وضعیت: «در حال ویراستاری»
قرض qarz [جمع: قروض؛ فعل همایند: فرمودن، کردن، نمودن (مجهول: شدن)]
(اسم) ۱. مالی که به شرط پس دادنِ عین یا مثل آن در اختیار کسی قرار گیرد، این مال پس از دادن و گرفتن، در حکم طلبِ قرضدهنده و بدهیِ قرضگیرنده محسوب میشود؛ وام ؛ استقراض ۲؛ قرضه۱.
ق۵. یکی از دوستان من مرا گفت من تو را چندان قرض بدهم که به مؤنت خویش و عیال بکنی تا به بغداد (اخبار برامکه، ۲۱) ║ ق۶. ایشان قرضها میگرفتند و به دیوان میگزاردند (راوندی، ۳۵۱) ║ از مال یتیم چنانکه ضرورت است، تا به قرض برگیرد، پس چون یسار پدید آید بازدهد (میبدی، ۲/۴۲۳) ║ ق۷. کو فرض خدا نمیگزارد / از قرضِ تو نیز غم ندارد (سعدی۲، ۱۸۱) ║ ق۸. ما را هشتهزار بالش زر قرض است و موجب تفرقۀ ما خواهد بود. چه غرما مطالبت مینمایند، اگر فرمان شود تا مواسات کنند بهتدریج ادا کنیم (بناکتی، ۳۸۸) ║ ق۹. مراد به غارمان قومی باشند که قرض ستده باشند و در غیر معصیت و صلاح خود و صلاح مسلمانان صرف کرده باشند و فیسبیلالله (حسن قمی، ۱۷۲) ║ ق۱۰. قرض گرفتن از دوستان مقراض محبت است (فخرالدین صفی، ۱۶۱) ║ ق۱۱. چون جناب متولی و سادات عظام و خدام رفیعمقام در باب منع حرفی میگفتند، جواب میداد که به صیغۀ قرض برمیدارم (محمود افوشتهای، ۱۹۹) ║ ق۱۲. دو قرضدار بودند که کسی را در ذمّۀ یکی پانصد اشرفی و در ذمّۀ دیگری پنجاه اشرفی بود و نداشتند مالی که قرض را ادا کنند، پس طلبکار بخشید (خاتونآبادی، ۱۹۶) ║ ق۱۳. بهزاد گفت: ای مهتر کاروان هرگاه لطف داری به اهل کاروان بگو که مجموع مال خود را بهعنوانِ قرض به من دهند (آوردهاند، ۳۶۵) ║ ق۱۴. یک مردی آمده بود درست پنجاه هزار تومان قرض میخواست با گروی بسیار معتبر فیالفور نماز خواندم چای نخورده رفتیم محضر کتاب دعا را هم همراه بردم تا تعقیبات را آنجا بخوانم (دهخدا۳، ۲۸۱) ║ ۱۳۰۱ش. این زنها را که میبینی همه از دلالهای محبت هستند، آمدهاند قرض هر یک از ما را داده و ما را به منزلهای خودشان ببرند (مشفق۱، ۸۰) ║ ۱۳۲۱ش. در اثناء همین مسافرت بود که برای مواجهه با خردهفرمایشهای خرید شاه و قرضهای دستی که از این سفر پیدا شده بود، بیست میلیون مناط دیگر از روسها قرض گرفتند (عبدالله مستوفی، ۲/۵۳) ║ ۱۳۳۴ش. اول کاری که میکنیم قرضهایمان را میدهیم و اسبابهایمان را از گرو درمیآوریم و سنگ حوض هم در یخبندان زمستان دو سال پیش شکسته باید ساروج شود (جمالزاده۵، ۹۳) ║ ۱۳۶۲ش. قرضمان هم پیش بابقلی بندار بالا میرود (دولتآبادی۱، ۱/۲۳۷) ║ ۱۳۸۲ش. آقای جعفری راستش مبلغی بدهکار بودم. پول کاغذ شما را بردم باهاش قمار کردم تا شاید بتوانم قرضهایم را بدهم، اما همۀ پول را باختم (جعفری، ۲/۶۶۴)
۲. در اختیار گرفتن مال دیگری معمولاً به شرط پس دادن عین یا مثل آن ؛ اقتراض۲.
ق۵. و پیرامن خواسته یتیم مگردید مگر بدان که آن نیکوتر، یعنی به قرض و گفتهاند به حقّ عمل و گفتهاند به رعایت و گفتهاند به مضاربت و تصرف برای سود را (سورآبادی۱، ۲/۱۳۶۹) ║ ق۶. هیچ خیر نیست در آن کس که مال دوست دارد، و مال طلب نکند از وجه حلال تا آبروی خود بدان نگاه دارد و از قرض مستغنی باشد (بحر الفوائد، ۱۲۶) ║ غنیمت شمار آن کس را که قرض کند از تو در حال توانگری تو، تا که گرداند گزاردن آن را به تو در روز دشواری تو (ترجمۀ نهج البلاغه، ۲/۲۵۵) ║ ق۷. ز افتقار حسود تو هست بر همهکس / زبهرِ قرضِ درستی دهانگشاده چو گاز (کمالالدین اصفهانی، ۷۵) ║ ق۸. جمعی از سادات و مهمانان برسیدند و جهت اخراجات ایشان چیزی نبود و احتیاج به قرض شد، فرمود تا قرض کنند (ابن بزّاز، ۹۳۰) ║ ق۹. امام بخاری روایت کرده که آن حضرت، صلعم، درع مبارک به رهن یهودی کرده و سی من جو به جهت عیال حمیدهخصال قرض فرموده، با وجود آن که در شأن یهود ورود یافته که «أکّالونَ للسُّحتِ» یعنی سُحت حرامی است که حلال نیست کسب آن خوردندها مر حرام را (سلطان محمود، ۹) ║ ق۱۰. اسد به قرض افتاد و هزار دینار دیگر قرض کرد (ابومسلمنامه، ۱/۵۳۳) ║ ق۱۱. قلیبیگخان دوهزار تومان قرض نموده و تدارک خود و ملازمان را کرده، روانۀ ترکستان گردید (عالمآرا۱، ۴۰۹) ║ ق۱۲. آب تا باشد ندارد آسیا حاجت به باد / از کسادی میشود آلوده سوداگر به قرض (نجیب کاشانی، ۳۴۹) ║ ق۱۳. دیشب محتاج شدم برای روغن چراغ، و کلید در خزانۀ شما که وقف بر طلّاب است، حاضر نبود. پس از فلان بقّال روغن چراغ قرض کردم. اکنون قدری از این دینار بریدم که دَین خود را ادا نمایم (تنکابنی، ۵۳۱) ║ ق۱۴. چهار تومان از زن مشهدی رضا قرض شد (بصیرالملک، ۱۰۶) ║ ۱۳۰۰ش. ویلانالدوله به گرو گذاردن و قرض و نسیه معتاد است (جمالزاده۱، ۱۰۴) ║ ۱۳۳۰ش. به دوصد آه و زینهار و امان / قرض کردم چهل عدد تومان (بهار، ۲/۹۴۲) ║ ۱۳۶۰ش. قرض کردم ز کس و ناکس و مقروض شدم / عاقبت ریش به چنگال طلبکار افتاد (حالت۱، ۹۲) ║ ۱۳۸۰ش. با همسایههای دیگر هم آشناییام در حدی نبود که رویم بشود چیزی قرض کنم (پیرزاد۱، ۱۰۰)
۳. کاری که انجام دادن آن از نظر شرعی یا اخلاقی واجب یا ضروری دانسته شود و معمولاً در جبران عملی فوتشده یا در جواب لطف و محبت دیگری باشد.
ق۵. دور است از این طریق ولیکن به طوع طبع / مدح تو ورد اوست چو مدحتگری کند ـ قرضی که از رهِ کرمت ملتزم شدهست/ هنگام آن رسید که ذمّت بری کند (ابوالفرج رونی، ۲۰۵) ║ ق۶. صدقات فرض گشت و خیرات قرض شد بر کافّۀ احرار و زمرۀ افاضل (خاقانی۲، ۲۶۰) ║ ق۷. مقصود از این حکم آن است که خداوندان نعم و ارباب علو همم از انعام عام و اکرام تام اهلالله را دستگیری کردهاند و آن را در ذمۀ فیض فضل الهی قرض شمرده (شمس طبسی، ۱۳۸) ║ ق۸. ما همه بنده و منقاد مَلکۀ عادلهایم و امتثال و تلقی اوامر و نواهی خداوند بر ما بندگان چون فرض و قرض لازم و واجب است (سیف هروی، ۳۰) ║ ق۹. @بلکه تعظیم آنچه واسطه است / در وصول مراد رابطه است ـ هست در کیش حقشناسان فرض / بلکه در ذمّۀ کریمان قرض (جامی۱، ۳/۲۷۲) ║ ق۱۰. تا به گردن شیخ در قرضِ نماز و روزه است / گر بهتحقیقش ببینی ریش و دستار است و بس (نظیری، ۲۱۴) ║ ق۱۱. مرا تربیت کردن تست فرض / به گردن ترا مِهر اِخوانست قرض (سنجر کاشی، ۴۴۴) ║ ق۱۳. خدمت به شما خدمت به انسانیت است. و قرض من است به اشخاصی که طالب محبت و انسانیتاند، به قدرِ امکان خدمتگزار باشم (سیّاح، ۵۵) ║ ق۱۴. به خواست خداوند و مدد اولیای حق، باید قرض خود را در رفع پریشانی امور و اجراء نظم مهام و آسایش رعایا ادا فرمائیم (افضلالملک، ۱۳۶) ║ ۱۳۰۹ش. در این سال باید قرض دوم خود را ادا کنم. قرض اول، عزل اقبالالملک بود. دوم، قرض جناب آقا شیخ محمد سبزواری است که گفته بود به اقبالالملک: بنازم بخت دشمنکُش شما را. آقا میرزا سیدحسن هم مُرد و من ازبرای مشارالیه تلگراف کردم که اگر مُرد به قدر شما به جای گذاردهاست (نواب رضوی، ۱/۲۶۰) ║ ۱۳۲۱ش. من از ماه رمضان این سال بهواسطۀ یک تب سه روز روزه قرض داشتم، که از کوتاهی روزهای زمستانی استفاده کرده، مشغول ادای قرضم شده بودم (عبدالله مستوفی، ۲/۴۴۵)
۴. در اختیار دیگری قرار دادن مالی معمولاً به شرطِ پس گرفتن عین یا مثل آن ؛ اقراض؛ مقارضه۲.
ق۵. معنای حَسَناً آن است که بدان قرض اعتقاد عوضی نکند و از حلال دهد، برسبیلِ حسبت و طیبتِ نفس دهد (اسفراینی، ۱/۲۶۶) ║ ق۶. و أقرضتم الله قرضا: و قرضی نیکو یعنی مال به صدقه دهید و بر خدای تعالی قرض کند، امید آن را که به از آن به او دهد؛ امید آن را که به از آن به او دهد (ابوالفتوح، ۶/۳۰۰) ║ مقصود از فرق میان احسان و قرض آن است که: بسیار کسان اند که میپندارند که بهجای مردمان احسان {متن: احساس} میکنند که خود دامی است که مینهد و ستدودادی است که میکنند (ژندهپیل۲، ۲۹۹) ║ ق۷. هرگاه که حاجت مضطر گرداند، ازالت آن فرض کفایت باشد، چه تضییع مسلمان روا نیست. ولکن محتمل است که گویی بر توانگر قرض مقداری که حاجت بدان زایل شود، واجب آید (مؤیّد خوارزمی، ۱/۴۶۹) ║ ق۱۳. به قدر یک ساعت تقریباً آن تنخواه به فقرا بذل نمود و حساب نمودند، هیجدههزار تومان شد که در مدت یک ساعت طلاب را بسیار اعانت مینمود، بلکه رؤسا و اعیان و تجار و شاهزادگان را به رسم قرض رعایت میکرد (تنکابنی، ۱۸۹)
۵. (درمورد مو) کوتاه کردن آن با وسیلهای مانند قیچی.
ق۱۲. دیگر که به سعفه نفع تمام دهد. آرد نخود یک مشت، توتیای بریانکرده و باریکساخته اندکی، هر دو را در جغرات ترش آمیزند و کفمال کنند تا خمیرمانند شود. پس بمالند و بعد یک پاس بشویند. در یک هفته اثر تمام میکند و حلق شَعر یا قرض آن نیز در آنجا شرط است (ارزانی، ۳/۹۶۰)
۶. (درمورد لغت، عبارت یا مضمونی) اخذ کردن و اقتباس از زبان یا منبعی دیگر ؛ استقراض ۳؛ قرض گرفتن۲.
۱۳۶۳ش. @ وقوع یک حادثه آن قدر طبیعی است که انگار قبلاً اتفاق افتاده ... مثل اینکه یک دست ناشناس عناصر وقایع را یک بار هم قبلاً در برابر ما چیده بوده و حالا قرار است آن عناصر را عملاً بردارد ببرد روی صحنه و در برابر یک جمع تماشاچی وقوع آن را اجرا کند. مثل اینکه هر لحظه تمرینی است برای لحظۀ بعدی یا هر وقوع تمرینی است برای وقوع بعدیِ آن واقعه یا هر واقعهای از یک منبع اصلی وقوع آن واقعه، گرته و طرح اصلیاش را قرض کرده (براهنی۱، ۲/۱۰۳۱) ║ ۱۳۷۱ش. زبان هیچ مردم متمدن و پویایی که با ملل دیگر مراوده داشتهاست، خالص نیست، چنان که زبانهای انگلیسی و آلمانی و روسی نیز پر از لغات خارجی بهخصوص فرانسویاند و خود زبان فرانسه به صورتی روزافزون از لغات انگلیسی و اصطلاحات آمریکایی قرض میکند (احسان یارشاطر: ایرانشناسی، ش۱۴، ص۳۱۴؛ ۱۳۷۱ش) ║ ۱۳۸۵ش. حاصل جریان طبیعی برخورد فرهنگها و زبانها با هم، یکی ورود لغات زبانی به زبان دیگر به عین لفظ که زبانشناسان آن را عاریه یا قرض میگویند و دیگری مسئلۀ مهم ترجمه است (خسرو فرشیدورد: ادبیات داستانی، ش۱۰۲، ص۱۳۱؛ ۱۳۸۵ش)
از زیر قرض درآمدن
از بدهکاری و بازپرداخت قرض فارغ شدن.
ق۱۴. تا دنیا دنیا است از زیر قرض درنیایند و تا زیرجامۀ زنها را هم خارجه عوض طلب ببرد و باز دو غورت و نیم باقی داشته باشند (قبالهٔ تاریخ، ۱۴۲)
به قرض بردن
← قرض گرفتن۱.
ق۱۲. ای صورت و معنی تو را پستی فرض / از طبع، قد تو کوتهی برده به قرض ـ کوتاهتری یک گره از خایه به طول / با خایه برابری ولیکن در عرض (حزین، ۵۳۸) ║ ق۱۳. بفرمود او را حاضر کردند و آن زر را از وی بگرفت و بر مردم خود قسمت کرد و خطی بدو داد که چون بر تخت سلطنت جای کند، این زر از خزانۀ دولت برساند. و با او گفت: وزیرمختار را بگوی که من این زر از تو به قرض بردم، چه امروز مرا فرض افتاد (لسانالملک سپهر، ۳/۹۴۵)
به قرض دادن
← قرض دادن۱.
ق۷. زر به کسی به قرض ده کش بود آسیا و رز / با خلجی و مفلسی هیچ مکن معامله (مولوی۱، ۵/۱۰۷) ║ ق۸. در این مدّت که این حکم به نفاذ پیوست، بعضی مردم که ذوق ربا در دل ایشان مانده بود، اجناسی چند به بهای گران به قرض میدادند به حیلت آنکه معاملت و بیع است و صورت ربا نیست (رشیدالدین فضلالله۱۳، ۲/۱۵۰۰) ║ ق۱۲. گر چنین خواهند بدسودا شد ارباب صلاح / زر نخواهد داد سوداگر به پیغمبر به قرض (نجیب کاشانی، ۳۴۹) ║ ق۱۳. [زکات] واجب نیست در وقف، چه وقف عام و چه وقف خاص و نه در مال مفقود، چه حیوان و چه غیر حیوان، و نه در مالی که به قرض داده باشد، هرگاه تأخیر از جانبِ قرضگیرنده باشد (محمدابراهیم کلباسی، ۲۵۴) ║ ق۱۴. مثلاً اگر صدهزار تومان به قرض داده شود و سالیانه در اِزایِ آن پنجهزار تومان وعده دهند، گویند نرخ این مرابحه صد پنج است، زیراکه هر صد تومانی از این سرمایه برای قرضدهنده سالی پنج تومان ربح میدهد تا وقتی که سرمایه به او مسترد شود (فروغی۲، ۲۲۶) ║ ۱۳۳۳ش. مصحلت غلام در آن است که از این حق بگذرد و ده برابر پولی را که به قرض دادهاست، بستاند (مینوی۱، ۱۶۲) ║ ۱۳۵۷ش. ابراو غرّید و از در بیرون رفت: ـ قرض کن! قرض کن! کی به قرضم میدهد؟ هرکی خودش انبرش را به کار دارد (دولتآبادی۳، ۳۵)
به قرض ستاندن
⇅ به قرض گرفتن (گرفتن: ستاندن، ستدن).
به قرض ستدن
⇅ به قرض گرفتن (گرفتن: ستاندن، ستدن).
به قرض گرفتن (گرفتن: ستاندن، ستدن)
← قرض گرفتن۱.
ق۶. عایشه گوید که پیغامبر (صلیاللهعلیه) روزی به دیناری سرکه خرید و زر به قرض بستد (ابن قضاعی، ۷۱۶) ║ ق۸. @ دیگر گدایان و مفلسان را هوس آن کار برخاست و آن سودا در دماغ مستحکم گشت و چندهزار آدمی از مسلمان و جهود از پارهدوزان و چَرچیان، یعنی کسانیکه چوال زیره و گشنیز و خردهها در گردن انداخته میفروختندی، و جولاهگان و آنانکه هرگز دانگی زر به خود ندیده، بلکه نان سیر نخورده، بدان مشغول شدند که زر به قرض بستانند (رشیدالدین فضلالله۱۳، ۲/۱۴۹۰) ║ ق۹. میرزا عمر با امیر شیخ ابراهیم صلحی شکستهبسته در هم بسته مراجعت نمود و نواب او، شیخ خسروشاهی و بدنفْسان دیگر، تدبیری انگیخته، گفتند از متمولان چیزی به قرض میباید گرفت و برات بر سال آینده نوشت (عبدالرزاق سمرقندی، ۲/۳۲) ║ ق۱۱. گیرد به قرض هرچه ز هرکس، نمیدهد / دشنام اگر دهند به او پس نمیدهد (مسیحا: نصرآبادی۱، ۱/۲۵۲) ║ ق۱۲. منت اختر ز گردون بیش از این نتوان کشید / وای بر آنکس که از نوکیسه گیرد زر به قرض (نجیب کاشانی، ۳۴۹) ║ ق۱۳. عجب است که پادشاه نیز از مردم زر به قرض گیرد و سود دهد و صد را چهار یا پنج سود پادشاه است، چه او را معتبرتر از کمپنی دانند (عبداللطیف شوشتری، ۲۸۸) ║ آنگاه شاهنشاه غازی سفر دارالخلافۀ طهران را تصمیم عزم داد. و چون از برای تجهیز لشکر و اعداد سفر زر مسکوک به دست نبود، کارداران حضرت خواستند تا از وزیرمختار انگلیس چندانکه به کار باشد، درهم و دینار به قرض ستانند و بعد از ورود به دارالخلافه دَین خویش را بگزارند {متن: بگذارند} (لسانالملک سپهر، ۲/۶۰۹) ║ ق۱۴. میگویند بانک انگلیس مبلغ گزافی تعارف هم وعده کرد که ایشان پول به قرض بگیرند (مراغهای، ۳۳۳) ║ ۱۳۴۸ش. @ [مرد] نوشته بود که تصمیم دارد از آرتش استعفا بدهد و هر طوری شده با زن و دو پسرش برود سویس، اما ذکری از دویست تومان پولی که از یوسف به قرض گرفته بود، نکرده بود (دانشور۱، ۲۱۳) ║ ۱۳۷۶ش. حالا هم در نور این پیهسوز یا چراغموشی که از عمه رباب به قرض گرفتهام، مینویسم تا مبادا یادم برود که اگر آن واقعهٔ عظمیٰ یکی از همین اتفاقات است که هر روز ازسرِ اتفاق، اتفاق میافتد، چرا پس این مشت خاک مثل توپی معلق میگردد و ما، همهٔ ما، مثل ساس یا کک بر پس و پهلوی آن میپلکیم؟ (گلشیری۳، ۴۱۷)
توی قرض بودن
← (در) زیر (بار) قرض (کسی) بودن.
۱۳۲۴ش. میخواستم بگویم هنوز سرمایۀ اوّلی مستهلک نشده، تا خرخرهام توی قرض است (هدایت۳، ۲۱) ║ ۱۳۵۵ش. توکا گفت: اگر امسال محصول میآمد. ـ تیمور گفت: اگر بابا رحیم پولی به ما قرض میداد. ـ توکا گفت: پدرم بیچاره تا گلو توی قرض است (مجابی۴، ۴۹)
در زیر قرض بودن
⇅ (در) زیر (بار) قرض (کسی) بودن.
در زیر قرض ماندن
⇅ در زیر (بار) قرض ماندن.
در زیر (بار) قرض ماندن
مقروض و بدهکار بودن معمولاً برای مدتی طولانی.
ق۱۱. در زیر بار قرض نماند کف کریم / با دستگیر خلق خدا یار میشود (صائب، ۴/۲۰۵۷) ║ ق۱۳. سالها دولت انگریز و جزیرۀ مزبور به علت جنگ با سایر بلاد در زیر قرض مانده (میرزا صالح۲، ۳۰۱)
زیر بار قرض بودن
⇅ (در) زیر (بار) قرض (کسی) بودن.
زیر بار قرض شدن
⇅ زیر (بار) قرض (کسی) رفتن (رفتن: شدن).
زیر (بار) قرض آوردن کسی (آوردن: بردن)
او را گرفتار قرض و بدهی کردن.
ق۱۴. هیهات این حکیم دانای بابصیرت میخواست دولت ایران را مثل دولت عثمانی زیر بار قرض ملل خارجه آورد که هرگز نتواند برخاست (اختر، ۴/۲۴۹۱) ║ بالجمله اصرار او به سفر فرنگستان به بهانۀ معالجه و حرص اتابیک بر تقرب نزد این خاقان دوباره ایران را زیر بار قرض دیگری آورده، سفر دویم را به فرنگستان به اسم معالجۀ شاه شهرت دادند (سیّاح۱، ۵۲۳) ║ ۱۳۶۲ش. اهالی را تا گوشهایشان زیر قرض بردهاید. با آن شندرغاز پولی که نمیدانم از چه راههایی به هم زدهاید، اختیار همۀ ممرهای ناندرآری را از اینوآن گرفتهاید! (دولتآبادی۱، ۲/۶۱۸)
زیر قرض بردن کسی
⇅ زیر (بار) قرض آوردن کسی.
(در) زیر (بار) قرض (کسی) بودن
گرفتار قرض و بدهی بودن؛ مقروض بودن ؛ توی قرض بودن(این عبارت گاه همراه با گروههای قیدیای مانند تا خرخره، تا گلو، تا گردن و مانند اینها به کار میرود که سنگینی و دشواری «قرض» را بیان میکند).
ق۱۳. جلایر تا زنخ در زیر قرض است / ز سرما تا سحر هرشب به لرز است (قائممقام۲، ۱۷۸) ║ ۱۳۵۲ش. @ داداشم ... واسه همین چاه آبی که زده تا گلوش زیر بار قرضه. خرجشم زیاده (الهی، ۱۳۸) ║ ۱۳۶۸ش. تو هم مثل دایی حامدت میخواهی راننده بشوی، ها؟! مگر نمیبینی که او دایم زیر بار قرض و قسط و نزول است. پند نمیگیری؟! (درویشیان۱، ۳/۱۵۹۴) ║ ۱۳۷۰ش. @ نزولی که میگرفت آنقدر بالا بود که مردم اگر تا آخر عمرشان هم جان میکندند، باز زیر قرضش بودند. برای همین بود که بهاش لاشخور میگفتند (کوثری، ۱/۵۶)
زیر قرض بودن
⇅ (در) زیر (بار) قرض (کسی) بودن.
زیر (بار) قرض (کسی) رفتن (رفتن: شدن)
مجبور به قرض گرفتن شدن؛ مقروض شدن (این عبارت گاه همراه با گروههای قیدیای مانند تا خرخره، تا گلو، تا گردن و مانند اینها به کار میرود که سنگینی و دشواری «قرض» را بیان میکند).
ق۱۳. @دولت علیۀ عثمانیه ... زیر قرضهای زیاد رفته، در حالتی که پانزدهمیلیون یعنی سی کرور لیرا قرض دولتی بود، چهار کرور لیرا که قریب هزار کرور توان پول ایران است قرض بالا آورده (اختر، ۱/۲۳۸) ║ در آمدورفت اطفال و ساختن خانه برای ایشان و باغی در خارج کلکته خرج بسیار بر من افتاد و زیر بار قرض شدم (میرزا ابوطالب، ۱۰) ║ ق۱۴. آنچه هم به دولت میرسد به خرج لوطی و مسخره و رقاص و عیش و نوش و قصر و شکار رفته روزبهروز خزینه خالی شده، وسائل جریمه و غارت ضعفا و زیر بار قرض خارجه رفتن ملت نادان بیخبر ایران برای عیش و ثروت ظالمان فراهم است (سیّاح۱، ۴۳۶) ║ ۱۳۳۱ش. رعیت قحطیزده و لخت بهآسانی زیر بار قرض میرفت و در فصل خرمن کارکرد یکسالهاش را ناچار از دست میداد (بهآذین۲، ۷۵) ║ ۱۳۶۲ش. اگر بنا باشد تا خرهخرهات بروی زیر قرض، تازه باید کسی باشد که تو از او قرض بگیری (دولتآبادی۱، ۵/۱۲۷۰) ║ ۱۳۶۸ش. زنوبچهاش از نداری تا گردن زیر قرض رفتهاند، آنوقت او دکانش را به فرستادۀ حق تحویل میدهد (درویشیان۱، ۳/۱۶۴۷) ║ ۱۳۸۲ش. راست است که به سختی خو گرفته بودم و اغلب زیر بار قرض رفته بودم، ولی نه اینقدر (جعفری، ۲/۹۰۹)
زیر قرض رفتن
⇅ زیر (بار) قرض (کسی) رفتن (رفتن: شدن).
قرض بالا آوردن
از لحاظ مالی بدهکار و مدیون شدن؛ مقروض شدن ؛ قرض پیدا کردن.
ق۱۳. #دولت علیۀ عثمانی ... زیر قرضهای زیاد رفته، در حالتی که پانزدهمیلیون یعنی سی کرور لیرا قرض دولتی بود، چهار کرور لیرا که قریب هزار کرور تومان پول ایران است، قرض بالا آورده (اختر، ۱/۲۳۸) ║ ۱۳۵۰ش. حقیقتش این است که من سالها بیکار بودم و از زور بیکاری توی قمار افتادم و به اندازهٔ موهای سرم قرض بالا آوردم و چک بیمحل به دست اینوآن دادم (حالت۲، ۱۹۲) ║ ۱۳۶۸ش. #پسرش که استوار ارتش است، خلع درجه شده چون بهخاطر یک زن صندوقدار قرض بالا آوردهاست (نجفی۱، ۱/۱۷۵) ║ ۱۳۹۶ش. اعظم ۲۶ساله میگوید: «بابایم قرض بالا آورده بود؛ شونزده سالم بود، به اجبار بابام ازدواج کردم تا شوهرم قرضهای بابام رو بده (زن در توسعه و سیاست، ش۵۵/۸)
قرض پیدا کردن
← قرض بالا آوردن.
ق۱۰. شخصی بود در کمال پریشانی و بیسامانی و افلاس و مبلغِ قرض پیدا کرده که از عهدۀ ادای آن بیرون نمیتوانست آمد و قرضخواهان پیوسته تقاضای وی میکردند و آن فقیر هر روز هرکدام از ایشان را به زبانی و نوعی تسلّی میکرد (حافظ حسین، ۱/۵۱۵) ║ ق۱۴. دولت اتازونی قرضی سنگین پیدا کرد و همین فقره اسباب تولید مالیات و عوارض زیاد گردید (تربیت، ۳/۱۸۳۰)
قرض حسن (: حسنه)
← قرضالحسنه۱.
ق۶. قرض حسن آن بود که در آن گوش به پاداش نداری و در جُست عوض آن نباشی و آنچه کنی استحقاق جلال حق را کنی، نه یافت مزد خود را (میبدی، ۱/۶۶۴) ║ ق۷. جای دیگر تفسیر قرض حسن کردم که نظر آن محسن در آن نباشد (شمس تبریزی، ۲/۱۶۲) ║ ق۸. در خبر آمده که حق، سبحانه تعالی، بنیاسرائیل را فرمود در تورات که خداوند را، جلجلاله، قرض حسنه بدهید (علاءالدوله سمنانی، ۱۲۴) ║ ای گل از سیم بناگوش بتم گیر به وام / مایۀ حسن و میندیش که قرض حسن است (کمال خجندی، ۱/۲۴۴) ║ ق۹. اگرچه گفتهاند لقمهٔ حلال در جهان اندک است، اما علمای شریعت و مشایخ طریقت بهحقیقت گفته و دُرّ اسرار بیشمار سفته که لقمهٔ حلال وجه قرض حسنه است (شمس عفیف، ۴۵۰) ║ رووار یک اطلس ستدن بهر دلارام / گر خود همه قرض است که قرض حسن است آن (نظام قاری۱، ۳۵۵)
قرض حسنه
⇅ قرض حسن (: حسنه).
قرض دادن
۱. (درمورد پول یا کالایی) آن را به شرط پس گرفتن در اختیار دیگری گذاشتن ؛ به قرض دادن.
ق۷. گر بهمثال «اَقرِضوا» قرض دهی قراضهای/ نیم قراضه قلب را گنج کنی و کان کنی (مولوی۱، ۵/۲۰۹) ║ ق۸. شخصی دید جامههای خَلَق پوشیده و دستها از شمار دراهم و دنانیر بسیار سیاه گشته، یک گره برمیبست و دیگر صرّه میگشاد، از یکی قبض میکرد و به دیگری قرض میداد (ثغری، ۳۳۴) ║ ق۱۰. @ خسرو ترکمان ... از قلعۀ طارم که خزاین عراق در آنجا جمع میشد، چهارهزار تومان آورده به امرا قرض داد (روملو، ۲/۶۲۸) ║ ق۱۱. خدا کند که ز دام جهان خلاص شویم / که سفله هرچه دهد میدهد به مهمان قرض (سلیم تهرانی، ۳۰۷) ║ ق۱۲. گفت به ایشان که: کیست از شما که او را دوستی باشد و نصف شب رود به در خانۀ او و گوید: ای دوست، سه نان به من قرض ده که دوست من از راه رسیده و چیزی ندارم که پیش او برم، پس جواب گوید او را از اندرون خانه که: زحمت مده مرا که بستهام در را و کودکان من با مناند در جای خواب و نمیتوانم برخاست تا نان به تو دهم (مهدی استرآبادی۱، ۱۸۲) ║ ق۱۳. مشایخ اعراب را دل بر زیردستان خویش که متدیّن به یک دینند بسوخته، تخم و مایحتاج زراعت را به آنها قرض داده یا بخشیدهاند که برای سال نو زراعت کنند (دولت علیّه، ۲/۱۰۸۰) ║ ق۱۴. یکصد تومان به برادر ارشدش مفتاحالدوله که بهواسطۀ گرفتاریها و احاطۀ طلبکاران بیچاره شده بود و خیال سوء قصد در حق خود داشت، قرض دادم، ولی متأسفانه پول مرا خورد و با من هم در هر موقع درشتی و خشونت نمود (ممتحنالدوله، ۲۶۴) ║ ۱۳۱۱ش. شما دو روپیه ندارید به من قرض بدهید؟ (هدایت۷، ۸۸) ║ ۱۳۴۰ش. دوتا از قلندرها کشته شدند چراکه نخواسته بودند با مردم همراهی کنند یا تبرزینهاشان را به کسی قرض بدهند (آلاحمد۱۳، ۱۶۸) ║ ۱۳۷۲ش. بیشتر دانشجویان خانم نوریان را پذیرفته بودند، تنها چند نفر هنوز از او به نام «اون پیری» یاد میکردند. جزوههای مرتبش را با خط خوشش به بیشترشان قرض میداد، به شرطی که تنها یک شب پیششان بماند (دانشور۴، ۱۴۷) ║ ۱۳۸۲ش. گاهی مستأصل نزد من میآمد که آقای جعفری من یک بدهی دارم، شما خارج از حقالتألیف یک مبلغ به من قرض بدهید (جعفری، ۱/۵۹۴)
۲. (درمورد چیزی) در اختیار کسی گذاشتن.
۱۳۰۸ش. اندامت به نازکی و کشیدگی دوکی از عاج بود که دست روزگار بر آن ابریشم تابیده و برای بافتن قبای فیروزی من به کار بردهباشد. چشمانت دو قطعه از آسمان بود که به مجسمهساز طبیعت قرض داده باشند (حجازی۱، ۸۵) ║ ۱۳۵۲ش. بانکهای چشم، این روزها برای بینا کردن چشم کوران چشم قرض میدهند (محمدابراهیم باستانی پاریزی: یغما، ش۲۹۹/۲۹۸) ║ ۱۳۶۸ش. من هم خاطرات کودکی داشتهام که میتوانم به آنهایی که نداشتهاند قرض بدهم! (نجفی۱، ۳/۱۱۰۶)
۳. قرض + دادن (معنای قرض ۱).
قرض داشتن
۱. از لحاظ مالی بدهکار و مدیون بودن.
ق۸. احمد بن خضرویه را چون زمان وفات رسید، هفتصد درم قرض داشت و قرضخواهان آمده بودند و نشسته (باخرزی، ۲/۲۶۴) ║ ق۹. سؤال دوم آنکه امیر محبالملةوالدین شیخ محمد چندین قرض داشت، چه معنی داشت او را به مکه بردن؟ (عبدالله قطب، ۶۱۹) ║ ق۱۰. در این شهر قاعده چنین است که کسی که قرض دارد و آن قرض را نمیدهد، غرمای او او را چنین میآویزد که شاید صاحب خیری پیدا شود قرض او را بدهد و او را از آن عقوبت خلاص کند (حافظ حسین، ۲/۵۲۱) ║ ق۱۲. گویند که میرانشاه بن امیر تیمور گورکان اعتقاد تمام در خدمت شیخ داشت. روزی برای دیدنش رفت و به تقریبی به سمع مبارکش رسانیدند که حضرت شیخ دههزار دینار قرض دارد. فرمود تا دههزار دینار حاضر کردند و هم در مجلس تسلیم شیخ نمود (شیرعلی لودی، ۴۸) ║ ق۱۳. #هرکه قرض داشته باشد و در ادای او عاجز باشد، دو رکعت نماز بکند و بعد از نماز آیۀ «قل اللهم مالک الملک» بخواند و بعد از آن بگوید ... قرض او ادا شود هرچند بهقدر دنیا طلا باشد (نوری، ۱/۲۰۷) ║ ق۱۴. از آنکه چون پدرش وفات کرد صدهزار تومان قرض باقی گذاشت. به او گفتند وصیتی کن، گفت: چه وصیت کنم که صدهزار تومان قرض دارم و اولاد خود را با دست خالی در این جهان میگذارم؛ آنها را به خداوند سپردم که در کفالت آنها هرچه خواهد به جا آورد (اعتمادالسلطنه۴، ۲۶۳) ║ ۱۳۰۹ش. #مظفرالدینشاه تا آن وقت که اختیار مُلک در دست خودش بود، متجاوز از شصت کرور قرض داشت (نواب رضوی، ۲/۱۰۰۲) ║ ۱۳۶۲ش. همهشان به اربابهاشان قرض دارند (دولتآبادی۱، ۲/۵۹۶) ║ ۱۳۸۲ش. شاید با حضور تو این برادر ناتنی بفهمد پدر ما یکعالمه قرض داشته و مهریۀ مادر من همان ماشین قراضه بوده و ثروت مادر او را نخورده (محمدعلی۲، ۲۶۳)
۲. (درمورد فریضههایی مانند نماز و روزه که در وقت خود به جا آورده نشدهاست) به عهده داشتن.
۱۳۲۱ش. من از ماه رمضان این سال بهواسطۀ یک تب سه روز روزه قرض داشتم، که از کوتاهی روزهای زمستانی استفاده کرده، مشغول ادای قرضم شده بودم (عبدالله مستوفی، ۲/۴۴۵) ║ ۱۳۳۳ش. زن گفت: از دو سال قبل روزه قرض داشتم؛ امروز روزهام (رمضانی، ۸۲)
قرض شعر
← قرضالشعر.
ق۷. علم ادب چنانک زمخشری (رحمه الله) در قسطاس عروض برشمردهاست، دوازده نوع است: نوع اول ـ علم متن لغت، ... نوع دهم ـ قرض شعر ـ یعنی علم نظم (قطبالدین شیرازی، ۱/۹۸)
قرض گرفتن
۱. (درمورد پول یا کالایی) آن را به شرط پس دادن در اختیار خود گرفتن ؛ به قرض بردن؛ به قرض گرفتن (گرفتن: ستاندن، ستدن).
ق۶. @در این خطه غله و میوه نماند بر صفتی که درویشان چون در رزان میرفتند فاصبح یقلب کفیه علی ما انفق فیها و هی خاویة علی عروشها حسب حال ایشان بود ... و چون در خانه میآیند منشیان تقدمۀ خراج بر یک جانب میبینند و بر دیگر جانب موکلان غلۀ تفرقۀ قلعۀ اراه (؟)، بعدما که هفتهزار و سیصد من بدادهاند و آن را به مبلغ سههزار من به مرابحه قرض گرفته (منتجبالدین بدیع، ۱۶۶) ║ ق۷. هرچه در خانهٔ او و فرزندان او بود از اوانی زر و نقره و جواهر و مرصعینه بیرون آورد و تمامت نواب و معتمدان را حاضر کرد و بر سبیل استقراض هرچه بر آن قادر بود از ایشان قرض گرفت و تمامت این وجوهات اضافت وجوهات دیگر کرد (جوینی۱، ۱۱۵) ║ ق۸. @ شخصی مسلمان از امیری اویغور چهار بالش نقره قرض گرفته بود و از ادای آن عاجز آمده. او را بگرفتند و مؤاخذه میکردند (رشیدالدین فضلالله۱۳، ۱/۶۹۷) ║ ق۱۱. یک شتر اکنون ز همان کاروان/ قرض گرفتم پی ترتیب خوان (سلیم تهرانی، ۶۱۷) ║ ق۱۳. بعضی میگفتند که نقدینه بهخصوصِ خراج ملک ازبرای کشتزارها و تاکستانهای خود قرض گرفتیم (فاضل همدانی۱، ۹۱۱) ║ ق۱۴. دمپخت شب را داشتیم خورده، احمد از دکان ده سیر نان قرض گرفته که عصر نان پخته بدهیم (محمد کمرهای، ۱/۷۸) ║ ۱۳۰۵ش. اسبسواران که هرکدام اسب دیگری را بدون داشتن سواری یدک میکشیدند، با تأنی گذشتند و بهخوبی معلوم بود که آنها را از سرطویلههای اشراف و متمولین قرض گرفتهاند (مشفق۲، ۶۰) ║ ۱۳۴۷ش. من بیشتر کتابهای او را قرض میگرفتم و میخواندم. راستش خیلی وقتها خودم و فیروز را جای قهرمانهای کتابها میگذاشتم (امیرشاهی۲، ۲۱۲) ║ ۱۳۶۰ش. برای این که او را ببرم لب آب، از حمید که همسایهمان بود، قلّاب ماهیگیری قرض گرفتم (مدرّس صادقی۳، ۴۷) ║ ۱۳۷۴ش. نبی و اسد آماده میشوند پاچهها را بالا بزنند و راه بیفتند توی کوچهها دنبال قرض گرفتن رختخواب (دولتآبادی۲، ۲/۳۶۶) ║ ۱۳۸۲ش. روسریام را از توی کیفم درمیآورم و سعی میکنم چروکش را باز کنم. مانتویی را که از میتو قرض گرفتهام میپوشم. آستینهایش برایم کوتاه است و تنم تویش تنگ افتاده (کریمی، ۲۶)
۲. ↑ قرض۶.
۱۳۷۰ش. قرض گرفتن کلمه به همان صورت اصیل و موجود در زبان بیگانه و پذیرش آن به عنوان عنصری جدید در واژگان زبان خودی را قرضگیری مستقیم گویند (ماشاءالله مقدسی: رشد آموزش زبان، ش۲۹/۲۲)
۳. قرض + گرفتن (معنای قرض ۱).
ترکیبات دیگر: دو (تا) پا داشتن (و) دو تا(ی) (پا: پای) (دیگر) (هم) قرض کردن (کردن: گرفتن)، دو تا پا(ی) (دیگر: دگر) (هم) قرض کردن، دو (تا) چشم داشتن (و) دو تا(ی) (چشم) (دیگر) (هم) قرض کردن (کردن: گرفتن)، دو چشم هم قرض کردن، راه قرض داشتن، نان (به کسی) قرض دادن، نان به هم (هم: همدیگر، یکدیگر) قرض دادن