وضعیت: «در حال ویراستاری»
شدومد šad(d)omad(d) [صورت مشابه: مدوشد]
(اسم) ۱. بیان حروف و کلمات با وضوح و زیر و بم خاص و مجازاً سخنی را با طول و تفصیل یا تأکید بر زبان آوردن.
ق۱۰. حرفی که گر بگویم گردد سیه زبانم/ جز خامه آن که با او گوید به شدّومدّ کیست؟ (محتشم، ۲/۱۳۵۲) ║ ق۱۲. لاله زِ جانودل شود بندۀ رنگ آل او/ خامه به شدّومد رود گردِ سر نهال او (تأثیر، ۶۸۰) ║ ق۱۳. نیارد گشت او را گرد گنبد/ ز دور آهی برآرد با شدومد (میرزا حبیب۳، ۲۳) ║ ۱۳۴۵ش. استاد فقیدم شادروان بهار ... روزی با آهنگی دلپذیر و شدّومدّی خاص در خانۀ خود قطعاتی از این کتاب را برای حاضران میخواند (یوسفی، ۱/۳) ║ ۱۳۵۵ش. این آقای دکتر از پدر جانورصفتش با شدومد بهمثابۀ یک ایلیاتی شجاع و میهنپرست که در زیر رهبری رضاشاه کبیر مادر میهن را به عظمت امروزی رساند، صحبت میکند (احسان طبری۲، ۴۸)
۲. ویژگیای در کسی یا چیزی که دیدنش توجه و یا احترام مخاطب را برمیانگیزد.
ق۱۴. ظاهر خلقت من چنین که میبنید شدومدی داشت: قدّم بلند و رسا، شانههایم فراخ، شکم سطبر، چهره سیاه مایل به زردی، ابرو پیوسته و کمانی، چشمها قرمز و درشت (اعتمادالسلطنه۳، ۴۱) ║ چنین دستخطی که آبوتابش فراوان و شدومدش بیپایان و کروفرش بیحد و بیمر است (افضلالملک، ۴۱۱)
به شدومد
(گفتار یا رفتاری) که دارای حالتی خاص باشد به گونهای که شنیدن یا دیدن آن توجه بینده را جلب کند.
ق۱۰. حرفی که گر بگویم گردد سیه زبانم/ جز خامه آنکه با او گوید به شدومد کیست؟ (محتشم، ۲/۱۳۵۲) ║ ق۱۲. لاله ز جانودل شود بندۀ رنگ آل او/ خامه به شدومد رود گِرد سر نهال او (تأثیر، ۶۸۰)