فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

قرض‌دار

وضعیت: «در حال ویراستاری»
قرض‌دار ‎qarzdâr‎ [جمع: قرض‌داران]
(صفت) ۱. (کسی) که به سبب قرضی که از دیگری گرفته، بدهکار و مدیون است ؛ قرض‌مند؛ مقروض‏۱.
ق۶. مؤمن در دار دنیا در میان ده خواست است؛ نفسش شهوت می‌خواهد، سلطانش خراج می‌خواهد، درویشش صدقه می‌خواهد، خدایش فریضه می‌خواهد، رسولش سنت می‌خواهد، وارثش سودوزیان می‌خواهد، قرض‌داران قرض می‌خواهد، مادر و پدر خدمت می‌خواهد، از آتش دوزخ فریاد می‌خواهد و عزرائیل جان می‌خواهد (احمد طوسی، ۷۰) ║ ق۷. بنده را تربیه‌ای بود نیک‌سیرت؛ به‌غیراختیار قرضی بر او افتاد. در آن عاجز شد و از شهر برفت و عیال را در دست قرض‌داران رها کرد که هیچ خلق خدا به رنج قرض گرفتار مباد (نجم‌الدین زرکوب: رسایل جوانمردان، ۱۷۱) ║ ق۸. قلّت مال‌ومنال و کثرت اهل‌وعیال / قرض‌دار و بی‌نوا کردند ناگاهان مرا (سلمان ساوجی، ۴۰۱) ║ ق۹. [قاآن] فرمود تا منادی کردند که قرض‌خواهان با قرض‌داران بیایند و حجج و قبالات بیارند و حق خود بستانند (میرخواند، ۵‏/۱۵۱‏) ║ ق۱۰. @ قرض‌داران خبردار شدند که اسد پیدا نیست. به درِ خانۀ اسد آمدند و اسد را طلب کردند و او را ندیدند (ابومسلم‌نامه، ۱‏/۵۳۴‏) ║ ق۱۱. ازبس نیک‌معاملگی که نسبت به قرض‌خواهان به جای آورده بود، همه طوعاً و رغبتاً خط‌ها را پاره کرده و از او خشنود شده، دعای مغفرت و رضوان و سلام و درود جاودان بر او فرستادند و ابرای ذمّه نموده، هیچ خصومتی و نزاعی مانند ورثۀ دیگر امواتِ قرض‌دار به فرزندانش پیش نیاوردند (بداؤنی، ۲‏/۱۵۶‏) ║ ق۱۲. این کم‌ترین مرد فقیر قرض‌دار و پریشان‌احوال می‌باشم، و مبلغ دوسه‌هزار تومان از امام‌وردی‌خان و غیره طلب دارم (محمد مروی، ۲‏/۵۴۱‏) ║ ق۱۳. قرض‌دار یا ضامن را اِخبار می‌نمایند، اگر او را ادای وجه در آن وقت مقدور نباشد و مهلتی بخواهد، قبول می‌کنند (بهاءالملک، ۲۵۶) ║ ق۱۴. سودی که حاصل کردند ملت مظلومه را پنجاه کرور قرض‌دار کرده، در رهن گذاشتند. این بلیۀ خانمان‌کن را به‌ سر مُلک و ملت آوردند (مراغه​ای، ۵۸۳) ║ ۱۳۱۲ش. سرِ غذا جلوی کسی تواضع بکنند، قرض‌دار می‌شوند (هدایت۸، ۸۱) ║ ۱۳۴۳ش. پارسال ذخیرۀ گندمشان تا نیمۀ سال بیشتر دوام نکرده‌ بود و قرض‌دار بودند (فقیری، ۲۰۷) ║ ۱۳۶۲ش. ما چه‌قدر به بابقلی بندار قرض‌دار شدیم؟ (دولت‌آبادی۱، ۱‏/۷۲‏)
۲. (کسی) که ادای حق یا دِینی یا انجام کار یا وظیفه‌ای را بر گردن داشته باشد؛ مدیون ؛ مقروض‏۲.
ق۸. سه بوسه کز دو لبت کرده‌ای وظیفۀ من / اگر ادا نکنی قرض‌دار من باشی (حافظ، ۱‏/۹۱۲‏) ║ ق۱۲. هرکه خشمناک شود بر برادرِ خود، پس به‌تحقیق که قرض‌دارِ او باشد در روز جزا (خاتون‌آبادی، ۷۶) ║ عزیزکردۀ خود را خوار مکن و همیشه ناموس‌طلب باش و با رعایا نحوی نمای که همیشه قرض‌دار تو باشند (محمد مروی، ۱‏/۸‏) ║ ق۱۳. ما نیز بعد از آن‌که مراتب خلوص نیت ایشان را در این باب اذعان می‌کنیم، به نگارش سخنی چند که قاعدۀ سخن‌گویی را خاطرنشان ایشان تواند کرد، خود را قرض‌دار دیده، معروض می‌داریم (اختر، ۱‏/۴۶۰‏) ║ اکثری از قسمت یروپ قرض‌دار حقوق تربیت اوست (سرابی، ۳۷۶)

معنی قرض‌دار | فرهنگ جامع زبان فارسی