فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ذلیل

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
ذلیل ‎zalil‎ [جمع: اذله، ذلیلان؛ صورت تفضیلی و عالی: اذل؛ <عربی؛ در معنی۵اصطلاح قرآنی>]
‌یک‌. (صفت) ۱. (درمورد انسان یا جانوری) که بی‌ارزش و بی‌قدر یا ضعیف است و به این سبب تحقیر می‌شود یا مجبور به فروتنی و اطاعت در برابر دیگران است ؛ ذلول‏‌یک‌. ۳.
ق۴. نام من جرجیس است و ذلیل‌ترین کسی‌ام از همه بندگان و بدان آمدم که تو را به خدای خوانم و نصیحت کنم تا خدای را پرستی (بلعمی۱، ۸۶۰) ║ ق۵. به مرگ او جهانی روی به ویرانی نهاد و خسیسان عزیز گشتند و بزرگان ذلیل شدند (گردیزی، ۱۹۴) ║ ق۶. هرکه تواضع نکند و تکبر کند، خدا وی را ذلیل کند و خوار و حقیر گرداند (شهاب الاخبار، ۴۶) ║ ق۷. بر یار ذلیل هر ملامت کآید / چون یار عزیز می‌پسندد شاید (سعدی۴، ۷۷۷) ║ ق۸. مشایخ کسی را که خواهد تا نفس خود را در نظر خلق ذلیل گرداند، رخصت سؤال نیز داده‌اند (باخرزی، ۲‏/۲۶۰‏) ║ به پوستین نه‌ شود کس عزیز در عالم / که سگ ذلیل بوَد گرچه پوستین دارد (عماد فقیه۱، ۳۶۴) ║ ق۹. حجاج ... ایشان را به کارهای مکروه و ناخوش می‌فرمود و ایشان را به‌غایت خوار و ذلیل می‌داشت (حسن قمی، ۲۶۲) ║ ق۱۰. آن سلیمان جلیلی که اگر مور ذلیل / یابد از تربیتت بهره کند ثعبانی (محتشم، ۱‏/۵۵۰‏) ║ ق۱۱. کریم اوست که خود را بخیل می‌داند / عزیز اوست که خود را ذلیل می‌داند (صائب، ۴‏/۱۸۶۹‏) ║ ق۱۲. دیگر آنکه ظالم‌پرست مباش و داد مظلومان را از ظالم بگیر و رعیت‌پرور و عدالت‌گستر باش و دانشمندان را خوار و ذلیل مکن (محمد مروی، ۱‏/۱۶‏) ║ ق۱۳. شاهزاده محمدعلی میرزا، که اسفندیار را عبد ذلیل می‌پنداشت، از این کردار خشمگین شد (لسان‌الملک سپهر، ۱‏/۳۱۰‏) ║ ق۱۴. او را ... احترام و توقیر ننمایید، بلکه به تخفیف و تحقیر او بپردازید و خوار و ذلیلش سازید (اعتمادالسلطنه۳، ۱۱۵) ║ ۱۳۰۹ش. عزیزان ذلیل شدند و ذلیل‌ها ظاهراً به اوج عزت رسیدند (نواب رضوی، ۲‏/۱۰۶۰‏) ║ ۱۳۴۹ش. ای خدا، چرا مرا بی‌پدر و ذلیل کردی؟ ای خدا چرا منو پسر نکردی؟ (میرصادقی۸، ۱۱) ║ ۱۳۷۹ش. خدا هیچ عزیزی را ذلیل نکنه (محمود۲، ۱‏/۱۸‏)
۲. مطیع و فرمان‌بردار.
ق۴. اسکندر ... با داد و عدل بود و جهان را آبادان همی‌داشت و مَلِکان او را ذلیل شدند (بلعمی۲، ۱‏/۳۴۲‏) ║ دین این مرد را همه جهان بپذیرفتند و همه عرب ذلیل او شدند، ما را نیز بباید پذیرفتن (بلعمی۲، ۳‏/۳۰۱‏) ║ ق۵. گرسنه کردن جگر از بهر آن است تا نفس را قهر توانند کردن تا هرچه از او بخواهند بیابند که سیرخورده گردن‌کش و طاغی بود و گرسنه ذلیل و منقاد (مستملی، ۱‏/۱۲۹‏) ║ ق۶. ذلیل و فرمان‌بردار و خاضع شدند مر خدای را تعالی (ابوالفتوح، ۱‏/۱۹۰‏) ║ ق۱۴. بهترین زنان شما ولود و ودود و با سِتر و عفاف است که در میان اهل خود عزیز بوده باشد، و ذلیل باشد نسبت به شوهرش (ابوالقاسم یزدی، ۲‏/۴۳۰‏) ║ ۱۳۶۸ش. گفته‌اند سه موجود را خداوند ضامن انتقام می‌باشد، اول زن که اگر تاج بر سر هم باشد، زیردست و ذلیلِ مرد بوده، دوم صغیر که زورش نمی‌رسد و سوم حیوان که اسیر بوده (شهری۲، ۲‏/۲۹۰‏)
۳. (درمورد چیزی) بی‌ارزش و بی‌قدر.
ق۵. از بس به کفّ زرّ و گهر داد خلق را / زرّ و گهر ذلیل چو ریگ سبیل گشت (قطران، ۵۰) ║ ق۶. خاموش باشید. اگر من عزیز و کریم بودمی نزد شما، مرا به دنیاء ذلیل نفروختندی (احمد طوسی، ۲۰۳) ║ ق۷. آن خداوندی که از خاک ذلیل / آفرید او شه‌سواران جلیل (مولوی۲، ۱‏/۲۹۶‏) ║ ق۱۰. آفتاب ذات منوّرش از غایتِ عزت سایۀ گران‌مایۀ خود را اجازت نداد که با خاک ذلیل هم‌نشینی کند (خواندمیر۱، ۱‏/۴۴۰‏) ║ ق۱۲. دریغ زندگی افسوس از حیات که هست / در این زمانه شریعت ذلیل و بی‌مقدار (لامع، ۴۹) ║ ق۱۴. شهید گشت مروّت غریب گشت هنر / ذلیل گشت معارف یتیم گشت وطن (ادیب‌الممالک، ۲‏/۳۵۸‏) ║ ۱۳۳۶ش. این کتاب‌هائی که این‌طور خوار و ذلیل زیر دست و پای ما افتاده از آن‌هائی نیست که اگر از میان برود هرگز بتوان جای آن را از نو پر کرد (جمالزاده۱۵، ۱‏/۱۰۹‏) ║ ۱۳۳۸ش. دوست دیگری دارم که از ترس زبان‌درازی بچه‌اش آبگوشت و اشکنه و تمام غذاهای ذلیل و خفیف را به‌عنوان جوجه به پسر سه‌ساله‌اش معرفی کرده (پزشکزاد۳، ۱۴۲)
۴. (درمورد کاری، ویژگی یا حالتی) همراه با فروتنی و خواری.
ق۵. و ذلیل‌ترین نشستنی به زانو نشستن است (مستملی، ۴‏/۱۸۰۱‏) ║ ق۶. خدای عزّوجّل ... ذلیل نکند بنده‌ای را به ذلّی ذلیل‌تر از آنک محجوب کند او را تا ذلّ نفس نبیند (عطّار۲، ۱‏/۱۲۶‏) ║ ۱۳۴۷ش. زیر نور راهرو، در میان اتاق‌هایی که درهاشان بسته بود، حالت ذلیلی داشت (میرصادقی۱۰، ۱۵) ║ ۱۳۴۸ش. چشم‌ها که همواره گویی مشت می‌خورند و به درون رانده می‌شوند و نگاه‌های ذلیلی که این چشم‌های بی‌رمق و به‌گودافتاده کتمانشان می‌کنند و ... این‌ها همه کار آن خورشید جهنمی کویر (شریعتی، ۲۸۱) ║ ۱۳۶۳ش. در شارستان، محلۀ یهودی‌ها را پشت مسجد جامع و طرف چارسوق دیدم، با آن حالت ذلیل و فقیرانه و بیم‌زده ... نموداری از تاریخ عجیب این قوم بود (ندوشن، ۱‏/۱۸۰‏)
۵. (درمورد چشم و نگاه) که در اثر ترس و خفت، فرو افتاده است (تعبیر قرآنی).
ق۶. در آن‌ حال که چشم‌های ایشان ذلیل باشد و درپیش‌فگنده، ... از گورها برون آیند، پنداری که ملخ پراکنده‌اند و منتشر (ابوالفتوح، ۱۸‏/۲۱۷‏) ║ ق۷. خدای ... تو را ندا فرماید که ای پسر آدم، نزدیک آی، و تو نزدیک شوی با دل تپان و ترسان و شکسته، و چشم خاشع ذلیل فرودانداخته (مؤیّد خوارزمی، ۴‏/۹۲۰‏)
۶. (درمورد کسی) که به‌دلیل ضعف یا بیماری از انجام دادن کارها ناتوان و عاجز است.
۱۳۱۲ش. الاهی لال بمیری، زبون‌ پس‌قفا بشی، جفتتون ذلیل و زمین‌گیر بشین که منو کاس کردین، سرسام کردین (هدایت۶، ۲۴) ║ ۱۳۵۴ش. یک قهرمان ژیمناستیک با آن بدن نرم و چالاک در چنگال بند و فن کشتی‌گیر ذلیل می‌شود (بلور، ۳۶۶) ║ ۱۳۵۶ش. علی نفس‌بریده و ذلیل به تشک چسبیده‌ بود که ضربه نشود (میرصادقی۷، ۹۲) ║ ۱۳۶۳ش. از جایش برخاست و کبریت کشید و رفت به‌طرفِ در که آن را باز کند. پای رفتن نداشت، بی‌حس و کرخت و ذلیل خود را به پشت در کشاند (آقایی۱، ۱۵) ║ ۱۳۷۲ش. آدم بهتر است بمیرد تا یک عمر علیل و ذلیل، سربار کسانش باشد (دانشور۴، ۳۱۹)
۷. درمانده و به‌ستوه‌آمده؛ ذله ؛ ذلول‏‌یک‌. ۴.
۱۳۰۵ش. ما که از دست این حاجی آقا ذلیل شدیم و شب‌وروز نداریم، و در این حالِ ناراحتی و بدبختی که داریم، زندگی را برایمان زهرمار کرده‌است (مشفق۲، ۸۳) ║ ۱۳۴۶ش. اگه کپۀ مرگتُ بذاری آسمون زمین می‌آد؟ تو ذله‌ و ذلیلمون کردی ... بو گندت هفت تا خونه رفته (چوبک۱، ۹۵)
‌دو‌. (اسم) ۱. ⇅ ذلیل‏‌یک‌. ۱.
ق۴. چون به مدینه شویم، عزیزان ذلیلان را بیرون کنند (بلعمی۲، ۳‏/۲۱۰‏) ║ ق۵. هنر آن است که بندگان را بر آزادان فزونی دهد و ... ذلیل را بر عزیز مقدم دارد (ابوالفضل مستوفی، ۱۹) ║ ق۶. یا موسی ... چون از پیش من بایستی، مقامت باید تا مقام ذلیلان و اسیران و حقیران باشد (ابوالفتوح، ۲‏/۲۳۵‏) ║ ق۷. مپْسندش از زمانه لگدکوب هر ذلیل / آن را که مُلک عالمِ معنی مذلّل است (کمال‌الدین اصفهانی، ۳۱۶) ║ ق۸. چون ذلیلان به عجز می‌نالید / دیده بر روی خاک می‌مالید (امیر خسرو۳، ۳۰۳) ║ ق۹. آسودۀ سایۀ مُغیلان / سرگشتۀ وادی ذلیلان (جامی۳، ۲‏/۲۶۲‏) ║ ق۱۱. این چند بیت متفرقه از آن قصیده است که این ذلیل بی‌بضاعت و این قلیل بی‌استطاعت ازبرای تصدیق در این تألیف بر بیاض می‌بَرد (فخرالزمانی، ۵۹۹) ║ ق۱۳. الحمدلله که شفای عاجل عطا فرموده و درحق این ذلیل ترحم نموده (فرهاد میرزا، ۱۴۰) ║ ق۱۴. ظل‌الله باید ... بعضی تفضلات و احساناتش لابشرط باشد که گاهی ذلیلی را عزیز کند و فقیری را غنی سازد تا همه به این امید به درگاه او شتابند (اعتمادالسلطنه۴، ۱۳۷) ║ ۱۳۴۰ش. کسی هم عاقبت امر خود را نمی‌داند و سرانجام خود را نمی‌شناسد که از اشقیاء است یا سعداء، از عزیزان است یا ذلیلان، از روسفیدان است یا سیاه‌رویان (دستغیب، ۲‏/۱۷۲‏)
۲. ⇅ ذلیل‏‌یک‌. ۲.
ق۵. یا همی‌ننگرند سوی آنچ بیافرید خدای از چیزی کی همی‌گردد سایه‌های وی از راست و چپ‌ها، سجده‌کنندگان مر خدای را و ایشان را‌ اند ذلیلان و فرمان‌برداران (قرآن ماهان، ۲۰۱)
۳. ⇅ ذلیل‏‌یک‌. ۳.
ق۷. ای تو عاجز، از سوار و فیل و حشم چه نازی؟ آنچه فیل است ذلیل و عاجزترینِ همۀ عدّت‌هاست و ضعیف‌ترین جملۀ مکائد و غوائل، و پشّه را که ضعیف‌ترین حیوانات است از خود دور نتواند کرد (کوفی، ۱۱۳)
‌سه‌. (قید) با خواری و ذلت.
ق۴. فردا شما را این وقت از من بتر کشند و ذلیل‌تر (بلعمی۲، ۴‏/۷۶۹‏) ║ ق۵. چهل سال در حسرتش مستمند / بماندم ذلیل و حزین و نژند (یوسف و زلیخا، ۲۸۲) ║ ق۶. و نیز گفته‌اند چون سخنی گویید، به آواز نرم مگویید و چون شوید، سر فروزده و گردن‌افکنده مشوید و چون نشینید، فروشکسته و ذلیل منشینید ماننده به مُراییان (ابن قضاعی، ۵۴۹) ║ ق۸. بفرمود تا خوار و زار و ذلیل / چو مورش بمالند در پای پیل (عضد یزدی، ۱۱۳) ║ ق۹. حیات دل در حرکت است و ممات او در سکون ... و دل در تحت اثقال تن عاجز و ذلیل نالد (عبدالله قطب، ۴۲) ║ ق۱۰. امیر خلیل خوار و ذلیل به‌طرف سیستان فرار نموده، سلطان ابوسعید این خبر را شنیده، به‌سرعت تمام به‌جانب هرات در حرکت آمد (روملو، ۲‏/۶۰۶‏) ║ ق۱۱. در اثنای جدال و قتال و کرّوفرّ ابطال رجال، وکیل عثمان پاشا قتیل گردیده، سپاه عثمانی زار و ذلیل از پیش رفتند (محمود افوشته‌ای، ۹۱) ║ ق۱۴. محمدظاهر خان سردار راهِ دشت گرگان را گرفته، اسیر ترکمانان گشته، ذلیل و خوار، شرفیاب حضور شهریار قاجار شده، فرمان قتلش صادر شد (حسن فسایی، ۱‏/۶۲۹‏)

معنی ذلیل | فرهنگ جامع زبان فارسی