فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

وااستادن

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
وااستادن ‎vâ’estâdan‎ [املای دیگر: واستادن]
۱. ← ایستادن ‏۸، واایستادن‏۱.
ق۷. أقلعی: وااست (قرآن۵۹: فرهنگنامۀ قرآنی، ۱‏/۲۱۶‏)
۲. ← ایستادن ‏۳۴، واایستادن‏۲.
ق۹. اتزاع: وااستادن (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۱۵۵‏) ║ امساک: واستادن و نگاه داشتن و چنگ زدن و بازداشتن (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۱۸۱‏) ║ استعصام: چنگ درزدن و وااستادن (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۲۱۲‏)
۳. ← ایستادن ‏۳، واایستادن‏۳.
ق۹. الحام: ‌گوشت دادن و گوشت برآوردن و رویانیدن گوشت ... و وااستادن چاروا و به راه نرفتن او (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۲۰۶‏)
۴. ← ایستادن ‏۱۳، واایستادن‏۴.
ق۹. انجام: واشدن ابر از آسمان و وااستادن سرما و باران (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۲۰۷‏)
۵. ← ایستادن‏۱۵.
ق۱۲. به پیروی معدلتش اگر مور ضعیفی به جنگ فیل برنخیزد، عجیب نه و به قوت سرپنجۀ نصفتش اگر پشۀ نحیفی در برابر نمرود نخوتی وااستد، غریب نه (حسینی منشی، ۳۰۰)
۶. ← واایستادن ‏۵، ایستادن‏۱۰.
ق۱۳. پس از آن کفار پروسیای روسیاه است که به ما سفیر می‌فرستند اما خدا می‌داند برای چه؟ ... وااست ببینم دو خرسِ شمالی است که در کنج دنیا افتاده‌اند، اینان را دانیمارک و اسوج می‌گویند. قومی کوچکند و از شمار آدمیان معدود نه (میرزا حبیب۱، ۷۱۳)