فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

خلاصی

وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
خلاصی ‎xa(e)lâsi‎ [فعل همایند: بخشیدن. دادن. داشتن. دهانیدن. ساختن. کردن. نمودن. یافتن (مجهول: شدن)]
‌یک‌. (اسم) ۱. رهایی و نجات از گرفتاری یا موقعیت و وضعیت بد و خطرناک ؛ ← خلاص‏‌یک‌. ۱.
ق۴. خدایا، مرا از این سختی‌ها خلاصی دِه و فریاد رس (بلعمی۲، ۱‏/۲۲۰‏) ║ ق۵. آمدن جبرئیل نزد حضرت یوسف و مژدۀ خلاصی از زندان به او دادن و گفتن خواب سلطان را به حضرت (یوسف و زلیخا، ۱۹۹) ║ ق۶. گر خلاصی باشدت زین مار زشت/ آدمت با خاص گیرد در بهشت (عطّار۱، ۳۷) ║ ق۷. هرکه ریاست را دوست دارد، خلاصی نیابد (مؤیّد خوارزمی، ۳‏/۷۱۶‏) ║ ق۸. اگر از دام خودم نیز خلاصی بخشی/ هم به خاک سر کوی تو بود پروازم (اوحدی، ۲۸۰) ║ ق۹. چون مَلِک شمس‌الدین خواستی که بر کسی پیچد و سختی کند، او را پیش وزیر کردی... باز پیش خان‌جهان چنان ذکر او کردی که او را چرا خلاصی دهانیدی (شمس عفیف، ۴۷۹) ║ ق۱۰. دولت تو دایم قوی باد که ما را به جان خلاصی دادی و منّت جانی بر ما متوجّه کردی! (ابومسلم‌نامه، ۴‏/۲۳‏) ║ ق۱۱. چون این حکایت را... بیان کنی، تو را و او را نیز از شکل عارضی خلاصی نموده، به‌صورتِ اصلی خواهید پیوست (خالقداد۱، ۴۳) ║ ق۱۲. خلاصی دِه زِ هجران جان ما را/ به جان منّت نِه و بنْما لقا را (حزین، ۶۸۷) ║ ق۱۳. با خویش اندیشید که در خلاصی از این بند با ایشان مشورت می‌کنم و ایشان را به کاری صعب و سهمناک می‌طلبم (لسان‌الملک سپهر، ۲‏/۶۹۶‏) ║ ق۱۴. میرزا حکمران مملکت فارس مأمور به تسخیر بندرعباس و خلاصی حاجی محمدرحیم خان گردید (حسن فسایی، ۱‏/۸۰۱‏) ║ ۱۳۰۱ش. حضرتِ آقا به‌وسیلۀ شما از حبسِ او آگاه شده و وسیلۀ خلاصیش را فراهم فرموده‌اند (مشفق۱، ۳۳۹) ║ ۱۳۳۴ش. خدا را شکر می‌کنم که از دست این جوان زبان‌دراز و وراج خلاصی یافتم دیگر هر روز و هر ساعت از زخم زبانش معذب نیستم (جمالزاده۱۱، ۱۲۸) ║ ۱۳۶۷ش. نصرالله‌خان خودش می‌دانسته که ازچنگِ شاه‌زاده خلاصی ندارد (اخوّت۱، ۶۶) ║ ۱۳۸۲ش. توی دلم غر زدم که این‌جا هم از شر فضولی‌هایشان خلاصی ندارم. آخه به تو چه! (کریمی، ۲۳۸)
۲. (فقه) طهارت و پاک بودن از نجسی.
ق۱۴. انواع ظروف شراب از چوب و کدو و کواره‌ای که رنگ زده نباشد، جایز نیست به کار فرمودن آن، به جهت مستبعد بودن خلاصی آن. و اقرب جواز است بعد از برطرف کردن عین نجاست، و شستن آن را سه مرتبه (ابوالقاسم یزدی، ۳‏/۱۲۳۷‏)
۳. (درمورد سرزمین و ناحیه) بیرون آمدن آن از دست متصرف یا دشمن ؛ ← خلاص‏‌دو‌. ۳.
ق۱۴. آن خیالی که آن‌ها داشتند در خلاصیِ بیت‌المقدّس بود (طاهر میرزا۲، ۵۲۷)
۴. مرخص شدن از کار و مسئولیت. فارغ شدن از کار ؛ ← خلاص‏‌دو‌. ۶.
۱۳۶۲ش. لنی به‌محضِ خلاصی از کار به نزدیک‌ترین کتاب‌خانه‌ای که کتاب قرض می‌دادند می‌رود رویِ فیش تقاضا می‌نویسد: تراکل (کلانتریان، ۲۴۸) ║ ۱۳۷۵ش. تا غروب که وقت خلاصی من از کار بود خیلی عجله داشتم می‌خواستم زودتر بروم و این خبر خوش را به مادرم بدهم (پژواک، ۲۴)
۵. نوعی بازی گروهی و کودکانه‌ که در آن یک نفر نقش گیرنده را دارد و دیگر بازیکنان با فرار از او و رسیدن به نقطه‌ای امن موقتاً متوقف می‌شوند؛ بازیکنان دیگر با لمس او و گفتن «خلاصی یا خلاص» او را آزاد کرده و دوباره وارد بازی می‌کنند و معمولاً بازی تا زمانی که همه بازیکنان نوبت گیرنده شدن را تجربه کنند، ادامه می‌یابد ؛ خلاص ‏‌چهار‌.‎(xa(e)lâs)‎.
۱۳۷۱ش. دوست کوچک با سِوِتْلانا سرگرم بازی لی‌لی است. مرا که می‌بیند به طرفم می‌دود و می‌خواهد تا زنگ نخورده، خلاصی، بازی کنیم (ترقّی۱، ۴۶)
۶. (فنی) فضای آزادی که قطعه یا پیچ در آن آزادانه حرکت کند و گاه عیب آن به حساب می‌آید.
۱۴۰۴ش. از جمله مشکلات رایج در سیستم فرمان خودرو خلاصی زیاد فرمان آن است (اینترنت)
‌دو‌. (صفت) ۱. خلاص ؛ ← خلاص‏‌یک‌. ۱.
ق۸. اسماعیل... او را استمالت داد که ان‌شاء‌اللّه تو را از خشمِ خلیفه خلاصی کنم (حمدالله مستوفی۲، ۳۷۴) ║ ق۹. عثمان‌بیک چون در آن امر بی‌گناه بود امان یافته خلاصی شد (ابوبکر طهرانی، ۵۲) ║ ق۱۱. راجه‌مان را که در گوالپار دربند بود به ضامنیت مرتضی‌خان خلاصی ساخته و منصب او را برقرار داشته (جهانگیر، ۱۷۱)
۲. (درمورد طلا) که در کوره تصفیه شده و ناخالصی آن گرفته شده‌باشد. خالص ؛ ← خلاص‏‌یک‌. ۴.
ق۱۳. شهریِ نوی... ساختند... و درودیوارِ آن را با طلایِ خلاصی... مزیّن نمودند (رستم الحکما، ۷۱) ║ طالارِ چهل‌ستونی ساختند که همة نقش‌ونگارهایِ آن را طلایِ خلاصی و لاجوردِ بدخشانی کردند (رستم الحکما، ۱۶۸)

معنی خلاصی | فرهنگ جامع زبان فارسی