وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
ثمار semâr [جمعِ ثمر؛ (گاهی در فارسی آن را دوباره جمع بستهاند)]
(اسم) ۱. [میوۀ درخت یا دانۀ گیاه که به مرحلۀ برداشت رسیده و آمادۀ چیدن است] ؛ جمعِ ثمریک. ۱.
ق۵. هر چیزی که علف وی بوَد از ثمارهای مختلف که غالب بُوَد بر وی بوی، از آن گِرد وی همیتوان ساخت (اسفراینی، ۳/۱۲۱۱) ║ آفتاب چون به میانۀ برگها اندرتابد و بر ثمار افتد، آن آفتاب مرکب باشد از آفتاب و سایۀ برگها، پس حرارت او معتدل شود (قراضه، ۴۷) ║ ق۶. چون شُرفات درخت از ثمار خالی دید، عجب داشت کی چندین انجیر که خوردهاست؟ (ظهیری، ۱۶۵) ║ ق۷. طبقی که بر او ثمار و میوهها چندان بر هم نهاده شود که در طبق نگنجد، همه ریخته و پراگنده شوند (بابا افضل، ۲۵۲) ║ ق۸. بالای قلعه زمینی مسطح مستطیل به قدر یک فرسنگ زراعت و فلاحت و منابت اشجار و مزین به انواع فواکه و ثمار است (رشیدالدین فضلاللّه۱۵، ۱۲) ║ ق۹. فیالجمله از مشاهیر مداین و امّهات بلاد شام است. آب و هوای سازگار دارد و انواع ثمار بیشمار (حافظ ابرو۴، ۱/۳۶۱) ║ ق۱۰. صندلیها نهاده و از مأکولات قاز و مرغِ بریان ... و انواع ثمارهای خشک و تر بر طبقهای چینی مرتّب گردانیدند (خواندمیر۳، ۴۸۰) ║ ق۱۱. گر باغبان به باغ بَرَد آب تیغ تو / اشجار را به شکل سر از تن دهد ثمار (طالب آملی، ۳۹) ║ ق۱۲. بیسِم ... ثمری است شبیه به بِه ... هنگام رسیدن ثمر آن هنگام رسیدن ثمار دیگر است و تا اواسط زمستان میماند (عقیلی خراسانی، ۲۶۰) ║ ق۱۳. انواع اشجار فواکه و ثمار و الوان نهال و ریاحین و ازهار موسم خزان و بهار در هر قطعه کاشته (دنبلی، ۱۰۱) ║ ق۱۴. منم آن شاخ کز اقبال تو روییدم / هرزمان از من صدگونه ثمار آید (ادیبالممالک، ۲/۱۵۵)
۲. (مجاز) [حاصل، نتیجه، پاداش یا فایدهای که از انجام کاری یا رفتاری به کسی میرسد] ؛ جمعِ ثمریک. ۲.
ق۶. هرچه نتیجۀ خرد و ثمرۀ عقل باشد خیر است و هرچه ثمار جهل و ریع نادانی بود شر است (محمد ملطیوی۱، ۲۵۹) ║ ق۷. گفتند: ثمار عقل چیست؟ گفت ثمار او آنچه شریف و کریم است، بسیار [است] (شرفالدین قزوینی، ۵۹)