فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ساحره

وضعیت: «در حال ویراستاری»
ساحره ‎sâhere‎ [جمع: ساحرات]
(صفت، اسم) زنی که در سحر مهارت دارد و با استفاده از آن کارهای سخت یا ناممکن را ممکن می‌سازد یا چیزهایی را که از راه طبیعی به وجود نمی‌آید به وجود می‌آورد.
ق۴. و از بدی زنان ساحره در عقد ریسمان.(ح) (تفسیر طبری، ۷‏/۲۰۷۸‏) ║ ق۵. در آن روزگار زنی بود در آن ناحیت نام وی سَجاح ساحره، وی نیز دعوی نبوّت کردی (سورآبادی۱، ۴‏/۲۳۶۱‏) ║ ق۷. در حصار ارور زنی ساحره بود (کوفی، ۲۲۳) ║ ق۸. امیرزاده گفت حقیقت آن زن ساحره خواهد ‌بود (نخشبی۱، ۴۰) ║ ق۹. به خدمت مهریار وزیر برو سلام ما برسان و بگوی که هیچ می‌دانی که شمسۀ ساحره کجاست (بیغمی۱، ۲۴۳) ║ ق۱۱. تو را باید که خود را از میل بندودت بازداری که او ساحره و جادوست، عجب است که با تو وفا کند (خالقداد۱، ۳۲۸) ║ ق۱۳. مصمم به رفتن و معلوم نمودن خبر جزیره شدم. زیرا که اهالی سواحل مکران می‌گفتند زنی ساحره در این جزیره منزل دارد که هر مردی که قدم در جزیره گذارد آن زن ساحره اول او را به خود دعوت می‌نماید و بعد از استیفای حظ، آن مرد را به شکل ماهی نموده به دریا می‌اندازد (اعتمادالسلطنه۵، ۱‏/۴۶۴‏) ║ ۱۳۰۷ش. دنیای ساحرۀ جادوگر چشم‌بندی می‌نمود (آقا نجفی، ۵۸۱) ║ ۱۳۳۳ش. مقصودم کیست؟ آن ساحرۀ زیبا که در پشت دروازه با شیطان عهد بسته تا اورشلیم را ازهم بپاشد. (مدرّسی۲، ۶۶) ║ ۱۳۶۳ش. مادربزرگم از آن ساحره‌های عالم بود (براهنی۱، ۱‏/۳۱۹‏) ║ ۱۳۷۴ش. شاید او یک ساحره است و توانسته قلب خود را با یک قلوه‌سنگ ... عوض کند (دولت‌آبادی۲، ۳‏/۵۶۶‏)

معنی ساحره | فرهنگ جامع زبان فارسی