فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ذنب

وضعیت: «در حال تأیید»
ذنب ‎zanab‎ [جمع: اذناب]
(اسم) ۱. (مجاز) کسی که به دنبال دیگری می‌رود و فرمان‌بُردار یا مراقب اوست.
ق۳. راس ذنب گشت و بشد {تصحیح قیاسی مصحح؛ متن: بسد} مملکت / زرّ زده شد ز نحوست نحاس (محمد بن وصیف سجزی: تاریخ سیستان، ۲۸۶) ║ ق۸. چو هیچ ماه‌رخی نیست بی‌ رقیب و ذنب / چرا رضا ندهم بر قضا به حکم الست (نزاری، ۱‏/۷۵۶‏) ║ ق۱۴. تو سر جمله امیرانی و ایشان ذنب‌اند / همه تابع به تو چونان‌که به رأس است ذنب (ایرج میرزا، ۷)
۲. (پزشکی کهن)
ق۴. این ذنب سه گونه بُوَد یکی را ذنب زاید خُوانند و دیگر را ذنب مستوی و سدیگر را ذنب ناقص (اخوینی، ۷۹۴) ║ ق۱۰. سبب قطع ذنب کثرت فضله و قلّت لحم است جهت آنکه الطف غذا به جانب علو میل می‌کند (کمال‌الدین شیرازی، ۲۰۱) ║ ق۱۲. ثقبه‌های فقار علوی وسیع‌تر از سفلی است تا نخاع از اصل آگنده بود و تا می‌رود به‌تدریج می‌کاهد ذنبْ‌مانند (ارزانی، ۱‏/۱۶۰‏)
۳. دُم.
ق۵. مر هر یکی را از ایشان صورتی دیگر است از صورت‌های آمیخته که قوّت خیالی کند و یا چون صورت‌های ناقص مثال پیشین، چون مردمی پرّان و مار با سر شیر و ذنب مرغ (حیّ بن یقظان، ۶۴) ║ ق۶. بُراق را دیدم میان صفا و مروه ایستاده، دابّه‌ای از درازگوش مِه و از استر کم، رویش چون روی مردم ... ذنب چون ذنب گاو (میبدی، ۵‏/۴۸۴‏) ║ ق۷. دخان ... اگر مشتعل نشود لکن محرق شود شوق و احراق در او دائم بماند برصورت ذوابه‌ای باشد، یا ذنبی یا ماری یا حیوانی کی او را سروها باشد (قطب‌الدین شیرازی، ۴‏/۳۱‏) ║ ق۸. نهنگ: به‌عربی تمساح گویند ... او را چهار پای باشد و ذنبی به‌مقدار شش گز (شمس‌الدین آملی، ۳‏/۳۲۹‏) ║ ق۹. تا انقراض عالم بر درازگوش ملامت سوار شد و ذنب آن حمار بر دست گرفته، و با نقرة و نفرین آن لعین گرد عالم می‌گردد (مرعشی، ۱۹۸) ║ ق۱۰. از ثقبۀ غلاف عقربی بیرون آورد، ذنب بر فوق چسبانیده (خنجی۱، ۱۳۴) ║ ق۱۱. ذنب سگ کسب طعمه کند مر او را و دهانش کسب ضرب برای وی (خالقداد۲، ۲‏/۲۰۰‏) ║ ق۱۲. در هنگام گرفتن افعی و حین قطع سر و ذنب آن باید که اذیت به او نرسد و زخمی و لاغر نگردد (عقیلی خراسانی، ۱۰) ║ ق۱۳. نوعی از مرغ‌ بهشتی در آن جزیره یافتم که بر سر هر ده شاه‌پر آن پر‌های سبز‌رنگ بر یکدیگر تافته‌ بود ... چندان خضرا و شفاف که گویی قطعه‌ای دو از زمرد آب‌دار بر ذنب آویخته‌است (ایران۱، ۲‏/۸۶۰‏) ║ ۱۳۳۰ش. مستی دهد اشعار من مانندۀ آب عنب / در رنجم از چندین هنر مانند طاوسان نر - تن فدیۀ مقبول‌ پر جان برخی رنگین‌ ذنب / زین همرهان مفتری چون یوسفم من متفری (بهار، ۱‏/۳۸۳‏)
۴. (هیئت و نجوم کهن) نقطۀ تقاطع فلک مایل کوکب و دایرة‌البروج که کوکب پس از عبور از آن وارد نیمۀ جنوبی دایرة‌البروج می‌شود (نقطۀ تقاطع دیگر رأس نام دارد)؛ ذنب‌التّنین ؛ قس: اژدها‏‌یک‌. ۹.
ق۵. تقاطع فلک مایل کوکب را با فلک ممثّل جوزهر گویند. و این دو نقطه بُوَد: یکی را رأس گویند و رأس‌التنّین گویند و دیگر را ذنب گویند و ذنب‌التنّین گویند (قطّان مروزی، ۸۷) ║ ق۶. بر سطح فلک اعظم نیز دایره‌ای بزرگ رسم شود، مرکز آن مرکز عالم بود و دایرۀ بروج را بر دو نقطۀ متقابل قطع کند؛ ایشان را نیز رأس و ذنب جوزهر خوانند کی این دو نقطۀ رأس و ذنب کی گفتیم بر مسامتۀ این دو نقطه باشد (شرف‌الدین مسعودی۱، ۵۱) ║ ق۷. آفتاب در زیر ذنب سیاه‌رنگ شود و نور از وی برود (بهاء ولد، ۱‏/۲۲۷‏) ║ ق۸. چون آفتاب به درجۀ ثور رسد یا اول حوت یا سه درجۀ قوس و از زحل و ذنب دور باشد، بر کاغذ کشند و بر گردن هر چهارپایی که بندند، رام شود و شموسی نکند (شمس‌الدین آملی، ۳‏/۵۳۶‏) ║ ق۹. زمانه ... خورشید دولت ایشان را در عقدۀ ذنب نحوست و حرمان منکسف کرد (حافظ ابرو۱، ۳‏/۱۳۳‏) ║ ق۱۰. سید ولد آدم محمد مصطفی ... در ربیع‌ الاول عام الفیل ... قمر در اوّل میزان و رأس در جوزا به شرف و ذنب در قوس ختنه‌کرده و ناف‌بریده متولّد شد (حافظ حسین، ۲‏/۴۵۰‏) ║ ق۱۱. آن نقطه را از دو نقطۀ مذکوره که چون قمر به حرکت خاص خود از آن بگذرد و عرضش شمالی شود ... نقطۀ رأس ... و آن دیگر را که چون قمر از آن بگذرد عرضش جنوبی شود نقطۀ ذنب و مجاز جنوبی قمر گویند (نرم‌افزار نجوم؛ مظفر بن محمد قاسم گنابادی: شرح بیست باب در معرفت تقویم تام، ۴۲) ║ ق۱۳. قمر ... نشاید که در حَمَل و سرطان و جَدْی و دلو و موضع ذنب و زحل باشد (نوری، ۱‏/۱۸۲‏) ║ ق۱۴. روز بیست و نهم این ماه تمام جرم آفتاب در عقده ذنب منکسف گردید (حسن فسایی، ۱‏/۸۶۵‏)
۵. سربازان دون‌رتبه‌ای که در دنبال و انتهای لشکر حرکت می‌کردند (به معنی ۳ نیز اشاره دارد).
ق۱۲. افاغنه سیاهی سپاهی را چون سرمه به‌نظر درآورده، از عین جهل تصور فوجی از قراول کرده، به سرداری رأس و دُم‌داری ذنب قلب‌آرا شدند (مهدی استرآبادی، ۲۸۰)
ذنبِ عقاب
(نجوم)
ق۵. زیر این هر دو ستاره‌ای است روشن‌تر بر آخر صورت و قدر پنج ارش از نیّر دوری دارد و بر کنارۀ تنگ مجرّه ایستده آن را ذنب عقاب خوانند (شهمردان۲، ۵۴۹)
ذنب کردن
(درمورد چیزی) افزودن دنباله‌ای به آن.
ق۹. تذنیب: دنبال کردن چیزی را و پخته‌گی پدید آمدن غورۀ خرما را از جانب دنبال و چیزی را ذنب کردن (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۲۹۶‏)
ذنبِ گرگ
(مجاز) روشنایی آسمان هنگام صبح اول یا صبح کاذب.
ق۷. چو روشن کرد آفاق را ذنب گرگ، ای صبح اول، وقت آمد روشن شدن صبح صادق و ... برنشست بر پشت راه، و بچشانید امیر را عذاب آتش سوزان (مقامات حریری، ۷۰)
ترکیبات دیگر: ذاتِ ذنب

معنی ذنب | فرهنگ جامع زبان فارسی