فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

بازستدن

وضعیت: «در حال ویراستاری»
بازستدن ‎bâzsetadan‎
⇐ بازستاندن.
ق۴. ایوب گفت: این همه مرا خدای تعالی داد و هم او بازستد (بلعمی۲، ۱‏/۲۴۰‏) ║ ق۵. بوالفتح را پانصد چوب بزدند و اِشراف بلخ که بدو داده بودند بازستدند (بیهقی۱، ۴۰۵) ║ ق۶. گفت: پس چرا یوسف را از گرگ بازنستدی؟ یهودا سر فروافگند (احمد طوسی، ۵۲۷) ║ ق۷. ابوعلی ولایت هرات از او بازستد (جرفادقانی، ۱۱۹) ║ ق۸. روزی رشید با یحیی گفت می‌خواهم که دیوان خاتم را به جعفر دهم و چون با فضل است از او بازستدن شرم دارم (هندوشاه نخجوانی، ۱۴۶) ║ ق۹. رزقی که خدای تعالی به من ارزانی داشته، تو از من بازستدی (میرخواند، ۲‏/۱۹۵‏) ║ ق۱۳. لشکر متّحد بر یاغیان فایق آمده و دو قصبۀ معتبری را که در تصرّف ایشان بود بازستدند (دولت علیّه، ۲‏/۱۰۵۱‏)

معنی بازستدن | فرهنگ جامع زبان فارسی