فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

دا(ء)

وضعیت: «در حال تأیید»
دا(ء) ‎dâ(’)‎ [جمع: ادوا(ء)]
(اسم) ۱. بیماری جسمی یا روانی یا هرگونه عارضه‌ای مانند سوختگی یا زخم.
ق۵. نه هر کو قلم برگرفت از دوات / شفا کرد داند جهان را ز دا (غضائری رازی: شاعران بی‌دیوان، ۴۵۸) ║ ق۶. گاهی غریب را بنماید طریق سیر/ گاهی طبیب را بنماید دلیل دا (جمال‌الدین اصفهانی، ۱۷) ║ ق۷. در امتنان این خیر و احسان، تو را با فضیلت ید علیا معجزۀ ید بیضا، به معالجۀ این داء معضل که به من رسیده‌است، پیدا گردد (وراوینی، ۱‏/۲۷۱‏) ║ ق۸. جهان مرکّب از امور متضاد است، چون نوش و نیش و مرهم و ریش و داء و دواء و رنج و شفاء (رشیدالدین فضل‌الله۶، ۲۰۲) ║ ق۹. جلال‌الدین شاه شجاع را مزاج از منهاج استقامت انحراف یافته، ضعف بر اعضا و جوارح مستولی شد. ... پادشاه ازرویِ تأمل دانست که دائی معضل و مهلکه‌ای هایل است (عبدالرزاق سمرقندی، ۱ ، ق۲‏/۵۵۸‏) ║ ق۱۰. اکنون شما قادرید بر آنکه مردگان را زنده کنید و آنکه داء برص را به سازید؟ (حافظ حسین، ۲‏/۴۰۵‏) ║ ق۱۲. حکیم بی‌ اَتالیق که حَکَمۀ توسن حکمرانی ابوالفیض‌ خان والی بخارا بود ازآنجاکه داءِ دَویِ بی‌دوا را معاجلت در معالجت اولی، حکیمانه به قانون اصابت معاملت کرده ازجانبِ والی مذکور برای استیاق امر مُهاتات و استنشاق هوای هَوادات ... به تقبیل عتبۀ والا فائز شد (مهدی استرآبادی، ۵۱۰) ║ ق۱۳. تدبیر سوختگی آتش و آب گرم و روغن گرم و جز آن دا، مشتمل است بر چند قِسم (نوری، ۳‏/۳۷۲‏) ║ ق۱۴. معالج داء درون و برون پیر و برنا، ترحم خسرو گیتی‌ستان، مرهم دل‌های ریش آمده و تفقد شهریار دارادربان جامع خاطرهای پریش (اختر، ۴‏/۳۰۴۹‏)
۲. (مجاز) مشکل یا ایرادی که در کاری یا برای چیزی به‌وجود می‌آید.
۱۳۰۸ش. چه بسیار مرواریدی که در ظاهر شاداب و غلطان است و با قیمت گزاف ابتیاع شود و به زمان اندکی تغییر ماهیت آغازد ... برای آن داء دوائی که تجربه کرده‌اند مروارید رنگ‌باخته را طعمهٔ مرغ خانگی ساخته و مرغ چون آن را بلعید، پس از ده دقیقه آن مرغ را ذبح کرده و مروارید از معدهٔ آن خارج شده، با جمال رایقهٔ سابقهٔ خود که از کف داده بود (سدیدالسلطنه کبابی۲، ۸۳)
۳. (مجاز) آنچه باعث به‌وجود آمدن بیماری می‌شود.
ق۸. مضار و منافع که در چیزهاست/ که بعضی از آن داء و بعضی دواست (عضد یزدی، ۱۱۶) ║ ق۱۰. در حدیث آمده که رسول... فرمود که روغن گاو و شیر او شفاست و گوشت او داء است یعنی بیماری (سعدالدین هروی، ۴۶) ║ ق۱۳. پنیر تنها داء است، جوز هم داء است و چون باهم نخورند داء هستند (نوری، ۳‏/۴۶۱‏)

معنی دا(ء) | فرهنگ جامع زبان فارسی