فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

رحم

وضعیت: «در حال ویراستاری»
رحم ‎rahm‎ [فعل همایند: آوردن، افگندن، بردن، خوردن، داشتن، ساختن، فرمودن، کردن، نمودن (مجهول: آمدن، شدن)؛ <عربی>]
(اسم) ۱. محبت و مهربانی نسبت به کسی و در شرایط سخت به او توجه کردن و یاری رساندن و با او همدردی کردن ؛ رحم‌ومروت.
ق۴. من به شما کسی فرستم که به دل او اندر رحم نبُوَد و ز من که خدایم نترسد و از شما نه‌اندیشد و جامۀ هیبت او را بپوشانم (بلعمی۲، ۱‏/۴۷۵‏) ║ پیغمبر را از خدیجه یاد آمد و بر زینب نیز رحم آمدش (بلعمی۲، ۳‏/۱۴۴‏) ║ ق۵. کسانی که ایشان را با یکدیگر رحم باشد برخی از ایشان اولیتر باشد به برخی یعنی اندر میراث (اسفراینی، ۲‏/۸۴۰‏) ║ ق۶. بیا تا نزدیک سلطان رویم و حال براءت ساحت خود بازگوییم، باشدکه بر اضطرار و افتقار ما ببخشاید و بر فقر و فاقه و ضعف و نالۀ ما رحم نماید (دقایقی، ۱۰۱) ║ زخم داری بهر دشمن رحم داری بهر دوست/ دوست بودم ازچه بر من زخم چون دشمن زدی (سنایی۱، ۶۲۹) ║ ق۷. چون غم دل می‌خورم، رحم بر دل می‌برم/ کای دل مسکین! چرا در چنین تاب‌وتبی؟ (مولوی۱، ۷‏/۲‏) ║ گر نبودی لافِ زشتت ای گدا/ یک کریمی رحم افگندی به ما (مولوی۲، ۲‏/۴۲‏) ║ ق۸. شاهزاده چون این اضطراب بدید آتش رحم دلش را بسوخت (زنگی بخاری۲، ۱۳۲) ║ ق۹. رحم بود بر فغان و زاری شب‌های من/ گر دل سختش نه سنگ و مرمر و خاراستی (اسیری، ۳۰۰) ║ رحم بر حال عاشقان فقیر/ گاه داری و گاه گاهت نیست (قاسم انوار، ۸۶) ║ ق۱۰. حسرت برَم همیشه نظیری ز صیدگاه/ زین خوی رحم کآفت صیّادی من است (نظیری، ۵۶) ║ دل قطره‌قطره خون شد و از راه دیده رفت/ رحمت هنوز بر من بی‌دل نمی‌شود (یوسف‌بیک: سام میرزا، ۳۴۵) ║ ق۱۱. جور در آئین او هست ولی رحم نیست/ پادشه مُلک عشق پادشه دیگر است (طالب آملی، ۳۵۳) ║ ق۱۲. رحم بر جان جوان را خود نخوردی ای‌ دریغ/ عالمی را در فراق خویش کردی مبتلا (سیّدا، ۴۵) ║ ق۱۳. رحم سازید ای زنان این دیار/ شوهرم افتاده بیمار و نزار (تعزیه، ۱‏/۷۲‏) ║ ق۱۴. بی‌بی گفت: من از حالا به شما التماس می‌کنم که به‌ حال او رحم آورید و کمتر آزارش کنید (خسروی۱، ۶۱) ║ ۱۳۰۱ش. مطابق عقیدۀ این عالِم انگلیسی اگر انسان یکی از هم‌نوعان خود را درحالِ بیچارگی و فلاکت در کنارِ دیواری افتاده ببیند که از شدّت گرسنگی از حال رفته و مشغول جان دادن است نباید به او رحم کند (مشفق۱، ۱۶۹) ║ ۱۳۲۷ش. مادر فریاد می‌کرد و می‌گفت: اگر خودم را نمی‌خواهید، اقلاً به این بچه رحم کنید (علوی۵، ۱۸) ║ ۱۳۴۴ش. می‌توانم تو را بکشم و آخ هم نگویم. من رحم نمی‌شناسم (به‌آذین۵، ۱‏/۳۹۲‏) ║ ۱۳۶۰ش. عدل و انصاف نباشد ره‌ورسمِ حضرات/ همچنان رحم که در کیش مغول ممنوع است (حالت۱، ۳۳) ║ ۱۳۸۰ش. با دستور تو حاضرم تا آن‌سر دنیا با تو بیایم و از دست مادربزرگ بااستبداد و پدر بدون‌ رحم نجاتت بدهم (پیرزاد۱، ۱۹۰)
۲. لطف و مهربانی بسیار زیاد خداوند نسبت به همۀ موجودات که با بخشش و آمرزش همراه است.
ق۴. ازبس زاری که بکرد، خدای عزّوجلّ بر وی رحم کرد و گفت: هلاک نکنم و بیت‌المقدس را ویران نکنم تا تو حکم نکنی. بر ایشان شو و ایشان را پند دِه تا بازگردند (بلعمی۲، ۱‏/۴۷۶‏) ║ ق۵. شما را خداوند توبه دهاد/ بر این مؤمنان رحم و شفقت دهاد (ربیع، ۸۶) ║ ق۶. ای خداوندی که رحم تو به‌پیش زخم تیر/ پیش عمر من سپر شد گرد جان من حصار (امیر معزی، ۳۷۹) ║ ق۷. رحم فرما بر قصور فهم‌ها/ ای ورای عقل‌ها و وهم‌ها (مولوی۲، ۳‏/۳۳۶‏) ║ ق۸. رحم اگر نیست تو را با مَنَت/ ای مَه من دست من و دامنت (ابن یمین، ۵۹۲) ║ ق۹. اگر ما بدکرداریم، به نیک‌کرداری محمد صلی‌الله‌ علیه‌ و آله بر ما رحم کن (عبدالله قطب، ۴۳۷) ║ ق۱۰. خدایا تو فرموده‌ای که دل‌های شکسته را دوست می‌دارم و در دل‌های شکسته‌ام محل رحم است که به‌غایت دل‌شکسته‌ام و از هیچ‌کس امید مدد نیست (قاضی میر احمد۱، ۱‏/۳۲۸‏) ║ ق۱۱. ختم سخن ز نشتر ابنای روزگار/ بر زخم دل چو مرهم رحم خدا نشین (زلالی، ۹۳) ║ ق۱۲. گنهکاران خود را تو ببخشا/ ز لطف خود به ما تو رحم بنما (محمد مروی، ۱‏/۳۴۸‏) ║ ق۱۳. میرزا رضا، از قرار تقریر خود، در میان رودخانه، کم‌قوت شده و نفس او تنگ و بی‌حال شده، لیکن از آنجا که رحم خدا، در هر جا و به هر حال شامل احوال همۀ بندگان است،‌ او را از قضیۀ مذکور نجات داد (میرزا صالح۲، ۷۶) ║ ق۱۴. مگر خدا ازسرِ تقصیر من بگذرد و بر من رحم کند (اعتمادالسلطنه۳، ۵۳) ║ ۱۳۴۰ش. بسم‌الله‌ الرّحمن‌ الرّحیم یعنی ابتدا می‌کنم به‌ نام خداوندی که در دنیا بر مؤمن و کافر رحم می‌کند و در آخرت بر مؤمن رحم می‌نماید (امام خمینی، ۱۵۲) ║ ۱۳۵۸ش. هنوز صدای شیخ اسماعیل می‌آید: «... و زادۀ کنیز تو است و به تو نازل شده‌است. اگر بدرفتار است رحم کن بر او ... یاارحم‌الراحمین ...». - رحم؟ ... صدای به‌غم‌نشستۀ قدم‌خیر بود که از گلو برمی‌خاست (محمود۷، ۱۴) ║ ۱۳۷۷ش. به تضرع و التماس از درگاه خدا می‌خواست که همین یک لطف را در حقّش بکند و جان بچه‌اش را نجات بدهد: - خدایا مرا ببخش! او را از من نگیر! به من رحم کن ای‌ خدا، با من رحیم باش! (شاملو۱، ۱‏/۴۷۵‏)
۳. از خطا و گناه کسی چشم‌پوشی کردن؛ بخشش.
ق۵. خطیب رحم تو گوید دعای مستغفر/ طبیب مهر تو داند دوای استغفار (ابوالفرج رونی، ۶۵) ║ ق۶. در خلقنا الانسان ضعیفا، حق خبر داد در این حدیث از بخل ایشان و قلّت رحم بر مجرم (روزبهان۱، ۱۲۹) ║ ق۷. هرکه گناه کند چون توبه کند انگار کی نکرده است. او نیز توبه کند و به عمل صالح مشغول شود. عفو فرمای که آن زن جهودهٔ کافر پرمکر و حیل بود و ابلیس لعین غدر کرده‌است. بر وی ببخشا و رحم کن (عمر سهروردی: رسایل جوانمردان، ۱۳۱) ║ ق۸. باز بر ایشان رحم کرد و گناهشان ببخشید و هرویان دست به دعا برداشتند و ظفر و نصرت او را از حق‌ تعالی می‌خواستند (رشیدالدین فضل​الله۱۳، ۲‏/۱۰۸۲‏) ║ ق۱۰. حق سبحانه و تعالی صاحب مروتان سالف را به محض عنایت خود رحمت کناد و رجاءِ واثق است که به‌مقتضایِ ارحم ترحّم چنان‌که ایشان بر اهل جرایم رحم کردند، حق سبحانه و تعالی نیز بر جرایم ایشان چنان کرده‌ باشد (دوغلات، ۱۴۲) ║ ق۱۱. امید رحم با چندین گنه دارم ز بی‌باکی/ که از تیغش ز خون بی‌گناهان زنگ برخیزد (صائب، ۳‏/۱۴۷۶‏) ║ ق۱۳. ای آن‌که زیر تیغش امّید رحم داری/ ترسم نکرده باشی رحمی به خسته‌جانی (فروغی بسطامی، ۲۸۶) ║ ق۱۴. ما اگر بندۀ عاصی تو هستیم، بندۀ دشمن و یاغی تو نیستیم. اگر ظلم ظالمان به نهایت نرسیده، طاقت ما به نهایت رسیده. بنده رحم نمی‌کند، تو رحم فرما! (سیّاح۱، ۴۲۲)
۴. در کاری سختگیری داشتن و بدون ملاحظه آن را انجام دادن.
۱۳۰۸ش. کتابچه در کیف است، بردارید و بروید به اتاق خودتان، در یکی‌دو ساعت خواهید خواند. اما قول بدهید که بعد از خواندن قضاوت خودتان را بدون ملاحظه بگویید به من رحم نکنید (حجازی۱، ۷)
به رحم آمدن
به وجود آمدن احساس دلسوزی، محبت و غمخواری نسبت به کسی یاری رساندن به او.
ق۱۲. چو از حد گذشت آن جفا و ستم/ به‌ رحم آمد این چرخ پُرپیچ‌وخم (سیّدا، ۷۶) ║ ق۱۴. چه می‌کنی، به‌ رحم آمدی! عجب! اگر شما بشنوید که در کوچه سگی هار است، فی‌الفور شما تفنگ خود را برداشته و بی رحم و ترحّم او را زده و می‌کشید (طاهر میرزا۲، ۴۷۰) ║ ۱۳۳۰ش. گر به‌ رحم آیی و خواهی روی بنمایی به من/ مشکل ار پیدا کنی با این تن لاغر مرا ـ خوی با نسرین و سیسنبر گرفتم، کاین دو یار/ می‌کنند از روی و از مویت حکایت مر مرا (بهار، ۱‏/۶۱۰‏) ║ ۱۳۵۸ش. اگر حزب یا هیأت رهبری یا شخصیتی مثل مصطفی‌ خان به این فریادها گوش بدهد و به‌ رحم بیاید آن‌وقت فاتحۀ انقلاب خوانده‌است (یونسی، ۳۵۳) ║ ۱۳۶۸ش. ای پدر، به آسمان و به حضور تو گناه کرده‌ام و دیگر شایستۀ آن نیستم که پسر تو خوانده شوم. پس برخاست و به‌سویِ پدر خود روان شد؛ اما هنوز دور بود که پدرش او را دید و به‌ رحم آمد و به‌سویِ او دوید و او را در آغوش کشید و بوسید (نجفی۱، ۱‏/۱۲۲‏) ║ ۱۳۷۷ش. یکی از سرخ‌ها که از کندیِ جان کندنش به‌ رحم آمده‌ بود، از نزدیک تیری به‌اش زده بود که هم اثر سوختگی گلوله را رو صورتش باقی گذاشته بود، هم ردّ سیاه دود باروت را (شاملو۱، ۳‏/۱۳۱۳‏)
به رحم آوردن
به وجود آوردن احساس دلسوزی، هم‌دردی و غمخواری در کسی.
ق۱۱. شکسته‌رنگیِ من عشق را به‌ رحم آورد/ به زر هر آنچه برآید به‌زور نتوان کرد (صائب، ۴‏/۱۸۲۳‏) ║ ق۱۳. عالم مگر از ناله به رحم آورم آن دل/ ای وای چه با خوی خداداد توان کرد (احمد نراقی، ۴۵۸) ║ ۱۳۰۹ش. بی‌اختیار یک ناله از دلم بلند شد که همه را به‌ رحم آورد ولی سر را حرکت ندادم (نواب رضوی، ۱‏/۶۸۴‏) ║ ۱۳۵۰ش. او از این تهدید جا می‌خورد و کنار کوچه می‌نشست و به‌ صدای بلند گریه می‌کرد، به‌قدری که های‌های گریۀ او بعضی‌ از همسایگان را به‌ رحم می‌آورد (حالت۲، ۱۲۰) ║ ۱۳۶۸ش. ناگهان چشمش به کفش‌ کتانی کهنه‌ام که پشتش را با نخ دوخته‌ام می‌افتد. ناخنم از جلو کفش بیرون زده‌است: ـ این مایۀ آبروریزی را ... حرفش را عوض می‌کند: ـ خب برای به‌ رحم آوردن دل‌ آن‌ها بد نیست (درویشیان۱، ۲‏/۱۰۸۸‏)
رحم کردن
(با حرف اضافه «بر»، «به»، معمولاً به‌صورتِ منفی) (درمورد چیزی) آسیب رساندن و مراقبت و توجه نکردن به آن.
ق۱۴. معبدی که به نام ارشته پادشاه قدیم یونان ساخته گشته و دیگر مجسمه‌های بسیار که روزگار بر آن‌ها رحم نکرده در حال انهدام هستند و غیره (ممتحن‌الدوله، ۱۲۲) ║ ۱۳۶۷ش. این بی‌دین‌ها اتاق بچه‌ام را آتش زده‌اند. حتی به آن دخمۀ نمور هم رحم نکرده‌اند (معروفی، ۱۹۰) ║ ۱۳۶۸ش. انگریزی‌ها ... به این ساعت هم رحم نکردند. ساعت دو تا زنگ داشت. زنگ بزرگ درست سرِ ساعت می‌زد (درویشیان۱، ۴‏/۱۷۲۱‏) ║ ۱۳۷۷ش. گریگوری نه به شلاق رحم می‌کرد نه به اسب‌ها، و به‌این‌ترتیب هنوز ده دقیقه از حرکتشان نگذشته‌ بود خوتور را پشتِ‌سر گذاشتند و حالا سبزی باغ‌های آخرین سامانه‌ها زیر چشم‌شان می‌چرخید (شاملو۱، ۱‏/۱۰۱‏) ║ ۱۳۷۸ش. ازقندی آن‌طرفِ جهان‌شاه نشسته‌ بود و آتش‌به‌آتش سیگار می‌کشید. گفتم: رحم به خودت نمی‌کنی به این سیگارها اقلاً یک رحمی بکن (کاتب، ۸۸)
رحم و مروت
صورت نحویِ رحم‌ومروت.
رحمی
۱. برای جلب مهربانی و محبت و طلب همدردی و دلسوزی در شرایط نابسامان به کار می‌رود.
ق۸. رحمی کز انتظارت دوچشم چار کردم/ وز گریه هست صد جو در هر چهار مانده (امیر خسرو۴، ۷۸۶) ║ ق۱۰. رحمی که زِ دست می‌رود کار/ بر غرقه جفا بُوَد تغافل (نظیری، ۲۶۹) ║ ق۱۱. رحمی ای اختر طالع که دگر تاب نماند/ بر دلم چند زنی نیش چو زنبور بس است (سلیم تهرانی، ۱۲۱) ║ ق۱۲. رحمی، رحمی که از کنارم/ رفتی تو و کُشت انتظارم (طبیب اصفهانی، ۱۲۹) ║ ق۱۳. دل در این قالب غریبست ای حبیب/ رحمی آخر ای اخی بر این غریب (احمد نراقی، ۳۹۸) ║ ۱۳۳۰ش. رحمی که بسوخت عشق تو مرا/ چندان‌که نماند خاکستر من (بهار، ۲‏/۱۳۱۲‏) ║ ۱۳۴۳ش. صنما تا به‌ کی‌ام از مژگان باری تیر/ رحمی آخر چو زپا درفکنی دست بگیر (روحانی، ۳۱۵) ║ ۱۳۶۰ش. نالید شب زشدّتِ سرما فقیر و گفت/ رحمی به حالِ من که ندارم سرای گرم (حالت۱، ۲۳۶)
۲. برای یاری گرفتن از خدا و طلب آمرزش و مغفرت به کار می‌رود.
ق۹. از خطا بر خویش ما را نیست رحم/ هم تو رحمی از بر ما ای رحیم (آذری، ۲۵۴) ║ ق۱۱. یا رب، دری ز کعبه گشا در کنشت ما/ وز لوح آب و آینه حک ساز زشت ما ... - رحمی که بی ‌نسیم عطای تو می‌دمد/ رنگ خزان ز چهرۀ اردیبهشت ما (سنجر کاشی، ۱۲۲) ║ ق۱۳. کای خدا رحمی به این دلگشته‌خون/ کز گلیم خود نهاده پا برون (احمد نراقی، ۴۰۶)
ترکیبات دیگر: دل کسی به رحم آمدن؛ دل کسی را به رحم آوردن
ارجاعات: رحم‌ومروت

معنی رحم | فرهنگ جامع زبان فارسی