فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

واستدن

وضعیت: «در حال ویراستاری»
واستدن ‎vâsetadan‎
⇐ بازستدن.
ق۵. الارتجاع: عطاء داده واستدن و بازگردانیدن (زوزنی، ۲‏/۶۹۹‏) ║ ق۶. اگر تو را به‌کار نیست واستدن هم در شرط جوان‌مردی نیست! (میبدی، ۱‏/۳۷۶‏) ║ ق۷. سگ چو برد پهلوی فربه ز خوان/ از دهنش واستدن چون توان (امیر خسرو۸، ۳۵۰) ║ ق۸. صوفیان واستدند از گرو می همه رخت/ دلق ما بود که در خانۀ خمّار بماند (حافظ، ۱‏/۳۶۶‏) ║ ق۹. الاِستیحار: به مزد واستدن (دهار، ۱‏/۳۷‏) ║ ق۱۳. یا مده یا مستان زین دو یکی باید کرد/ دادن و واستدن کار جوانمردان نیست (تیمور میرزا، ۲۴۶)

معنی واستدن | فرهنگ جامع زبان فارسی