وضعیت: «در حال ویراستاری»
پاکسرشت pâkserešt
(صفت) ۱. (کسی) که ویژگیهای خوب در او نهادینه است و اخلاق و رفتاری پسندیده دارد ؛ پاکیزهسرشت۱.
ق۵. پادشاهی برفت پاکسرشت/ پادشاهی نشست حورنژاد (؟: بیهقی۱، ۴۸۴) ║ ق۶. اول کسی که نماز شام کرد، عیسی مطهّر بود. شخص پاکسرشت، پاکطینت، پاکفطرت که بی پدر در وجود آمد (میبدی، ۱/۶۵۵) ║ ق۷. دریغ باشد، به وشایتِ صاحبغرض و سعایتِ بدسگال، چنان خدمتگاری پاکسرشت را آلوده دانستن و متوحّش گذاشتن (وراوینی، ۱/۴۵۷) ║ ق۸. آلودگی خرقه خرابیّ جهان است/ کو راهروی، اهلِدلی، پاکسرشتی؟ (حافظ، ۱/۸۷۰) ║ ق۹. دید شخصی لطیف و پاکسرشت/ ایستاده به رهگذار بهشت (جامی۳، ۱/۲۸۹) ║ ق۱۰. وه چه تبریز، رشک هشتبهشت/ مردمش خوبروی و پاکسرشت (وحیدی: سام میرزا، ۲۲۷) ║ ق۱۱. غرض از این تمثیل آن است که بدگوهران را تاب شنیدن نیکنامی پاکسرشتان نباشد (خالقداد۱، ۱۹۹) ║ ق۱۲. قدّوسیان پاکسرشت ... ابواب صلاح و فلاح به روی خود گشایند (حسینی منشی، ۱۹۱) ║ ق۱۳. هرگز فریفته نشدهستی به رنگ و بوی/ احسنت بر تو پاکسرست و فرشتهخوی (سروش، ۱/۷۰۸) ║ ق۱۴. یک کلمۀ عبرتآمیز در قلوب ارباب تمیز از بزرگان پاکسرشت چنان تأثیر میبخشد که نصایح لقمان حکیم مؤثّر نباشد (مراغهای، ۵۱۸) ║ ۱۳۱۲ش. اسم روزنامه را بهخاطر دل حساس این جوان پاکسرشت، میگذاریم «گوهر» (حجازی۲، ۳۹۷) ║ ۱۳۴۴ش. درویش، تا خستگی درکنی، فقیر مولا دَمی تازه کند؛ آنگاه یُمن نفَس دراویش پاکسرشت را نشان بدهد (شهری۶، ۱/۲۹۰) ║ ۱۳۸۲ش. این مردِ کتابدوست و خوشطینت و پاکسرشت در آذر ماه ۱۳۷۴ دار دنیا را وداع گفت (جعفری، ۱/۴۱۲)
۲. (جایی) که بسیار زیبا و سرسبز است.
ق۹. جنّتی نزهت او رشک بهشت / همچو فردوس برین پاکسرشت (خنجی۳، ۳۸۳)