فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

نامجو(ی)

وضعیت: «در حال ویراستاری»
نامجو(ی) ‎nâmju(y)‎ [جمع: نامجویان]
(صفت) ۱. (درمورد فرد بزرگ و مهم) دارای جاه و مقام ؛ نامخواه‏۲.
ق۴. یکی نامور خواهم و نامجوی / کز ایدر نهد سوی آن ترک روی (فردوسی، ۳‏/۴۲‏) ║ ق۵. ستیزه نه خوب آید از نامجوی / بپرهیز و گرد ستیزه مپوی (ابوالفضل مستوفی، ۴۱) ║ خراج همه کابل و بوم اوی / بدو داد یکسر شه نامجوی (اسدی۳، ۴۳۷) ║ ق۶. بدو گفت طیهور کای نامجوی / به‌گردِ فزونیّ و بیشی مپوی (ایران‌شاه۲، ۳۲۷) ║ ق۷. تو نام جوی ز دولت که تا ابد باشند / ملوک از در تو نامجوی و دولتیاب (همگر، ۱۸۱) ║ ق۸. از خسروان نامجو چون مکرمت او راست خو / ابن‌یمین را کس جز او نرهاند از بوک‌ و مگر (ابن یمین، ۸۷) ║ به رویین چنین گفت پس نامجوی / چه سازیم تدبیر این بازگوی (شمس‌الدین کوسج، ۱۳۷) ║ ق۹. زبان برگشادند میران او / که ای شاه فرخندۀ نامجو ـ چو ابر سر کوه کردی درنگ / نسازند شاهان نهالی ز سنگ (شرف​الدین یزدی، ۱‏/۸۲‏) ║ ق۱۰. ز خاکروبی کاخ تو، کامجو خاقان / ز پاسبانی قصر تو، نامجو قیصر (محتشم، ۱‏/۴۱۶‏) ║ ق۱۱. به تحریک امارت‌پناه پیرغیب خان استاجلو، بل به محض اقبال شاهزادۀ نامجو، ماه مراد از افق مقصود طالع شد (محمود افوشته‌ای، ۳۰۶) ║ ق۱۲. شهنشاه دریادل نامجو / برآوردش از دل همه آرزو (حسینی منشی، ۳۲۶) ║ ق۱۳. کنون آبت به روی آمد بهی روزت به سوی آمد / امیر نامجوی آمد که در جسم تو جان باشد (سروش، ۱‏/۱۲۴‏) ║ ق۱۴. احمد شه نامجوی دیندار / هفتم شه خاندان قاجار (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۳۳‏) ║ به شاه جهان گفت کای نامجوی / چو این آب را اندر آری به جوی (ادیب‌الممالک، ۲‏/۶۹۶‏) ║ ۱۳۳۰ش. شاه ایران نامجوی و خلق ایران کامجوی / فر یزدانی در او باقی الی‌ یوم‌ المعاد (بهار، ۱‏/۷۸۷‏) ║ ۱۳۵۳ش. آنچه در واقع ممکن بود یک همچو سلطان نامجو و مغرور را به یک دیوانۀ جبان و سفیه تبدیل کند، اولین شکست از مغول نبود، ضربتی بود که وی در اختلاف با ناصر خلیفۀ عباسی خورد (زرّین‌کوب، ۴۱۷)
۲. (درمورد کسی) که خواهان کسب شهرت و اعتبار و منزلت است ؛ نام‌جوینده؛ نام‌طلب؛ نامخواه‏۳.
ق۴. پسر بُد مر او را یکی خوب‌روی / خردمند و هم‌چون پدر نامجوی (فردوسی، ۱‏/۲۲‏) ║ ق۵. چون قاعدۀ مردان جنگی چنین بودی، همه سخت‌کوش و نامجوی بودندی (نظام الملک، ۱۳۷) ║ ق۶. نام‌جویان از شکوه رتبتی کان در شه‌ است / طبل‌ باز هیبت از بیم شبیخون می‌زنند (ظهیر فاریابی، ۸۱) ║ ق۷. بهشتی درخت آوَرَد چون تو بار / پسر نامجوی و پدر نامدار (سعدی۱، ۴۰) ║ ق۸. دگر گر نخواهی تو ای نامجو / که بد گویدت کس بدِ کسی مگوی (ابن یمین، ۵۹۷) ║ ق۹. شهرت‌طلبان نامجو را / یاد تو نشانده در زوایا (جامی۱، ۲‏/۷۷‏) ║ ق۱۰. چو از نامجویان نزد خیّری/ به آیین او نوبت اشتهار (محتشم، ۲‏/۱۴۹۹‏) ║ ق۱۱. ز بختِ تیره نتابند نامجویان روی / که گردد از سیهی راست گفت‌وگوی نگین (صائب، ۶‏/۳۰۸۶‏) ║ ق۱۲. نام‌جویان را طریق چرب‌نرمی لازم است / چون نگین نقش کسی ننْشسته با اسلوب خشک (تأثیر، ۵۹۹) ║ ق۱۳. تا ننوشی دُرد ناکامی نگردی نامجو / تا نپوشی برد بدنامی نگردی نامدار (قاآنی، ۳۷۸) ║ ۱۳۲۰ش. کاردانان نگزینند تبه‌کاری / نامجویان ننشینند به هر محضر (اعتصامی، ۳۹) ║ ۱۳۲۵ش. مردی به‌ لطف جامه و طرْف کلاه نیست / آن را به مرد خوان که شرف‌خواه و نامجوست (عالم‌تاج، ۷۳) ║ ۱۳۳۰ش. شهرت‌طلب است و نامجو، لیکن / بر قاعدۀ برادر حاتم (بهار، ۱‏/۴۶۸‏)
۳. (درمورد فرد مبارز) شجاع و دلیر ؛ نامخواه‏۱.
ق۴. یکی هفته دو لشکر نامجوی / به روی اندرآورده‌ بودند روی (فردوسی، ۲‏/۵۷‏) ║ ق۵. بدو گفت گلشاه کای نامجوی / میندیش وز دشمنان کام جوی (عیّوقی، ۱۹) ║ ق۶. سر نامجویان به فتراک بر / ز پیشش فگندند بر خاک بر (ایران‌شاه۲، ۴۹۵) ║ ق۷. مردان جنگی چهار گروه‌اند یکی مبارزان جانباز که نامجویند این گروه را بر میمنه باید داشت، دوم خداوندان شکیبایی و پایدار به کارزار ایشان را بر ساقه باید داشت (فخر مدبّر، ۳۳۰) ║ ق۸. فرامرز گفت ای گو نامجوی / از ایدر برو تازنان پیش اوی (شمس‌الدین کوسج، ۷۹) ║ ق۹. آن دو عیّار ... و آن دو نامجوی ... در آن شب تار عزم قیصریه کردند (بیغمی، ۲‏/۳۳۰‏) ║ ق۱۰. شعلۀ پیکار آبدار خرمن پندار نامجویان می‌سوخت و زبان سنان ثعبان‌کردار در سرزنش تیز شده، اسباب کین می‌اندوخت (خواندمیر۱، ۴‏/۴۲۶‏) ║ شاهد فتح می‌نمود از دور / به سپهدار نامجو دیدار (محتشم، ۱‏/۳۸۶‏) ║ ق۱۱. فوجی از دلیران نامجوی و قورچیان رزم‌خوی به ‌دفع آن گروه شتافته، مغلوب گردانیدند (اسکندر بیک، ۱‏/۱۳۱‏) ║ ق۱۲. دلیران نامجوی و نبردآزمایان تندخوی بادپیمایان جلادت‌عنان را در مضمار مردانگی گرم جولان ساخته، گَرد نبرد روی مهر و ماه را تیره‌ و تار گردانید (محمد مروی، ۱‏/۱۳۱‏) ║ ق۱۳. سارو خان برادرش به ریش‌سفیدی طایفۀ شقاقی سرخ‌رو و برادر دیگرش محمدعلی‌ سلطان به لقب خانی و سرکردگی سواران شقاقی نامجو آمد (دنبلی، ۱۲۶) ║ ق۱۴. مردان نامجو را در خانه خواب برده / شیران تیغ‌زن را در کوچه آب برده (نسیم شمال، ۲‏/۲۲‏)

معنی نامجو(ی) | فرهنگ جامع زبان فارسی