وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
تبردار tabardâr [جمع: تبرداران]
(صفت، اسم) کسی که کار و شغل او تبرداری است.
ق۱۰. خبر بهجهتِ نصر بردند که کُشندۀ ببر و خطیب، جوانی روستایی است تبردار، در بازار خروج کرده و فتّاح ضرابی را کُشت و بیدادی میکند (ابومسلمنامه، ۱/۵۹۴) ║ ق۱۴. صبح وقتی آمدیم بیرون جمعیتِ زیادی از فراش و مازندرانی تبردار و سرایدار که دیروز گفتهبودیم اسباب فراهم کنند که آن چنارِ بزرگ... با درختِ کاجی که جلویِ حوضِ دراز مقابلِ تالار آینه سردرِ موزه خشک شدهبود بیندازند، حاضر بودند (ناصرالدین شاه۳، ۳/۳۱۴) ║ ۱۳۲۸ش. غریزههایش کُنْد شدهبود و زنگ خوردهبود. جلو خودش نگاه میکرد و شبح آدمها و تبردارانی که درختها را میبریدند میپائید. آدمها برایش حالت لولو داشتند... یک وحشت ازلی و بیپایان از آنها در دلش ماندهبود (چوبک۵، ۱۰۰) ║ ۱۳۵۶ش. درختی را که با دست خود بزرگ کرده و به آن دل خوش کردهبودیم به تبردار سپردیم (دژکام، ۵۸) ║ ۱۳۷۱ش. پول اگر به گدا میدادند به گدای سید میدادند، اگرچه از تنوتوشه و هیکل و قوّت گردنش را تبردار نمیزد (شهری۱، ۴/۴۳۶)