وضعیت: «تأییدشده»
ابا۱ abâ [گونۀ دیگرِ با۲؛ (ظاهراً این کلمه از قرن پنجم به بعد از تداول افتاده و کاربرد ادبی پیدا کرده و بعدها به صورت تقلیدی و بیشتر در شعر بهکار رفتهاست)]
(حرف اضافه) ۱. همراه با فعل یا مسند و فعل ربطی بهکار میرود و ارتباط آنها را با متمم نشان میدهد.
ق۳. ملک ابا هزل نکرد انتساب/ نور ز ظلمت نکند اقتباس (محمد بن وصیف سگزی: تاریخ سیستان، ۲۸۷) ║ ق۴. که نیکی کند با تو پاداش کن/ ابا دشمن دوست پرخاش کن (فردوسی، ۷/۴۰۶) ║ ق۵. نبایستی که رامین خردمند/ ابا ویسه بکردی مهر و پیوند (فخر گرگانی، ۳۰۷) ║ ق۶. چون نقطۀ نقش است دل آنکه ابا تو/ دوروی و دوسر باشد چون کاغذ و پرگار (سنایی۱، ۱۹۵) ║ ق۸. وز این سوی در بند افراسیاب/ ابا برزوی شیر در جنگ و تاب (شمسالدین کوسج، ۲۶۱) ║ ق۹. به پیکار کوشلک درآمد نخست/ ابا لشکر گورخان جنگ جُست (شرفالدین یزدی، ۱/۹۸) ║ ق۹؟. ابا او چنین گفت آزادمهر/ که از گردش دور گردون سپهر ـ ندیدهاست کس آنچه من دیدهام/ ندیده چه باشد که نشنیدهام (مادح، ۷۸) ║ ق۱۳. ابا مطّلب دشمنان در نبرد/ برانگیخت سلمیٰ به نزدیک گَرد (سروش، ۲/۷۸۷) ║ ق۱۴. ندانستم ای خانه ویران شوی/ ابا خاک تاریک یکسان شوی (ادیبالممالک، ۲/۶۶۶) ║ ۱۳۳۰ش. ولی نثر را گر ندانند خلق/ ابا معرفت کِی شوند آشنا (بهار، ۱/۴۲۱)
۲. برای نشان دادن همراهی، مشارکت یا ارتباط چیزی یا کسی با دیگری بهکار میرود؛ همراه با (گاهی بین آن و کلمۀ بعد حرف ز بهعنوان صامت میانجی آمدهاست).
ق۴. به نخچیر شد شهریار جوان/ ابا نامور رستم پهلوان (فردوسی، ۳/۷) ║ ق۵. چون خواهد که بخورد، ابا انیسون و رازیانه و زیرة کرمانی و هلیله خورَد تا آن مضرتش بازدارد (موفّق هروی، ۲۰۳) ║ ق۶. چو رنگ شب تیرهگون پاک شد/ ابا نامه نزدیک ضحاک شد (ایرانشاه۲، ۳۱۸) ║ ق۸. بیامد به نزد فسیله دمان/ ابا وی سپاهی چو شیر ژیان (شمسالدین کوسج، ۱۵۲) ║ ق۹. ابا خویش و پیوند گردد هلاک/ زن و بچگانش بمیرند پاک (شرفالدین یزدی، ۱/۱۳۵) ║ ق۹؟. جهانگیر آمد سوی بارگاه/ ابا نامداران ایران سپاه (مادح، ۲۰۰) ║ ق۱۲. عزیمت نمود آن شه کامگار/ ابا نامداران والاتبار (محمد مروی، ۳/۹۲۳) ║ ق۱۳. سپس جبرئیل آمد از آسمان/ ابا او فرشته فزون از گمان (سروش، ۲/۸۵۲) ║ ق۱۴. بمانیم در چنبر اهرمن/ ابا خانه و گنج و فرزند و زن (ادیبالممالک، ۲/۶۸۳) ║ ۱۳۳۰ش. ز خردی به کوه و بیابان شده/ ابا گلّه هرسو شتابان شده (بهار، ۲/۱۰۷۴)
۳. برای نشان دادن تعلّق چیزی به کسی یا گروهی بهکار میرود؛ دارای.
ق۴. به بالای من پور سام است زال/ ابا بازوی شیر و با برز و یال (فردوسی، ۱/۱۸۹) ║ ق۵. همانا که بیشاند از سیهزار/ پیاده ابا جوشن کارزار (ایرانشاه۱، ۱۷۰) ║ ق۷. زنی دیگر از تخمۀ این گروه/ ابا فرّ و دیهیم و برز و شکوه (زراتشتنامه، ۵) ║ ق۸. چو پورش ابا یال و نیروی بود/ تو گفتی که از آهن و روی بود (شمسالدین کوسج، ۱۱) ║ ق۱۲. به کف تیغ من اژدهاپیکری است/ ابا صولت شیر و خشم پلنگ (حزین، ۶۵۰)
۴. برای نشان دادن وجود چیزی یا حالتی بهرغم چیزی یا حالتی متضاد با آن بهکار میرود؛ باوجودِ.
ق۴. سخت شکوهم که عجز من بنماید/ ورچه صریعم ابا فصاحت سحبان (رودکی، ۱۰۱۷) ║ ابا این هنرها یکی بندهام/ جهانآفرین را ستایندهام (فردوسی، ۱/۱۶۲) ║ ق۵. . ابا اینهمه ضعف و پیری که بود/ همی فرّ و زور جوانی نمود (عیّوقی، ۲۴) ║ ابا این جادوی و نیکدانی/ به کار ویس هم خیره بمانی (فخر گرگانی، ۱۲۴) ║ ق۸. ابا اینهمه مردی و زور دست/ تو را همچو او مرد باید دو شست (شمسالدین کوسج، ۲۰) ║ ق۱۲. ابا شغل طاعات و طول نماز/ دوام نیاز و مناجات و راز ـ در آن شب نیارست آسوده بود/ شنیدم دوصد نوبت آتش نمود (حزین، ۷۶۴) ║ ق۱۴. ابا این گونه دعویها که کردم/ خداوندا مکن بر جان من سَب (ادیبالممالک، ۲/۶۱)
۵. برای اشاره به اضافه شدن ویژگی یا چیزی به ویژگی یا چیزی دیگر بهکار میرود؛ به اضافهٔ؛ علاوه بر.
ق۴. فرستاده نزدیک گشتاسپ برد/ یکایک به گنجور او برشمرد ـ ابا این بسی آفرین گسترید/ بر آن کو زمان و زمین آفرید (فردوسی، ۵/۶۹) ║ چگونه پیشه دارد نیکخویی/ ابا آن نیکخویی نیکگویی (میسری، ۹) ║ ق۵. بگفتش هنوز ای پسر کودکی/ اَبا کودکی سخت نازیرکی (عیّوقی، ۴۱)
۶. برای نشان دادن تقابل کسی یا چیزی با دیگری بهکار میرود؛ در برابرِ؛ در مقابلِ.
ق۴. ابا لشکر نوذر افراسیاب/ چو دریای جوشان بُد و جوی آب (فردوسی، ۱/۳۰۲) ║ ق۵. ابا پادشا پادشاهی مجوی/ بههنگامِ خشمش مشو پیش اوی (ناشناس: غزالی۲، ۱۵۲)
۷. برای اشاره به چیزی بهکار میرود که وسیله یا سبب انجام دادن یا انجام شدن کاری است؛ به وسیلهٔ.
ق۵. مرا بنده کردند و بفْروختند/ ابا آتشم لاجرم سوختند (یوسف و زلیخا، ۱۰۹) ║ ق۷. چو با وی یکی دست زنهار کرد/ ابا دست زنهار سوگند خورد (زراتشتنامه، ۶۷) ║ ق۱۳. به فرمان یزدان ابا پرّ خویش/ براندند اهریمنان را ز پیش (سروش، ۲/۹۱۴) ║ ق۱۴. سبحانالله که ظلم نیز از این مُلک/ گشته ابا صدهزار پای گریزان (ادیبالممالک، ۲/۳۲۲)
۸. برای نشان دادن عهدهدار و مسئول بودن کسی بهکار میرود؛ بر عهدهٔ.
ق۱۳. ابا اوست دیوان روز شمار/ پذیرد سخن از خداوند بار (سروش، ۲/۱۰۲۹)