فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

باراحت

وضعیت: «در حال تأیید»
باراحت ‎bârâhat‎
(صفت) ۱. (جایی) که به‌واسطۀ امکانات و زیبایی‌های محیط، شخص از حضور در آنجا احساس آرامش، آسایش و خوشی کند.
ق۵. جنّت بوستانی باشد آراسته به درختان بارور و اسپرغم‌های جویش و آب روان و جای‌های باراحت و پاکیزه، چنانک حس را اندران راحت باشد (ناصر خسرو۴، ۱۶۷) ║ ق۶. ملکا در آتش فرقت همت ما را بسوختی و از فضل و عنایت خود ما را به جزیرۀ شط رسانیدی. اکنون ما را در این محل مقیم گردان که این بس باراحت منزلی است و با تشریف و نزهت بقعه‌ای است (احمد غزالی۲، ۱۶۷) ║ دور از ساحت باراحت، دل‌رنجورم (خاقانی۲، ۲۹۲) ║ ق۷. دختر به‌ سبکی از آب بیرون آمد و او را تا به سرسرای خویش ببرد و درون رفت؛ مهر فیروز ساحتی باراحت دید (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۶۸‏) ║ ق۸. حق‌ تعالی ذات مبارک سلطانی را وارث اعمار گرداناد و این مصیبت را آخر مصایب کناد و ایام همایون را به میامن بقا و جلال شاهزادگان دیگر، اطال‌ الله‌ اعمارهم، محفوف داراد و مکاره از ساحت باراحت مصروف (ابن هندوشاه۱، ۱، جزء۱‏/۵۱۶‏) ║ ق۱۰. ای صفی می‌باید که در این سرزمین رحل اقامت انداخته، زاویه‌ای عمارت نمایی که آستانۀ سینه‌اش آشیانۀ طایران عالم بالا باشد و ساحت باراحتش مطاف طواف سالکان بساط بسیط غبرا گردد (خواندمیر۱، ۴‏/۴۱۷‏) ║ ق۱۱. ساحت باراحتش را از نشاندن نهال‌های ثمربخش و گلبن‌های عطرپرور مزیّن و معطّر ساختند (مفید بافقی، ۳، ق۱‏/۵۹‏) ║ ق۱۳. [ایشان] ... مرتعِ سَمین و خوب و زمینِ وسیع‌الید باراحت و آرام یافتند و حال‌ این‌ که اولاد حام سابق‌ بر‌ این در آنجا ساکن بودند (فاضل همدانی۱، ۷۶۴) ║ ق۱۴. تمام بنای کاروانسرا را از سنگ تراشیده و گچ ساخته و اطاق‌های بسیار خوب و بالاخانه‌های عالی و طویله‌های مرغوب و مبال‌های باراحت و بام‌ها از سنگ تراشیده مفروش (حاجی پیرزاده، ۲‏/۴۱۳‏)
۲. ← راحت۱‏‌چهار‌. ۵.
ق۵. هوبخت را هرگز روز می‌ناید نیکوتر و باراحت‌تر و خوش‌تر از آن روز که عزرایل به وی آید روز پسین و گوید: مترس! به ارحم‌ الراحمین می‌شوی، و با وطن خود می‌رسی (خواجه‌ عبدالله۲، ۳۹۶) ║ اگر ماه به قوس باشد، باراحت باشد و معیشت فراخ بوَد، اما خصومت‌ها پیوسته بوَد میان‌ عامۀ مردمان (گردیزی، ۲۳۶) ║ ق۸. این چنین روزگار باراحت / در همه عمر کس ندید به خواب ـ این چنین امن و عدل و آسایش / برنخوانده‌ست هیچ‌ کس ز کتاب (ناشناس: ابوالقاسم کاشانی۱، ۲۷) ║ ق۱۱. اگر در خواب بیند که شتری گردیده، متحمل بار گناه گردد. اگر بیند که بُختی سوار شده، سفر دور باراحت او را واقع شود و بخت و دولت روزی وی گردد (محمدتقی تبریزی، ۶۶)
۳. (چیزی یا امری) که خوب و خوشایند و دلپذیر باشد.
ق۵. غذاها که مر جسم را شاید و قوام زندگی جسم بدان است، چون اندر بوستان باشد به آغاز پوست و خاشاک و خار باشد ... و بیرون آید بر نیکوتر آرایشی به دیدار و خوش‌تر وجهی از مزه و باراحت‌تر جاهی از بوی (ناصر خسرو۴، ۱۶۸) ║ ق۶. هود، علیه‌ السلام و قومش به صحرا آمدند و حظیره‌ای ساختند از کله، آن باد که به ایشان رسیدی، نرم شدی و نسیمی گشتی باراحت، چون به عاد رسیدی چنان سخت شدی که شتر با هودج و مردم در او نشسته برگرفتی و بر هوا بردی و بینداختی (ابوالفتوح، ۸‏/۲۶۲‏) ║ سایه‌بان کردیم بر سر شما ابر را و فروفرستادیم بر شما مَن و سَلوی. و «مَن» ترنگبین باشد و گفته‌اند نعمتی باراحت و بی‌مشقّت باشد (معین‌الدین نیشابوری، ۱‏/۸۱‏) ║ ق۷. سالی بر این‌ صفت بر من بگذشت در زندگانی که مرگ از آن باراحت‌تر می‌نمود (دهستانی، ۲‏/۹۹۶‏) ║ ق۹. کوهی پدید آمد در ولایت ایشان، یکی از ایشان آنجا رفت سایه‌ای دید باراحت و در پیرامن کوه چشمه‌های آب روان و درختان (ابوالمحاسن جرجانی، ۷‏/۹۷‏)
۴. (کسی) که از آسایش و آرامش برخوردار باشد.
ق۵. از این شش مرتبت که فرود از ناطق است هرکه به ناطق نزدیک‌تر است، ثواب او تمام‌تر و باراحت‌تر است (ناصر خسرو۴، ۱۷) ║ ق۶. ما این کار تو به‌ جان بخریم تا تو باراحت باشی (سمک، ۵‏/۵۹۳‏) ║ ق۷. آخر جهد در آن کنید که در بی‌راحتی راحت گیرید و در رنج آسایش یابید که اگر در آن بی‌راحتی بگذارید، باراحت‌تر شوید (بهاء ولد، ۱‏/۷۹‏) ║ خدای‌ تعالی عادل است، ظلم نکند و به عدلش راحت و خرّمی و فرح در آرامِ دل و رضا نهاده‌است و غم و اندوه در شک و ناخشنودی نهاده‌است، یعنی آن بنده که خشنود باشد به قضای خدا، همیشه خرّم و باراحت باشد (شهاب الاخبار۱، ۳۷۰)
۵. ← راحت۱‏‌چهار‌. ۳.
ق۶. روزه داشتن در زمستان غنیمتی آسان و باراحت بوَد (شهاب الاخبار، ۳۰)
۶. ← راحت۱‏‌چهار‌. ۲.
ق۷. شما صدهزار دل‌های باراحت را و شکوفه‌ها و دولت‌ها را رها کرده‌اید و در این دو سه تاریکی گریخته‌اید (بهاء ولد، ۱‏/۸۲‏) ║ شاخ درخت تلخ با دانه شیرین وصل می‌پذیرد، مزه را می‌گرداند. چه عجب که در آن وصل روحت باراحت شود (بهاء ولد، ۱‏/۱۶۵‏)

معنی باراحت | فرهنگ جامع زبان فارسی