فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

کثیر

وضعیت: «در حال ویراستاری»
کثیر ‎kasir‎
‌یک‌. (صفت) ۱. دارای شان یا اعتبار یا اهمیت زیاد. مهم و باارزش.
ق۴. تا بدیدم کثیر احمد را/ این جهان نامدم به‌چشم کثیر {خسروی سرخسی، ق۴} (شاعران بی‌دیوان، ۱۷۷) ║ ق۵. چون او {بنده} را مقام حضور و مشاهدت دادند کثرت صحبت حق یافت، از همه کثیران او کثیرتر است (مستملی، ۳‏/۱۳۱۸‏) ║ ق۷. تو نقد خود به دگر کس سپار تاش بسنجد/ به سنگ خویش فزونی به‌ نزدِ خویش کثیری (سیف فرغانی، ۲‏/۹۴‏)
۲. (درمورد افراد یا چیزها) دارای تعداد یا مقدار زیاد. فراوان ؛ کثیره.
ق۵. باشد قلیل در نظرت بخشش کثیر/ باشد کثیر در نظرت مدحت قلیل (قطران، ۲۰۷) ║ ق۶. قاضی بانگ... زد که این لجاجت و سماجت چیست... مگر این خصومت در خونی خطیر است یا در مالی کثیر؟ (حمیدالدین بلخی، ۱۵۷) ║ ق۷. در ضبط و ترتیب ولایت فکری دقیق و نظری عمیق کرد، از حشمی کثیر ناگزیر بود تا حدود ولایات محفوظ و مضبوط گشتی، و از مالی خطیر ناچار تا معایش و ارزاق حشم ساخته و پرداخته شدی (تاریخ شاهی، ۲۴۱) ║ ق۸. بازرگان‌زاده‌ای مال‌دار... اقمشه و کالایی... به نرخ نیک بفروخت... همیانش از مال کثیر مالامال شد و کیسه از نفع بسیار ممتلی (ثغری، ۱۳۲) ║ ق۹. همچنان عصا گشت که بود خدای تعالی به قدرت خویش آن اجرام عظیم و اجسام کثیر را عدم کرد و نیست گردانید (ابوالمحاسن جرجانی، ۳‏/۲۲۷‏) ║ ق۱۰. پادشاهی بر تخت نشسته‌بود و جمعی کثیر در پیش او ایستاده (خواندمیر۱، ۴‏/۶۸۶‏) ║ ق۱۱. شاهو با جمعی کثیر کشته‌شد و شیخ فرید به‌سلامت به‌درآمد (بداؤنی، ۲‏/۲۲۶‏) ║ ق۱۲. مقرر شد که عظمت خان علیزیی مخاطب به حاضر خان و شاه‌ولی خان وزیر با جمعی کثیر، رایت شهامت و مردانگی به قلع و قمع آن سرگشتۀ تیه ضلالت و آوارگی برافرازند (حسینی منشی، ۵۱۶) ║ ق۱۳. آتش حرب بیشتر اشتعال گرفت و جمعی کثیر از سواره و سرباز به‌ قتل رسید (ایشلقی، ۴۵) ║ ق۱۴. اما در این تاریخ علم این صنعت را جمعی کثیر از اهالی ایران با عمل آن ضمیمه کرده بر سر راه‌های بزرگ عامّه به امتثال امر دولت و اشتغال خدمت ملت می‌گذرانند (اعتمادالسلطنه، ۱‏/۱۳۳‏) ║ ۱۳۱۶ش. از فریادهای خواجه نظام‌الملک، حاجب و رئیس مستحفظان و جمع کثیری از غلامان نظامی و سرایداران و خادمان و ملازمان خاصه حضور به‌ هم رسانیدند (مؤتمن، ۳۰۲) ║ ۱۳۴۰ش. جمع کثیری از آنها که باید به مصلّی می‌رفتند، برای خوردن ناهار به سالن کافه آمده‌بودند (مهاجر، ۲۹) ║ ۱۳۶۸ش. برای ایل قشقایی، اندوهی از این سیاه‌تر نبود که چراغ فروزان شب‌های تاریکش را خاموش ببیند و برای شیرویه غمی از این جان‌کاه‌تر نبود که از جمعیت کثیر ستایشگران و دل‌باختگان هنرهایش دور بماند (بهمن‌بیگی، ۱۲۳) ║ ۱۳۹۸ش. هنوز هم تعداد کثیری از نسخه‌های خطی در گوشه و کنار کتابخانه‌ها در زیر غیار نسیان و فراموشی هستند (ذوالفقار علی:دانش(مرکز تحقیقات فارسی ایران و پاکستان)، ش۱۳۶‏/۱۲۵‏)
۳. پیش از اسم می‌آید(گاهی با«ال» و گاهی بدون آن)، صفت مرکب می‌سازد و یکی از معانی دارندۀ تعداد یا مقدار زیاد از آن چیز به آن می‌دهد.
ق۵. به دیگر آفاق، از اوّل سرطان تا آخر قوس کثیرالمطالع است. و این برج‌ها را بروج زاید مطالع گویند و مستقیم‌الطّلوع گویند (قطّان مروزی، ۱۰۴) ║ ق۶. بر سطحِ دیگر اَشکالِ هندسی چون مثلثات و مربّعات و کثیراضلاع و مدوّر و مقوّس و منحنی و مستقیم برکشید (ظهیری، ۶۵) ║ ق۷. مدبّره ... در کلام فحش گوید و تجنّی کند از هر چیزی؛ و کثیرالغضب باشد، و مبالات نکند به رضای زوج، و فکر نکند در غضب او، و ایذاء حاشیه و خدم خانه کند. (قطب‌الدین شیرازی۲، ۱۳۸) ║ ق۸. زنبور... گفت... مرا هم دوستی هست فوج‌دار لشکر آبگیر و پهلومال کتیبۀ غدیر، هم‌عنان خرچنگِ کثیر‌رفتار و هم‌رکاب نهنگِ خنجر‌گذار، در پارسی ملقّب به غوک و در عربی منسوب به ضفدع، در ذکاء افسانه و در دهاء نشانه (نخشبی۱، ۳۱۵) ║ ق۹. هرکس که ترا امین و معتمد دارد گمان او در حقّ خویش خلاف مکن. چه هرکه امین و راست باشد به‌زودی صاحب‌مال و کثیرالمادّه گردد، و هرکس که بر خلاف این معنی ارتکاب نماید آخرالامر مفلس شود (شجاع، ۱۳۳) ║ ق۱۰. علمای عالی‌مقدار و فضلای کثیرالآثار به عزّ حضور در آن محفل مسرّت و حضور مشرّف گشتند (خنجی۱، ۳۰۵) ║ ق۱۱. از ظهور این معنی گلزار دوستی سرسبزی گرفته غنچۀ آرزو آن‌چنان شکفتن آغاز کرد که عندلیب جان مشتاق و مرغ روح کثیرالاشتیاق به هزاردستان از عهدۀ شُکر بعضی‌ از آن بیرون تواند آمد (جهانگیر، ۱۹۱) ║ ق۱۲. امرِ کثیرالمیمنتِ طوی شاهزادۀ والاگهر حسن انصرام یافت و لمعۀ عدالت و نصفت خدیو دین‌پرور عدل‌گستر به ضبط امور جهان‌داری و نسق مهام عالم‌مداری تافت (حسینی منشی، ۳۳۶) ║ ق۱۳. چون بانوی مذکور کثیرالاحباب، و به شب‌نشینی و صحبت‌داری معتاد است، زنان اعزّه و اشراف، بعد فراغ طعام در آنجا فراهم آمده هر شب مجلس ساز و سرود و هفته‌ای یک دو مرتبه صحبت رقص منعقد می‌گردد (میرزا ابوطالب، ۱۲۹) ║ ق۱۴. ملامحمدعلی سلطان‌آبادی... عالمی ادیب و فاضلی از فرط ذکاء و حدّت ذهن و سرعت انتقال کثیر‌النصیب بود (اعتمادالسلطنه، ۱‏/۲۲۳‏) ║ ۱۳۴۳ش. پس بکن شُکر خدا را که کثیرالنعم است/ عید نوروز جم است (روحانی، ۲۲۴)
۴. (کلام) ترکیب‌شده از اجزا یا عناصر بسیار. دارای بیش از یک عنصر.
ق۶. تو را اگر از راه اجزای تو بینند کثیر باشی نه واحد (عین القضات۲، ۱‏/۱۱۷‏)
۵. (کلام) دارای تجلیات بسیار.
ق۷. گاه واحد، گهی کثیر شوی/ این سخن عقل کی کند باور؟ (عراقی، ۱۱۹) ║ ق۸. حرمانیه و ایشان گویند صانع معبود واحد است به ذات و اصل و ازلیت و کثیر است به تکثّر اشخاص در رؤیت و آن کواکبند و اشخاص ارضی حیزۀ کامله (شمس‌الدین آملی، ۲‏/۲۸۱‏) ║ ق۹. وحدت ز نسب کثیر بنمود/ این کثرت وهمی است هش ‌دار (اسیری، ۱۵۱) ║ ق۱۱. سیم: آنکه مراتب کثرات و انواع اعداد - لاالی‌نهایة - همه در ذات وحدانی وحدت عددی او بالقوه موجودند؛ ...؛ چه ماهیت کثیر و حقیقت عدد نیست الا همان واحد متحرک؛ و وحدت متکررۀ مراتب ظهور و جنبش؛ و مدارج تنزلات و تکررات او را انواع متباینۀ عدد و مراتب متخالفۀ کثرت می‌نامند و به اسمای مختلفه می‌خوانند (میر داماد۱، ۱۸۰) ║ ۱۳۴۴ش. واحد، از راهِ صورت پذیرفتن و محدود شدن کثیر می‌شود (زریاب، ۴۵) ║ ۱۳۷۹ش. خدایی که به‌سانِ خدایِ اربابِ انواع... جامع و کثیر است و درعینِ‌حال واحد است (خرّمشاهی، ۲۳۳)
۶. افزوده‌شده. بسط و گسترش یافته.
ق۸. وجود کل ، کثیر واحد آید/ کثیر از روی کثرت می‌نماید (شبستری، ۶۷) ║ ق۱۲. پنج خواهی نویس و خواهی بیست/حرف‌ها را کرانه پیدا نیست// این کثیر و مداد یک باشد/ وحدتش کِی مقام شکّ باشد (حزین، ۷۸۶)
۷. (درمورد آراء) بیشتر از نصف رای‌دهندگان که باعث انتخاب کسی یا تصویب و عدم تصویب قانونی شود.
ق۱۴. اسامی منتخبین ثبت دفتر شده، لیکن معین نگشته که رای اکثریت را تحصیل کرده‌است. انشاءالله در روزنامۀ آتیه اسامی منتخبین که صاحب رای کثیر هستند توضیحاً ثبت خواهد شد. {ش:۹} (انجمن تبریز، ۱‏/۱۵‏) ║ ۱۳۱۸ش. توده تا رای‌فروشی‌ست فنش، رای کثیر/ مال یک سلسلۀ مفت‌خور مفت‌خر است (فرّخی یزدی، ۱۰۲)
‌دو‌. (اسم) ۱. (درباره هویت اسمی این نوع واژه‌ها مشورت شود) مقدار یا تعداد زیاد. اموال یا افراد بسیار ؛ کثیرین.
ق۵. بر تو پوشیده نی صلاح و فساد/ وز تو دزدیده نی کثیر و قلیل (ابوالفرج رونی، ۹۵) ║ ق۶. سایۀ عدل تو شامل بر فراز و بر نشیب/ منهی حزم تو آگاه از قلیل و از کثیر (انوری، ۱‏/۲۴۴‏) ║ ق۷. در مدت فراقت صبری که نیست در دل/ بیش از کثیر جستم کم از قلیل دیدم (قمری آملی، ۲۲۵) ║ ق۸. همان بهتر که به قلیل فانی کثیر باقی را به دست آرد و گاهگاه از عمارت قصر با عمارت قبر بپردازد (هندوشاه نخجوانی، ۲۷۷) ║ ق۹. کثیر دنیا درجنب قلیل عقبی هیچ است فکیف قلیل دنیا درجنب کثیر عقبی (عبدالله قطب، ۲۰۹) ║ ق۱۰. ز باغ وصل ثمر خواهم آن‌قدر که دهد/ کجا نظر به کثیر است یا قلیل مرا (عرفی، ۱‏/۲۷۴‏) ║ نواب محمدخان... مانند شیر ژیان و پلنگ دران به مدد سرداران میدان حرب سمند جهان‌کردار به جولان درآورد و بسیاری از مخالفان را به تیغ بی‌دریغ از پشت زین بر روی زمین افکند و کثیری را بازِ پس راند (قاضی میر احمد۱، ۱‏/۱۸۲‏) ║ ق۱۱. هر متاعی را کثیر او قلیل آید به چشم/ جنس انصاف است آن کآمد قلیل او کثیر (طالب آملی، ۴۲) ║ ق۱۲. عدل تو داده بر کم هرچیز امتیاز/ شرمنده از کثیر نکرده قلیل را (تأثیر، ۲۲۲) ║ ق۱۳. ای خنک آن‌کس که هنگام رحیل/ نی گرفتار کثیر و نی قلیل (احمد نراقی، ۸۲) ║ ۱۳۲۶ش. از جنس علم آنچه توانی به سینه دار/ باری اگر کثیر میسر نشد قلیل (تقی دانش، ۲‏/۱۲۱‏)
۲. (کلام) عالم هستی به‌جز خداوند.
ق۷. چون سِرّ کثیر جمله دیدی/ کثرت همه نقش وحدت انگار (عراقی، ۱۳۰) ║ ق۸. واحدی در کثیر پیدا شد/ احدی لاجرم هویدا شد (شاه نعمت‌الله، ۲۵۹) ║ ق۱۳. حضرتت{متن:حضرت}جامع ذات احد و عین کثیر/ سرّ علم تو قضا صورت علم تو قدر (صفای اصفهانی، ۴۰) ║ ۱۳۳۵ش. برهانشان بر اینکه علم و معلوم حق به عالم یکی است آن است که چون ذات حق علت ذوات موجودات است و علم او به ذات علت علم اوست به موجودات پس چون ذات حق و علمش به ذات هر دو یکی است حقیقتاً و این دو علت ذات موجودات است و علم به موجودات است پس باید ذات موجودات و علم حق به موجودات این هر دو یکی باشند تا صدور کثیر از علت واحد لازم نیاید (الهی قمشه‌ای، ۲‏/۲۰۲‏)
۳. (نجوم) (در صورت صحت ضبط واژه؟؟؟) در شاهد زیر ظاهرا به معنای وبال به کار رفته‌است.
ق۷. در صف پنجم تو را تُرکی‌ست خنجرآخته/ گوسفند و عقربش مأوی و پروینش کثیر (فرید احول، ۸۲)
۴. (منطق؟) ؟؟؟.
ق۱۰. در مرسلۀ جوهر فردم دُر یکتا/ در سلسلۀ علّت‌ و معلول کثیرم (عرفی، ۲‏/۲۵۴‏)
‌سه‌. (قید) به مقدار زیاد. بسیار.
ق۹. دشمنان در اطراف و جوانب سر برآورده‌اند... و از تعرض ایشان به نسبت تو ضمیر کثیر پریشان است (میرخواند، ۲‏/۷۲۴‏)
کثیروقلیل
← قلیل‌وکثیر.
ترکیبات دیگر: آب کثیر؛ جمع کثیر

معنی کثیر | فرهنگ جامع زبان فارسی