فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

پروحشت

وضعیت: «در حال ویراستاری»
پروحشت ‎porvahšat‎
(صفت) ۱. ← وحشتناک‏‌یک‌. ۲.
ق۶. منم آن خدای که باد را بر جهان مسلّط کردم. اگر نه باد بودی، جهان پُروحشت شدی (بحر الفوائد، ۸۱) ║ ق۷. چه پُروحشت ساعتی است که تو در آن از ذکر خدای غایبی (شرف‌الدین قزوینی، ۱۴۵) ║ راه ناایمن و شوریده و پروحشت می‌دارد و تو از آن فارغ و غافل (محمد بن مطهر، ۱۶۱) ║ ق۸. در چنین فَیفای موحش و بَیدای پُروحشت که وحش به‌جز ماده غول نبودی و مار به‌جز اژدر ننمودی (ثغری، ۳۱۰) ║ ق۹. هیچ تنهایی پُروحشت‌تر از خودپسندی نیست (میرخواند، ۳‏/۵‏) ║ ق۱۱. وجود عشق درین خاکدان پُروحشت/ چو آتشی است که در دامن بیابانی است (صائب، ۲‏/۸۷۲‏) ║ ق۱۲. در آن شب سپاه منصور در آن بیابان پروحشت در پاسبانی خود مشغول (محمد مروی، ۳‏/۱۰۲۸‏) ║ ق۱۳. گربۀ دست‌آموز به تأویل مال یا راحت باشد؛ و از آنِ وحشی، مال پرتعب. ارطامیدوروس می‌گوید که گربۀ ماده، زن بدفریبندۀ پُروحشت باشد (نوری، ۳‏/۳۶۰‏) ║ ق۱۴. به من بفرما ببینم تو چگونه میانِ این طوفان پُروحشت این‌طور از دهشت دور و برکناری (تربیت، ۲‏/۱۱۵۸‏) ║ برای یوسف گل‌چهره در بازار پروحشت/ اسیر چنگ گرگانم نمی‌دانم چه بنویسم (نسیم شمال، ۱‏/۱۰۴‏) ║ ۱۳۲۰ش. یکی کشتی از دانش و عزم باید/ چنین بحرِ پُروحشت بی‌کران را (اعتصامی، ۸) ║ ۱۳۵۰ش. داستان از حیثِ ترکیب اجتماعی، جامعۀ تاریک و پروحشتی را معرفی می‌کند (آرین‌پور۱، ۲‏/۲۴۷‏) ║ ۱۳۶۸ش. چشم‌های پُروحشت و خونینش جانم را می‌لرزاند (درویشیان۱، ۲‏/۱۱۵۷‏) ║ ۱۳۷۷ش. تا او را می‌دیدم، لرزه می‌افتاد به تنم. هرچند پس‌ از آن شبِ پُروحشت دیگر مرا نخواست (قاسم‌زاده، ۵۱)
۲. (جا، زمان یا امری) که همراه با غم و اندوه فراوان باشد؛ غمناک.
ق۶. در این‌ مدّت پُروحشت که فرزند اعزّ اکرم ... از عالم فنا به عالم بقا رحلت کرد، ... دل‌ و جان این غم‌دیدۀ ستم‌کشیده را به داغ مفارقت مجروح کرد (خاقانی۲، ۱۹۰) ║ ق۷. کلمۀ خبیثه آن است که پوست‌ها از آن پُروحشت باشد و کلمۀ طیّبه آن است که دل‌ها از او خوش باشد (بهاء ولد، ۱‏/۲۶۴‏) ║ ق۱۰. بالا گرفت نوحۀ پُروحشتی کز آن/ غوغا به سقف غرفۀ بالابیان رسید (محتشم، ۱‏/۶۴۸‏) ║ ق۱۱. کیست دیگر در دلِ پُروحشت من جا کند؟/ سیل پا قایم در این ویرانه نتوانست کرد (صائب، ۳‏/۱۱۵۹‏)

معنی پروحشت | فرهنگ جامع زبان فارسی