فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

فراستاندن

وضعیت: «در حال ویراستاری»
فراستاندن ‎farâsetândan‎
۱. ← ستاندن‏۱.
ق۵. اگر چیزی بی دستوری از وی فراستاند، بر وی تاوان باشد (غزالی۱، ۱‏/۳۲۹‏) ║ ق۶. گفت به سه شرط بیایم. یکی آنک هیچیز برنگیریم و هیچیز نخواهیم و اگر چیزی دهند فرانستانیم (ابوعلی عثمانی، ۲۵۷) ║ ق۷. تَأْخُذُونَهُ: فراستانید (فرهنگنامۀ قرآنی، ۲‏/۳۷۹‏) ║ ق۹. لایُؤْخَذُ: فرانستانند (فرهنگنامۀ قرآنی، ۴‏/۱۶۳۲‏) ║ ق۱۰. از کسی چیزی نخواهی و هیچ چیز از کسی فرانستانی و ترا هیچ چیز نبود که فرا کسی دهی (حافظ حسین، ۲‏/۳۶۱‏)
۲. ← ستاندن‏۱۲.
ق۵. و چون برین جمله است حال این ولایت واجب دیدم خطبه‌یی در سر این باب نهادن و در اخبار و روایات نادر آن سخنی چند راندن چنان‌که خردمندان آن را فراستانند و رد نکنند (بیهقی۱، ۹۰۳) ║ ق۶. اگر آن فریشته بازین همه قدرت و عظمت بیاید و گوید: مرا به خدایی فراستان! گوید: نستانم که تو همچو من مخلوقی (ژنده‌پیل۱، ۱۳۰)
۳. ← ستاندن‏۸.
ق۵. و تو را دست بدان داده‌اند تا کار خویش بدان راست کنی که طعام خوری و خویشتن را بشویی و مثل این. چون به وی معصیتی بکنی، کفران نعمت کردی، بلکه مثلاً اگر به دست راست استنجا کنی و به دست چپ مصحف فراستانی کفران آورده باشی (غزالی۱، ۲‏/۳۶۶‏) ║ ق۶. به‌درستی که اگر یکی از شما رسنی فراستاند و بدین کوه شود و پاره‌ای هیمه جمع کند و بیارد و بفروشد، تا بدان از مردمان بی‌نیاز شود، آن بهتر او را از آن که از مردمان چیزی خواهد اگر دهند و اگر ندهند (ژنده‌پیل۲، ۲۶)
۴. ← ستاندن‏۷.
ق۵. اما سماع مریدان به صفات بشریت آمیخته باشد. و این آن بوَد که وی را به کلیّت از خود فراستاند چنان‌که آن زنان که یوسف (ع) را دیدند همه خود را فراموش کردند و دست ببریدند (غزالی۱، ۱‏/۴۹۰‏) ║ ق۶. آن خلّت که بدو نیکویی‌ها تمام شود و به نابودن او همه نیکویی‌ها زشت بوَد،‌ استقامت است که تو را فراستاند از آنچه نصیب نفس است (عطّار۲، ۲‏/۲۸۰‏)
۵. ← ستاندن‏۵.
ق۵. پس هرچه دارید از شما بازخواهد ماند، اکنون که در دست شماست عاریت است، بدهید تا شما را ملک گردد، پیش از آنکه همه را از شما فراستانند (سورآبادی۱، ۱‏/۳۶۷‏) ║ حلال نبود شما را که فراستانید آنچه بداده باشید آن را بدیشان چیزی مگر که بترسند که به پای نتوانند داشت (سورآبادی۲، ۱‏/۳۹‏)
۶. ← ستاندن‏۶.
ق۶. عاشقی همه اسیری است و معشوقی همه امیری ... اگر قدرت صفتِ امارت گردد و از صفات عزّت خود آن اسیر را صفات دهد و از خزاین دولت خود او را دولت دهد، پس به جام بی‌انجام او را مست کند و آن سررشتۀ تمییز از دست کسب و اختیار او فراستاند تا سلطنت عشق کارِ خود کردن گیرد (احمد غزالی۱، ۴۷)
۷. ← ستاندن‏۴.
ق۶. اگر پیشه‌ای داری هر روز در دکانی رو و چیزی فراستان؛ یا در کار یتیمی، یا در آنِ پیرزنی، یا در آنِ پیرمردی که بر جای بمانده بود، به جای ایشان احسانی بکن تا ایشان از تو بیاسایند (ژنده‌پیل۲، ۲۱)
۸. ← ستاندن‏۳.
ق۷. هیچ رای است تو را در پیشی گرفتن به خانه، تا از هم فراستانیم قدح خمر کمیت را؟ (مقامات حریری، ۲۹۶)

معنی فراستاندن | فرهنگ جامع زبان فارسی