فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

بازاستدن

وضعیت: «در حال ویراستاری»
بازاستدن ‎bâzestadan, bâz’e-‎
⇐ بازستدن.
ق۴. خاتون را دختری خرس به کوه برده بود و همی نتوانست بازاستدن (بلعمی۱، ۱۰۸۷) ║ ق۵. چیزی که به کسی دهند، بازاستدن آن زشت‌تر از وعده خلاف کردن است (غزالی۱، ۲‏/۸۰‏) ║ ق۶. ملک مؤید را کسی را خبر کرد، آن را از آن شخص که خریده بود بازاستد و زر به وی داد (محمد بن ابی‌​البرکات، ۱۸۸) ║ ق۷. پیش از‌ این انده بیهوده همی‌خورد دلم/ بازم استد غم عشق تو ز غم‌های دگر (سیف فرغانی، ۳‏/۱۳‏) ║ ق۸. او به یِیسوگای بهادر التجا کرد و او مملکتش از عم بازاستد و با وی داد (رشیدالدین فضل‌الله۱۳، ۱‏/۵۶۵‏) ║ ق۹. به هر دیناری که از آن خویش بدادمی، دو سه بازاستدمی (عقیلی، ۱۷۷)

معنی بازاستدن | فرهنگ جامع زبان فارسی