فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ضیف

وضعیت: «در حال ویراستاری»
ضیف ‎zayf‎ [هم‌آوا: زیف؛ جمع: اضیاف]
(اسم) ۱. مهمان.
ق۴. قصّهٔ ضیف ابراهیم علیه‌ السّلم (تفسیر طبری، ۴‏/۸۵۵‏) ║ ق۵. چون مسافری بدو رسد به‌ حکم حرمت به شادی پیش وی بازآید و وی را به‌ حرمت قبول کند و چنان داند که وی یکی از آن ضیف ابرهیم خلیل است (هجویری، ۴۴۵) ║ ق۶. شغال از تودد او مستظهر شد و از آن تملّق خاطر خود را رفاهت کرامت کرد ولیکن در آن مدت به جز زخم باغبان چیزی نخورده بود. گرگ را گفت: اکرام ضیف شرط است و اطعام مهمان واجب (محمد ملطیوی۱، ۱۷۹) ║ ق۷. وصیّت فرموده‌ بودند که روز اول او را بر مائدهٔ خاص خویش خواند و اکرام ضیف و رسمی که معهود باشد به‌ جای آورد (دهستانی، ۲‏/۹۵۲‏) ║ ق۸. علما را خلاف است که طعام که پیش ضیف می‌نهند چه وقت ملک او می‌شود (باخرزی، ۲‏/۱۴۱‏) ║ ق۹. واجب آمد به موجب اسلام / حسب مقدور ضیف را اکرام (جامی۳، ۱‏/۱۷۴‏) ║ ق۱۰. شد خجل از روی او رضوان ز نعمت‌های خویش / منفعل گردد بلی درویش چون شه گشت ضیف (قاضی میر احمد۱، ۱‏/۳۴۰‏) ║ ق۱۲. از برای منازل و اعیان حضرتش، فروش نیکو از قالی و نمدهای الوان و خیام دارایی آراسته، و اثاثۀ منازل، که به سر کار پادشاهان لایق می‌باشد، از برای آن ضیف اضافه فرمود (محمد مروی، ۲‏/۷۹۵‏) ║ ق۱۳. گفت که اکرام ضیف باید و آورد / گردۀ گرم از تنور و لقمۀ سنگین (قائم‌مقام۲، ۱۳۰) ║ ق۱۴. آن‌که در سفره و ماکل شراکت کند، محبّت آن اکرام ضیف و پاس نمک و حق‌شناسی است (روحی، ۱۰۷) ║ ۱۳۳۰ش. عاشق میهمان و طالب ضیف / خصم دینار و دشمن درم‌اند (بهار، ۱‏/۸۰۶‏)
۲. مهمانی.
ق۹. رای تو یار صواب، داد تو محض وداد / فتح تو حتف حسود، ضیف تو فیض مراد (محمود حسینی، ۱۱۷) ║ ق۱۰. میهمان عزیز در خانهٔ کسی قنق شد و وظایف ضیف و ادای حقوق مهمان‌داری که حق مردم ترکسان است، از صاحب خانه نسبت‌ با او تقدیم افتاد (خنجی۱، ۸۷) ║ از تام لیق تا گوگچه شب در میان کرده، رسیده شد. آن مراسم خدمات لایقه، قواعد ضیف رایقه، علی‌ وجه‌ الاتم به تقدیم رسانیدند و بنده سه روز در آنجا توقف نمودم (دوغلات، ۶۵۷)
ترکیبات: صاحب ضیف

معنی ضیف | فرهنگ جامع زبان فارسی