۶) ║ ق۷. تا مدح بود سیرت تو باد ممدّح/ تا ذم بود اعداء تو باشند مذمم (همگر، ۳۰۶) ║ ق۹. چون در جهان این گنجید که حبیب خدای را صلی الله علیه و آله ساحر و شاعر و کاهن و مجنون و مسحور و صابی و مذمم و امثال ذلک گفتند ... که ماند در جهان که خواهد که مسلّم ماند (عبدالله قطب، ۲۲۴)
۲. ⇅ مذمومیک. ۱.
ق۶. زهی تن تو منزّه ز شکلهای مزوّر/ خهی دل تو مصفّا ز فعلهای مذمم (فلکی، ۴۹)
۳. ⇅ مذمومیک. ۲.
ق۹. آن سر خبیث مذمم را آنجا که سر مطیّب مکرّم امام حسین ... نهاده بودند، بنهادند (کاشفی۱، ۳۹۸)
دو. (اسم) ⇅ مذممیک. ۱.
ق۶. ابلیس ... آواز داد به آوازی بلند که: «یا اهل الجباجب!» نمیدانی که مذممی با جماعتی صابیان بر حرب شما مجتمع شدند (ابوالفتوح، ۴/۴۷۴)