وضعیت: «در حال ویراستاری»
قرضخواه qarzxâh [جمع: قرضخواهان]
(صفت) ۱. (کسی) که از دیگری پول یا کالایی را به عنوان قرض طلب کند یا بگیرد ؛ مستقرض(mostaqrez).
ق۶. ای آفتاب از رخ خوب تو قرضخواه / وی آسمان ز خرمن قدر تو خوشهچین (جمالالدین اصفهانی، ۳۰۲) ║ ق۱۰. چنان به مرجع اخلاص خود شتابانم / که قرضخواهِ تُنُکمایه جانب میعاد (نظیری، ۴۱۵) ║ از دست قرضخواهِ جو و گندم این زمان / بهتر ز غار موش نباشد دگر مقام (واصفی، ۱/۷۱) ║ ق۱۴. قرضخواه به قرضدهنده وعده میدهد که در سال یا در ماه مبلغ معین ربح به او بدهد و مشتری نسیه هم جنس را قدری گرانتر از مشتری نقد میخرد (فروغی۲، ۳۴۲) ║ @در سخاوت افراط منما، نه آنقدر بده که مشهور باشی، و نه آنقدر مده که معلوم شوی؛ یعنی اگر مشهور باشی از هر طرف گدایان به تو رو آرند، اگر ندهی دشمن تو باشند. این سخن درحقّ فقرا نیست، دربارۀ قرضخواهان متملّق است (مراغهای، ۷) ║ ۱۳۷۱ش. وقتی شِکوه از کسادی و نداری و مثل آن بکنم، راه خواهش هر مفتبر و قرضخواه و دستیبگیر و اعانهبستان، حتی اگر زن و فرزند هم باشد، بسته میشود (شهری۱، ۲/۲۱۷)
۲. (کسی) که بابتِ دادن قرض به دیگری طلبکار است و به دنبالِ وصول طلب خود باشد ؛ مقارض.
ق۷. او بر پای قرضخواه افتاد و از او خواست و گفت: مرا مهلت بده و صبر کن تا هرچه داری بر من، بگزارم {متن: بگذارم}. او قبول نکرد و او را در زندان برد (دیاتسّارون، ۱۴۴) ║ ق۸. احمد بن خضرویه را چون زمان وفات رسید، هفتصد درم قرض داشت و قرضخواهان آمده بودند و نشسته (باخرزی، ۲/۲۶۴) ║ ق۹. زنی بیوه از قلّت مال شکایت کرد به او، قصۀ قرض شوهر و به گرو کشیدن قرضخواهان فرزندانش را تقریر نمود (میرخواند، ۱/۳۳۴) ║ ق۱۰. مولانا سعید قراکولی گفت که: من در کمال قلاشی و افلاسم و از قرضخواه گریخته، جلای وطن شده، به اینجا آمدهام (واصفی، ۱/۷۴) ║ ق۱۱. قرض از حساب رفت برون و نمیدهم / چیزی به قرضخواه به غیر از حساب قرض (واعظ، ۲۷۸) ║ ق۱۲. زاد خان گفت: عجب مردم بیقباحت نافهماید، که من مرد قرضدار پریشاناحوال از دست قرضخواهان پناه به شما آوردهام و شما مرا ریشخند مینمایید (محمد مروی، ۱/۴۲۰) ║ ق۱۳. آن یکی در شرمساری از عیال / وآن دگر از قرضخواهان در وبال (احمد نراقی، ۷۷) ║ بعداز انقضای هفت سال ابرا نمای و قاعدۀ ابرا این است هر قرضخواهی که به همسایۀ خود فرضی داده باشد، آن را ابرا نماید از همسایه (فاضل همدانی۱، ۳۶۰)