وضعیت: «در حال تأیید»
ساقی sâqi [جمع: ساقیان، سقات، سقاة]
یک. (صفت، اسم) ۱. کسی که وظیفه یا شغلش ریختن شراب و گاه نوشیدنیهای دیگر درون ظرفهایی مانند پیاله و جام، و دور گرداندن و عرضه کردن آن به فردی خاص یا افراد حاضر در جمع باشد (در متون عرفانی رمز خدا یا مرشد کامل و در تغزل گاه رمز معشوق است) ؛ پیالهگردان؛ ساقیگر؛ ساقیه۲.
ق۴. یک روز ملِک شراب میخورد و عدی ساقی بود (بلعمی۱، ۸۰۲) ║ ق۵. در مجلس پادشاه در بندگان او منگر، چون ساقی نبید به تو دهد، هرگه که قدح بستانی در روی وی منگر، سر پیش فگنده دار، بستان و بخور و قدح بازده چنان که اندر وی ننگری تا خداوندان را از تو به خیالی صورت نبندد (عنصرالمعالی، ۲۰۵) ║ ق۶. ساقی ز هر گروه کی باشد روا بوَد / شرط نخست او زنخ ساده آمدهست (ادیب صابر، ۴۶۱) ║ ق۷. این مرتبه یارب چه حد مشتاقیست / کامروز هم او حریف و هم او ساقی است (نجم دایه، ۱۵۷) ║ ق۸. به دُرد و صاف تو را حکم نیست، خوش درکش / که هرچه ساقی ما کرد عین الطاف است (حافظ، ۱/۱۰۶) ║ ق۹. روزنامۀ دولت ابوسعیدی به اتمام رسید و سلطان سعید از دست ساقی اجل شربت وفات چشید (حافظ ابرو۱، ۱/۴۷) ║ ق۱۰. شاه دینپناه بعضی از ییلاقهای بلدۀ اصفهان را معسکر نصرتنشان ساخته، به تمهید بساط عیش و کامرانی پرداخت و از کف ساقیان زهرهجبین نازنین شراب ارغوانی گرفته، رایت عشرت مرتفع ساخت (خواندمیر۱، ۴/۴۸۲) ║ ق۱۱. چون خوان برداشتند، مریم بانو اشارت نمود که می به مجلس آوردند و با هم میخوردند. بانو گردن مینا را گرفته، ساقی شد و جامی پُر کرده به عبدالحمید داد (منوچهر نقّال۲، ۱۳۶) ║ ق۱۲. شمع روشن ننماید شب ظلمانی را / ساقیا می به قدح ریز که مهتاب شود (حزین، ۲۰۳) ║ ق۱۳. ساقیان می به مجلس درآوردند. چند دوری که گذشت و سر حریفان از بادۀ ناب گرم گردید، از در بارگاه سروکلۀ شمس وزیر داخل گردید (نقیبالممالک، ۵۰۲) ║ ق۱۴. بیگم خانم والدۀ پرویز میرزای نیرالدوله، که در اوقات فراغ خاطر و بزم نشاط، ساقی خاقان مغفور بود، وقتی سربرهنه، جامی به حضرت خاقانی پیمود و در نظر پادشاه بسیار مطبوع افتاد (عضدالدوله، ۳۵) ║ ۱۳۱۲ش. در رشتۀ عشق و عاشقی بودیم که زیبا آمد و دو سینی مصفا و مشهّی پشت سرش آوردند، زیبا دو دست سفید و دلربا از پرده درآورد و ساقی شد (حجازی۲، ۳۷۱) ║ ۱۳۳۷ش. نوازندگان سمت چپ سالن بزرگ جا داشتند. ساقی زیبایی شراب میریخت (پزشکزاد۵، ۱۳۰) ║ ۱۳۷۹ش. اقدس بساط میچید. خودش ساقی میشد، جام میگرداند (چهلتن۱، ۳۰)
۲. کسی که در مکانهایی مانند شیرهکشخانه وظیفهاش خدمت به مشتری و نگه داشتن وافور یا نگاری دم دهان او باشد.
۱۳۴۵ش. روی نیمکت چوبی کنار اطاق یک زن مسن و دو کامل مرد نشسته بودند، آلت جرمی که کنارشان دیده میشد، نشان میداد آن زن ساقی بوده و این دو مشتری در شیرهکشخانۀ زنک مشغول شیره کشیدن بودند (خسرو شاهانی: پهلوان محله، ص ۳۸؛ چاپخانۀ ماد، بی تا) ║ ۱۳۷۱ش. شیرهخانهها کلاً هفتگیها و روزپرداختیهایی از پنجاه تا صدوپنجاه تومان داشتند که صبح به صبح یا شبجمعه به شبجمعه باید تحویل میدادند ... وگرنه شب به صبح و صبح به ظهر و شنبه به یکشنبه نرسیده بود که کاسه و کوزه و چراغ و نگاری و خانهوزندگیشان بههم ریخته، ساقی و شیرهکش و صاحبخانه و بدکاره و بدکارهباز و قمارباز و تلکهبگیر ریسه شده، به کمیسری آورده میشدند و با دوسیه روانۀ نظمیه و از آنجا راهی عدلیه میشدند (شهری۱، ۲/۱۲)
۳. کسی که توزیعکننده و فروشندۀ مواد مخدر و مشروبات الکلی است.
۱۳۷۸ش. بعضی از این جنسهایی که تازگی وارد بازار شده، قاطی دارد ها؛ موقع خرید امتحان میکنی؟ که یعنی میدانم ساقیها برایش قرهقروت میآورند و شاگردهایش را نمیفرستد (کاتب، ۲۱۱) ║ فکر کنم این منیژه ساقیه! افتاده بین این جوونها، همه رو داره لتوپار میکنه (مؤدّبپور، ۲۷۵) ║ ۱۳۸۳ش. هم خودم، هم دخترم. به دختر شبیه بچهگربه اشاره کرد که دم در ایستاده بود و سعی میکرد برای آدمها جا برای نشستن پیدا کند. من تریاک، دخترم هرچی بگی، تا رسید به هرویین. اولش ساقی بودیم، بعد گرفتار شدیم. حالا پاکیم (پیرزاد۲، ۱۸۰)
دو. (اسم) ← ساقیه۱.
ق۸. تمامت زمین معروف به کرفسزار، متصل به ساقی کلسار و به زمین معروففیها (رشیدالدین فضلالله۱۷، ۲۵۵) ║ تمامت یک نیمۀ مشاع از جملۀ زمین محدود به ساقی مذکور، و به زمین بطله و ساقیۀ ناووا و زمین دهخدا عثمان ... وقف بیمارستان قدیم تبریز (رشیدالدین فضلالله۱۷، ۲۸۱)
ساقی کوثر
⇅ ساقی (حوض) کوثر.
ساقی (حوض) کوثر
کسی که بنابر روایتهای اسلامی، در بهشت موعود مؤمنان را از جوی یا حوضی به نام «کوثر» سیراب میکند. طبق غالب این روایات، این شخص علی بن ابیطالب است.
ق۵. این کتاب است که مر آن را خوان الاخوان نام نهادم بدان چه بر آن مر طلبکاران حکمت را خوردنیهای جانپرور است و شرابهای ساقی کوثر (ناصر خسرو۴، ۴) ║ ق۶. ساقی کوثر، امام رهنمای / ابن عم مصطفا، شیر خدای (عطّار۱، ۲۶) ║ ق۷. در این جنگ بود که عمرو عبدود بر دست مبارک شیر یزدان و امیر مؤمنان و بابای علویان و ساقی حوض کوثر و صاحب لوای پیغمبر، علی بن ابیطالب، کشته آمد و جیفۀ مردارش به دوزخ رسید (شهاب الاخبار۱، ۲۵۵) ║ ق۸. اگر از تشنگی روز قیامت ترسید / دامن مرحمت ساقی کوثر گیرید (ابن یمین، ۴۵) ║ ق۹. از خسروان روی زمین ننگ آیدم / تا من گدای حضرت ساقی کوثرم (آذری، ۶۶) ║ ق۱۰. بیا و ساقی جان شو به تشنه آبی ده / به عشق ساقی کوثر به ما شرابی ده (اهلی، ۳۷۴) ║ ق۱۱. به لبتشنۀ چشمۀ معرفت / به ساقی کوثر که آبی فرست (فیض کاشانی، ۳۷) ║ ق۱۲. لبتشنه ابنِ ساقی کوثر ز منع آب / سیراب ابنِ سعد و سنان، شمر و ماسوا (تأثیر، ۵۵) ║ ق۱۳. بالجمله آن سیّد والامرتبت را که بیمار و رنجور و به حال خود گرفتار است، نه از صداقت و دوستی او شرمی و نه از جدّ والای او، ساقی کوثر، آزرمی، به یکی از قلاع دوردست نظربند داشتهاند (عبداللطیف شوشتری، ۱۵۲) ║ ق۱۴. تاج رخشان بر سرش از راه لطف / التفات ساقی کوثر نهاد (نسیم شمال، ۲/۷۶) ║ ۱۳۴۴ش. ساقی حوض کوثر عوضت بده. از سید سادات عوض بگیری (چوبک۲، ۴۳) ║ ۱۳۶۰ش. بودم اگر مدام پی ساقی و شراب / یارب به حق ساقی کوثر مرا ببخش (حالت۱، ۱۸۷)