فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

بااساس

وضعیت: «تأییدشده»
بااساس ‎bâ’asâs‎
(صفت) ۱. (مجاز) (درمورد کسی) که خدم و حشم و لوازم و اسباب باشکوه و تجملاتی دارد.
ق۱۰. پس در پسِ پشت او طاهر خزیمه پیدا گردید و علم او را از عقبش می‌بردند. زرباد بر عقب نگاه کرد. بدانست که طاهر خزیمه است که بسیار بااساس بود (ابومسلم‌نامه، ۴‏/۵۲‏)
۲. (مجاز) (درمورد لباس) ارزشمند.
ق۱۱. آن حضرت ... لباس بااساسِ «نظر الی‌ الکعبة عبادة» درپوشید و خرقۀ هستی هر دو کون از گردن بیرون کرده ... به صفای دل و مروه عزیمت نمود (مفید بافقی، ۳، ق۱‏/۲۰‏)
۳. (مجاز) (درمورد کار) بی‌عیب‌و‌نقص؛ عالی.
ق۱۳. نوبلینغ دو سال پیش که امتحان آخری خود را داده بود، به برلین آمده، پی کار بااساسی می‌گشت (اختر، ۲‏/۹۸۵‏)
۴. (مجاز) (درمورد مهمانی) باشکوه و تجملاتی.
ق۱۳. حسنعلی‌ خان ازبرای روز عید مولود اعلیحضرت شاهنشاه ایران، مهمانی بسیار معتبر و بااساس نموده (دولت علیّه، ۱‏/۱۱۷‏)