فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

اباً

وضعیت: «تأییدشده»
اباً ‎aban‎ [<عربی>]
(قید) از جانب پدر.
ق۱۰. اسکندر... کریم‌الطرفین بود، اباً و اُمّاً؛ بنا بر آنش او را ذوالقرنین گفتند (خواندمیر۱، ۱‏/۴۰‏) ║ ق۱۲. محمدحسن ‌خان صفوی اباً و قاجار اُمّاً در اصفاهان نزول اجلال نمود (رستم‌الحکما، ۶۲) ║ ق۱۴. سلسلۀ اینان در میان علماء ایران به جلالت عظمی ممتاز است، از عهد مجلسی اول که نیای اعلای اُمّی ایشان می‌باشد الی زمان وحید بهبهانی که اباً جدّ بزرگوار این خاندان عظیم‌الشأن است (اعتمادالسلطنه، ۱‏/۲۰۵‏) ║ نژاد میرزا احمد اباً به شیخ زاهد گیلانی و اُمّاً به حکیم مؤمن تنکابنی می‌رسد (اعتمادالسلطنه، ۱‏/۳۰۲‏)

معنی اباً | فرهنگ جامع زبان فارسی