فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

طبق

وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
طبق۲ ‎tabaq‎ [جمع: اطباق۲]
‌یک‌. (اسم) ۱. ظرف بزرگ، گرد، تخت معمولاً چوبی یا فلزی با لبۀ کوتاه یا بدون لبه که برای نگهداری و حمل مواد خوراکی یا اشیای دیگر به کار می‌رود.
ق۴. گروهی ایدون گویند که بر آن طبق انبرود بود به زهرآلوده (بلعمی۲، ۴‏/۱۱۶۴‏) ║ ق۵. نمرود ابرهیم خلیل را علیه‌السّلم به آتش انداخت چون سه شباروز برآمد ابرهیم را دید بر تخت آراسته نشسته و پادشاه‌وار تکیه زده و حلّه‌های سبز پوشیده و غلالة لطیف بر سر نهاده و ریاحین و طبق‌های نقل درپیش و شخصی چون صدهزارنگار درپیش وی نشسته (سورآبادی۲، ۱‏/۵۰۰‏) ║ ق۶. آن‌جا دُری به دو طبق نهاده‌اند و مُهر اَلَصَّمْتُ حُکْمٌ بر وی زده، باز در عالم سمع دری گشاده‌اند (حمیدالدین بلخی، ۸۹) ║ ق۷. در قدح آب‌های سرد چو زنگ/ بر طبق میوه‌های رنگارنگ (نزاری۱، ۶۲) ║ ق۸. منه بر طبق کاسۀ انگبین/ گرت سرکه ظاهر بُوَد بر جبین (عماد فقیه، ۱۲۷) ║ ق۹. قنع: طبق از چوب خرما (محمد بن عبدالخالق، ۲‏/۱۰۸۵‏) ║ ق۱۰. فی‌الحال، آن پسر پیش آمدی و طَبَق‌ها پیش داشتی تا هر نُقل که طبیعت بدان مِیل کند تنقّل کنند (روملو، ۱‏/۲۷۱‏) ║ ق۱۱. او فی‌الحال پشت خم کرد و طَبَق طعام را بر پشت خود بداشت و پشتش می‌سوخت (خالقداد۱، ۱۱۶) ║ ق۱۲. فصل بهار لالة بی داغ اشک ماست/ کو گل‌فروش شهر که گل در طبق کند (نجیب کاشانی، ۲۷۸) ║ ق۱۳. بعضی طبق چوبی است، درمیانِ این طبق یک کاسه آب‌گوشت بی‌نخود است.{سفرنامۀ عبدالصمدمیرزا به اروپا} (سالور۱، ۲۳۱) ║ ق۱۴. شخصی در ماهِ رمضان طَبَقِ زردآلو آورده‌بود می‌فروخت (ملا حبیب، ۱۵۵) ║ ۱۳۱۲ش. نزدیک ظهر سررشتة حمالان و طبق‌کِش‌ها باز شد: در یک طبق یک پشتی مخمل قرمز و در طبق دیگر یک پشتی دیگر، در طبقی یک دست آفتابه‌ولگن و در طبق چهارم دو چراغ پایه‌بلند گذاشته‌بودند (حجازی۲، ۱۹۱) ║ ۱۳۴۱ش. باغ‌بان... برایشان یک طبق... زردآلوهای درشت شیرین حسابی، چیده و آورده‌بود (آموزگار، ۷۸) ║ ۱۳۶۸ش. طبق اول اختصاص به رخت‌خواب بچه از تشک‌چه و لحاف‌چه و شمد و پشه‌بند و پتو داشت... طبق چهارم مجری دوادرمان و طبق پنجم مواد اغذیه اشربه و قطیفه و دوادرمان برای مادر بچه و در طبق‌های اضافی علاحده و اعیان‌ترها که کالسکه و روروک‌ فرنگی یعنی سه‌چرخه و اسب چوبی (شهری۲، ۵‏/۶۶۵‏) ║ ۱۳۸۲ش. هیچ‌گاه نمی‌بینی کسی که در اندیشة مؤدت و اهدای محبت به تو باشد و نمی‌یابی کسی را که چون قصد در خانة او کنی و با او ملاقات نمایی، تو را حلاوت شرف بخشد، به‌جایِ طَبَق نُقل و شیرینی. (فن جلدسازی و طلاکاری) (سید عبدالله انوار: نامۀ بهارستان، ش۷-۸‏/۸‏)
۲. بشقابی چینی یا فلزی، بزرگ، گرد معمولاً تخت که برای خوردن یا نگهداری غذا به‌کار می‌رود.
ق۱۰. جمعی از خطائیان به‌موجبِ حکم پادشاه به‌استقبالِ ایل‌چیان آمده‌بودند و مَرغ‌زاری نزه بود؛ هم در آن مَرغ‌زار صفة عالی ساختند و سایه‌بان‌های کرباس زده و شیره‌ها و صندلی‌ها نهاده و انواع مأکولات از غاز و مرغ و گوشت پخته و فواکه و میوه‌های خشک‌وتر بر طَبَق‌های چینی مرتب کرده و بر هر شیره نخلی بسته (روملو، ۱‏/۲۶۸‏) ║ ق۱۲. فرزند پادشاه را مهمانی نماید، بدین دستور که چون چاشت‌گاه نزول نمایند، فی‌الحال سیصد طَبَق طعام الوان به‌طریقِ ماحضر به مجلس بهشت‌آیین آورند و بین‌الصلواتین، یک‌هزارودویست طَبَق اطعام الوان بر طَبَق‌های لنگری... و دیگر اطباق چینی و طلا و نقره... به مجلس آورند (نصیری، ۹۰) ║ ق۱۳. ماهیِ قزل‌آلا و ماهیِ شور، در طَبَق‌های چینی، مرغ‌های بریان، فسنجان، کوکو، کباب‌شامی، کبابِ مصری، آب‌گوشت با مغزِ بادام و پسته و فندق و آلو و تمرِ هندی، خاگینه با شکر، بادنجانِ سرخ‌کرده و یتیم‌چه، و چندین غذای دیگر که به‌وصف نمی‌آید (میرزا حبیب۱، ۲۸۵)
‌دو‌. (اسم شمارش‌گر) مقدار محتوای این ظروف.
ق۴. همان صد طَبَق مُشک و صد زعفران/ همی‌رفت گلشهر با خواهران (فردوسی، ۲‏/۳۰۳‏) ║ ق۵. هزاران طَبَق جوهر پُرثمن/ زِ گردون فشاندند بر شوی و زن (یوسف و زلیخا، ۳۲۹) ║ ق۶. شروان... گفت: ... درحال چند طبق زر و جواهر به‌دستِ کنیزکان داد و پیش ایستاد؛ تا پیشِ تختِ فرّخ‌روز آمد. خدمت کرد. آن جواهر و زر نثار کردند (سمک، ۴‏/۴۵۵‏) ║ ق۷. سلطان‌علاءالدین... آن شب به شرف حریفی مشرّف شد و چون شاه‌سنجر ظریفی او در مقام حریفی بدید او را یک طَبَق مروارید و جواهر بخشید. او بربدیهه این رباعی انشا کرد (عوفی۱، ۱‏/۴۰‏) ║ ق۸. گویند ابوبکر - رضی‌[الله‌عنه] - رنجور شد و سبب رنجوری او آن بود که جهودی در مدینه او را دعوت کرد و تمامت اکابر صحابه آنجا بود. یک طبق بُرنج پیش خلیفۀ پیغمبر بنهادند {نسخه: نهادند} از آن بُرنج بُسیار بُخورد و حارث ترسا طبیب عرب آنجا بود. امیرالمؤمنین پاره‌ای از آن بُرنج به او داد (قطبی اهری، ۱۰۹) ║ ق۹. پیش او افتاد خالی از گزند/ یک طبق پالوده از جلّاب قند (جامی۳، ۱‏/۴۲۵‏) ║ ق۱۰. سلطان‌شاه و بخشی مَلِک... هرکس را بدین‌نسق یک خانه مقرر کرده... و دو کوزه دراسون و یک طَبَق نُقل و چند خدمت‌گار چُست‌وچالاک همه صاحب‌حُسن بر دو قدم ایستاده از بام تا شام و از شام تا بام که یک‌لحظه غایب نشوند (روملو، ۱‏/۲۸۳‏) ║ ق۱۱. حکم کردم که... هزار طَبَق آش و هزار نان در مجلس عام شیلان بکشند (ابوطالب تربتی، ۳۳۰) ║ ق۱۲. الله‌وردی بیگ به قلعه مراجعت نموده، فرمود که پنجاه طبق طعام جهت سرکار نادر دوران روانه نمودند. از حقیقت فرستادن اطعمه و نزل استفسار نمودند. گفت: چون وارد ما شده‌اند، درمعنی به‌منزلۀ مهمان است (محمد مروی، ۱‏/۴۴‏) ║ ق۱۳. بهمن بفرمود تا چند طَبَق زرِ سرخ نثارِ او کردند (هفت لشکر، ۵۰۵) ║ ق۱۴. در تمامت ایران احدی به آن وتیره اسباب تجمل و اوضاع بزرگی نداشت. بالجمله پس از ورود موکب همایون به دامغان، شبی زوجۀ ذوالفقارخان سردار طبقی از انگور... به حضور مبارک آورد (عضدالدوله، ۱۵۹) ║ ۱۳۳۰ش. کوه به سر، بهر نثارش کشید/ یک طبق از گوهر و سیم سپید (بهار، ۲‏/۹۶۱‏) ║ ۱۳۴۹ش. خبه‌خبه... چه فیس و افاده‌ای، انگار نوۀ اترخان رشتیه. چه خبره، چته؟ به ‌چی‌چیت می‌نازی؟ به یکتا پیرهنی که تنته؟ به اون صد طبق جهازت؟ به قوم و خویشات، به اصل و نسب و خونواده‌ات. برو خدا رو شکر کن که یه سر و شکلی داری وگرنه باید سر تو می‌ذاشتی زمین و کونتو هوا می‌کردی، بندۀ خدا (میرصادقی۸، ۱۴) ║ ۱۳۷۹ش. اگر یک‌عالم غم به سینه داشت، سرش را که زمین می‌گذاشت، خوابِ یک گلّه زن می‌دید، خوابِ یک طبق شیرینیِ‌خامه‌ای، خوابِ ده‌ دست چلوکباب (چهل‌تن۱، ۶۴)

معنی طبق | فرهنگ جامع زبان فارسی