فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

داربست

وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
داربست ‎dârbast‎
۱. ← چوب‌بست‏۲.
ق۱۱. غنچه‌های نسترن از داربست آویخته/ یا زده خود را ز رشک خلق او بر دار گل (اشرف مازندرانی، ۷۹) ║ ق۱۲. تن بر عروج دار چو منصور داده‌ام/ از داربست چیده‌شد انگور باده‌ام (تأثیر، ۶۳۱) ║ ق۱۳. بازارها، از داربست انگور سقف‌پوش از چوب عاریتی و تاریک است، و اکثر شاخ انگور هم بر آن متعلق؛ و کوچه‌ها تنگ و کثیف، مفروش به سنگ ناهموار؛ اسلوب بیرونی عمارات [مطلقاً] مرئی نمی‌شود، و دل سایر منقبض می‌گردد (میرزا ابوطالب، ۳۴۸) ║ ق۱۴. به‌زیرِ چفته‌ها و داربست‌ها که خیابان بود از دو طرف درخت‌های گل‌دار نشانیده‌بودند، این خیابان می‌رفت و به گرم‌خانه منتهی می‌شد (طاهر میرزا۲، ۸۹۵) ║ ۱۳۲۱ش. مادرم... سیزده‌به‌در حسابی برپا می‌داشت، خانم‌ها به داربست مُو کنار دیوار تاب می‌بستند و تاب می‌خوردند، حتی الک‌دولک و توپ‌بازی هم می‌کردند (عبدالله مستوفی، ۱‏/۳۶۴‏) ║ ۱۳۵۲ش. کلاغ‌ها می‌آمدند و روی داربست درخت موی کوکب خانم می‌نشستند و کوکب خانم می‌آمد و از پنجره‌ آنها را با بادبزن کیش می‌کرد. کیشّه ذلیل‌مرده‌ها (فصیح۲، ۳۷۷) ║ ۱۳۷۸ش. تا صبح خوابم نمی‌برد و باید همین‌طور زل می‌زدم به تیرهای چوبی سقف و داربست و درخت موی توی حیاط: آفتاب که می‌آمد بالا بزند تازه خوابم می‌گرفت (کاتب، ۱۲۵)
۲. ← چوب‌بست‏۳.
۱۳۳۸ش. مردان دیگر به ساختن داربست‌ها و صفه‌ها مشغول بودند تا تماشاچیان فردای آن شب به‌تر بتوانند نمایش‌ها و بازی‌ها و رقص‌هایی را که... صورت گیرد، تماشا کند (قاضی۱، ۲‏/۷۷۵‏) ║ ۱۳۶۰ش. می‌توان قطعات بزرگ چوبی و چوب‌های داربست شیروانی را من باب مثال به یکدیگر اتصال داد (آذرین، ۹۸) ║ ۱۳۷۷ش. روی زمین فوتبالِ سابق را که سال‌ها بود نمازجمعه در آن برگزار می‌شد، داربستِ فلزّی زده‌بودند و چادر برزنتی کشیده‌بودند (سناپور۱، ۷۲)
۳. ← چوب‌بست‏۱.
۱۳۴۳ش. از داربست چوبی‌اش رفتم بالا که برای مقرنس‌کاری چه‌طور طاق‌بندی می‌کنند (آل‌احمد۸، ۲۶۲) ║ ۱۳۶۱ش. عبدالله... می‌رفت کنار استادکارش رویِ داربست می‌ایستاد. آجر رویِ‌هم نهادن یا سیمان مالیدن هوش‌یاری می‌خواست، آن هم در گرمای گرم تابستان (صفدری۲، ۱۶۷) ║ ۱۳۷۷ش. همین داربست با آن دوتا کارگر و سطل و اسفنج‌شان بود که یک‌هو ازجا دررفت، طناب یک‌ورش مثلِ شلاق پرید تو هوا و آن دو نفر دست‌هاشان را بردند عقب و از رو داربست افتادند پایین (دریابندری۴، ۱۱۹)
۴. ← دار.
۱۳۵۲ش. بعدازآنکه رسول می‌رفت مدرسه، شوکت و فیروزه می‌رفتند توی زیرزمین کوچک سر قالیبافی، ارباب حسن داده‌بود اوس ماشااله‌خان توی زیرزمین کوچک الوارهای داربست قالیبافی به‌پا کرده‌بود (فصیح۲، ۴۱)

معنی داربست | فرهنگ جامع زبان فارسی