وضعیت: «در حال تأیید»
گرچهکه garčeke
۱. گرچه۱ ؛ ← اگریک ۳ الف.
ق۵. امیر گرچهکه مخدوم کهتر ملِک است / همی به خدمت او شاد باشد و خرّم (فرّخی، ۲۳۰) ║ ق۶. نتوان جان ستد از نرگس او باز بهزور / نرگسش، گرچهکه بیمار بوَد، عیّار است (رضیالدین نیشابوری، ۴۸) ║ ق۷. با زبان گرچهکه تهمت مینهند / دست و پاهاشان گواهی میدهند (مولوی۲، ۱/۱۳۱) ║ ق۸. سخنم گرچهکه درّی است گرانمایه، ولیک / به ستیزه نکند آن بت رعنا در گوش (ابن یمین، ۲۵۳) ║ ق۹. ای آفتاب، گرچهکه دوری ز یار، لیک / یک روز آه ما بکُند هم سرایتی (آذری، ۲۸۶) ║ ق۱۰. مرتبۀ شمع نگردیده پست / گرچهکه از دود فروتر نشست (وحشی، ۴۰۷) ║ ق۱۱. جان باخت ز بیم تو عدو، گرچهکه بگریخت / هرچند روَد، زنده مدان ریگ روان را (کلیم، ۷۰)
۲. گرچه۲ ؛ ← اگریک. ۲.
ق۵. هیچ شهی با تو نیارد چخید / گرچهکه با لشکر بیمنتهاست (فرّخی، ۲۰) ║ ق۷. هرکه رُخش چنین بوَد شاه غلام او شود/ گرچهکه بندهای بوَد، خاصه که در هوا بوَد (مولوی۱، ۲/۱۶)
۳. ← اگرچه۳.
ق۶. آخرم از خدمتت مرادی زاید/ گرچهکه مُلکی است آن و مُلک عقیم است (رضیالدین نیشابوری، ۴۸) ║ ق۷. اسب سخن بیش مران، در ره جان گَرد مکن / گرچهکه خود سرمۀ جان آمد آن گَرد مرا (مولوی۱، ۱/۳۴) ║ ق۸. جان بسپردمش که تا کُشتۀ خود شماردم / گرچهکه کُشتن رهی هم به شمار درنشد (امیر خسرو۴، ۴۷۳) ║ ق۹. وفا و مرحمت و خوی نیک از خوبان / خوش است؛ گرچهکه هست اینهمه محالی چند (آذری، ۲۰۵) ║ ق۱۰. اهلی مشکن عهد و وفا؛ گرچهکه آن شوخ / از عهد فراغش بوَد، از عهدشکن هم (اهلی، ۲۸۴) ║ ۱۳۸۲ش. پیرزن میگوید توی گرگومیش چادر سر بیندازم و بروم سر چاهِ بگو. پاک مجنون است. همینم مانده که چادر سر کنم؛ گرچهکه فیالواقع از زن هم کمترم (کریمی، ۳۷)