وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
واایستاندن vâ’istândan [گونۀ دیگر: واستاندن، وایساندن]
۱. ← ایستاندن ۳؛ وایساندن۲.
۱۳۴۶ش. واایستاندمش و رفتم زیر تنهاش و باز انداختم روی شانهام و راه افتادم. نمیتوانست مقاومتی کند (گلستان۲، ۱۱۶) ║ ۱۳۷۷ش. به هر مشقتی که بود اسب استپان را سر پا واایستاندند (شاملو۱، ۱/۹۲)
۲. ← ایستاندن ۱؛ واایستادانیدن؛ وایساندن۱.
۱۳۵۰ش. نشستنِ چی؟ اول این ماشین پدرسگصاحاب را میباید واایستانمش (بهآذین۴، ۱۵۰) ║ ۱۳۷۴ش. آن سر و دهان از پشت پیشخان بالا نیامد. برای دیدن زن چشمها را تنگ کرد. پابهپا شد باز آمد رو به پیشخان لبخند زد. نبودن آن سر و دهان او را واایستاند. زیر پای خود را نگاه کرد به چپ و راست روی زمین جا پای خود دنبال چیزی گشت (صفدری۱، ۱۴۵)
۳. ← ایستاندن ۲؛ وایساندن۳.
۱۳۵۳ش. نقاش ... در واقع برای نمایاندن آن چیز بود که مرد را به چنین وضع ماندن و از جا نجنبیدن، واایستانده بود (گلستان۱، ۲۰۵) ║ ۱۳۷۴ش. مادر من تمام دهۀ محرم را دویده بود ... تا آنکه توانسته بود ظهر عاشورا دستۀ سینهزنی را دم در دوستاقخانه وابایستاند (دولتآبادی۲، ۱/۱۲۳)
۴. ← ایستاندن۶.
۱۳۶۳ش. روی فرش ابریشمی سرسرا ... سفره را پهن کردم. شمعها را به نیت چهارده معصوم واایستاندم توی سینی حلواها (مخملباف۲، ۶۶)