وضعیت: «در دست علوم کهن»
رجوع roju’ [جمع: رجوعات؛ فعل همایند: آوردن، جُستن، دادن، داشتن، ساختن، کردن، فرمودن، نمودن، یافتن (مجهول: رفتن، شدن، گشتن، گردیدن)]
(اسم) ۱. تخصصی نجوم (علوم کهن) ؛ رجوعت؛ متضاد: استقامت۵.
ق۴. سوگند نه مه یاد کنم بدان پنج ستاره، ستاره که همیرود آنگه رجوع کند و بازپس آید (تفسیر طبری، ۷/۱۹۹۱)
۲. (معمولاً با حرف اضافۀ با و به) رفتن نزد کسی یا جایی برای کسب کمک یا انجام کاری، یا استفاده کردن از چیزی یا متنی برای رفع مشکل یا کسب اطلاعات ؛ استرجاع۵.
ق۵. پارسیان از وی سخت ترسناک بودند و هرگاه رجوع به بهرام کردندی و شکایتی نمودندی، ایشان را تسکین دادی (ابن بلخی، ۷۸) ║ ق۶. نُوّاب را بگوید تا با رعایا به استخراج مالیِ خارج معاملت رجوع نسازند، و باری که طاقت تحمّل مشاق آن (ندارند...) بر ایشان نیندازند (بهاءالدین بغدادی، ۹۹) ║ ق۷. اگر کسی را درین روزگار بیماریای باشد و آرزوی صحت و داعیۀ معالجه پدید آید چه کند، با کتب اطبا رجوع کند (نجم دایه، ۲۵۲) ║ ق۸. زبان طعنه چرا میکشند در قومی/ که جز به میکده ایشان نمیکنند رجوع؟ (نزاری، ۱/۱۳۳۴) ║ ق۹. اگر از اینها یکی مطالعۀ تواریخ کرده بودی و تجارب متقدمان پیش چشم آوردی و به عقل رجوع کردی، هرگز در هلاکت و استیصال نیفتادی. چه از سخن گذشته آینده را فایده بودی (حافظ ابرو۴، ۱/۷۹) ║ ق۱۰. تمام اطباء از معالجۀ او عاجز آمده بودند. آخر به محمد بن زکریای رازی رجوع کردند، بفرمود تا سه درم سیماب به خورد او دادند (فخرالدین صفی، ۲۰۱) ║ ق۱۱. شوهرم سرآمد دانشوران علم نجوم است و این اسپ را تواند پیدا کرد. به او رجوع کنید (خالقداد۱، ۲۶۰) ║ ق۱۲. تفصیل این مقدّمات حواله به کتب متداولۀ عربی است، و اگر فارسیخوانان ارادۀ دریافت آن داشته باشند، رجوع به دیباچۀ جواهرالتّفسیر نمایند (شیرعلی لودی، ۱۲۱) ║ ق۱۳. امیدوار است که دولت عثمانی بهمحضِ آگاهی از این تفصیلات رجوع به انصاف و درستکاری خود کرده، دولت علیّۀ ایران را در این اظهارات من البدو الی الختم محق دانسته، رفع این مفاسد را بهنحوی که وظیفۀ دوستی دولتین است خواهند نمود (فرّخ خان، ۲/۳۴۲) ║ ق۱۴. رجوعات ایرانیها تماماً به سفارت است، حکومت اسلامبول بههیچوجه دخلوتصرف نمیکنند (فراهانی، ۱۵۱) ║ ۱۳۰۸ش. هر جاشوئی که اعتراض دارد بر ناخدای خود در خصوص حسابش، تا مدت سه ماه همان سال میتواند به ادارهٔ حکومتی رجوع کند (سدیدالسلطنه کبابی۲، ۵۲) ║ ۱۳۳۵ش. هر کس به هوش فطری خود رجوع کند، این حقیقت را بالضروره تصدیق کند که جهان را آفرینندهای است با کمال شعور و قدرت و حکمت و اراده و هرچه در عرصۀ جهان آفرینش است همه به ایجاد او وجود یافتهاست (الهی قمشهای، ۱/۲۲۱) ║ ۱۳۶۳ش. هروقت به اشکالی برمیخوردم به فریدون فرخ رجوع میکردم و او در این زمینه کمک شایانی به من کرد (علوی۸، ۴۰۷) ║ ۱۳۸۵ش. آنچه مسلم است حواشی عالمانۀ مرحوم قزوینی بر تصحیح چهارمقاله هنوز محل رجوع اصحاب علم است. {امیدسالار} (نامۀ بهارستان، ش۱۱-۱۲/۲۰۲)
۳. (معمولاً با حرف اضافۀ با و به) واگذار و محوّل کردن مسئولیتی یا انجام کاری به کسی یا سازمانی.
ق۵. وی را ابوالعلاء مَعَرّی میگفتند، نابینا بود و رئیس شهر او بود ... نُوّاب و ملازمان او کار شهر میسازند، مگر به کلیّات، که رجوعی به او کنند (ناصر خسرو۲، ۱۸) ║ ق۶. مرزبانشاه خورشیدشاه را گفت: ای پسر، پادشاهی از من نمیآید که پیرم. دست پسر گرفت و بر تخت نشاند و کارها به وی رجوع کرد (سمک، ۲/۵۸۹) ║ ق۷. مذکورۀ ملعونه چون از خوارزم به در آمد آن صبورخان در خدمتش ملازم بود، و غیر او کسی نداشت که در وقت وقوع ملمّات و حدوث مهمّات خدمتی به وی رجوع کند (سیرت جلالالدین، ۵۸) ║ ق۸. متصدی کارهای بزرگ بوده و از عهدۀ هر مهم و مصلحت که سلاطین اسلام بدو رجوع فرمودهاند بر احسن وجوه تفصّی نموده (ابن هندوشاه۱، ۲/۷۵) ║ ق۹. حضرت صاحبقران ... در جوانغار شاهزاده مظفر پسر محمدبهادر را تعیین فرموده و ضبط برانغار به امیرزاده محمد سلطان رجوع نمود (میرخواند، ۴/۵۹۲) ║ ق۱۰. شاه عالمپناه حکومت حویزه را باز به وی رجوع نمود (قاضی میر احمد۱، ۱/۲۹۵) ║ ق۱۱. محمود خان دیلمی را به امر وزارت شریک امیر زکریا نموده و منصب صدارت به قاضی میرمحمد کاشی رجوع کرده (عالمآرا۱، ۱۳۲) ║ ق۱۲. آن حضرت سرداری لشکر کشیک و سالاری خدم و ممالیک و حراست نفس نفیس را به این دوحۀ سرابستان عصمت و نوباوۀ حدیقۀ جلالت رجوع نموده، خود به دولت فارغالبال در مهد اطمینان خاطر آسودند (نامی اصفهانی، ۱۲۱) ║ ق۱۳. صدراعظم خواست یکی از ارباب قلم که از اهل کمال باشد رتقوفتق عمل مدرسۀ دارالفنون را کفیل شود. میرزا یوسف را انتخاب کرده امور مدرسه را به او رجوع نمود (اعتمادالسلطنه۲، ۳/۲۰۴۲) ║ ق۱۴. پسر مرحوم حاجی صفرعلی که از تجار بزرگ آذربایجان بود و در خدمت امیرکبیر (امیرنظام) به تهران آمده و عمل اداره کردن تذکره در ممالک محروسه به ایشان رجوع گشته بود (ممتحنالدوله، ۶۱) ║ ۱۳۰۹ش. خودم هم کار میکنم همراه ایشان در روزهای گرم و هواهای سرد. کارهای فوقالطّاقه به آنها رجوع نمیکنم (نواب رضوی، ۱/۵) ║ ۱۳۲۱ش. مجلس دارالشورای کبری ... در کارهایی که شاه به این مجلس رجوع کردهبود، مذاکره و اظهارنظر میکرد (عبدالله مستوفی، ۱/۱۴۹) ║ ۱۳۴۰ش. به حساب همین خویشاوندی، میزانالشریعه هم گاهی به میرزای ما کاری رجوع میکرد (آلاحمد۱۳، ۲۵) ║ ۱۳۷۳ش. برای جلوگیری از هر سوءِتفاهمی بهتر است که فعلاً دنبال خانم میرجلالی نرویم و طبعاً کاری بهش رجوع نکنیم (محمدعلی۱، ۱۲۵)
۴. (معمولاً با حرف اضافۀ با و به) بازگشتن به مکان، سخن، جایگاه، حالت یا امر پیشین ؛ استرجاع۳.
ق۵. چون کسی را از مقام سبب بگذرانیدند باز با سبب بی اجازت حق رجوع نکند که سبب را نادیدن جهل است، اما با سبب بماندن و مسبّب را نادیدن شرک است (خواجه عبدالله۱، ۱/۱۳۸) ║ ق۶. رمیده جان سعادت رجوع یافت به قالب/ به دستبوس قدومش گشاده کرد بقا، لب (اخسیکتی، ۲۱) ║ ق۷. در موسم بهار کند عاقبت رجوع/ حسنی که در خزان ز گلستان همیرود (همام، ۹۹) ║ ق۸. با قوم خود در دوازدهم از [ماه] نیسان از [رود] اردن عبور کردند بعد از انشقاق آب، و بر آن حال بماند تا همه خلایق بگذشتند ... و چون تمام صعود کردند آب اردن با حال خود رجوع نمود (رشیدالدین فضلالله۱۱، ۹۳) ║ ق۹. معهود چنان بود که قبل از غروب آفتاب اسباط از سیر و شکار به منزل بازمیآمدند و چون رجوع ایشان این نوبت بعد از غروب آفتاب افتاد، خاطر یعقوب مشوّش گشته (معینالدین فراهی، ۲۲۱) ║ ق۱۰. چون ارتداد ایشان ثابت شد، رجوع ایشان به اسلام به شهادتین و اعمال مذکورۀ اسلامیه است از ایشان (خنجی۱، ۱۸۰) ║ ق۱۱. از بلدۀ رشت متوجه شکار زنگل شفقت شده، بعد از وقوع آن عیش غریب و کمانداریهای عجیب به بلدۀ رشت رجوع فرمودند (وحید قزوینی، ۲۹۸) ║ ق۱۲. در زمین اندلس رودی است آن را نهر سَبْت خوانند، زیراکه روز شنبه از آن بباید گذشت، و بر کنارش مردی از مس ساخته و بر سینهاش نوشتهاند که از اینجا مگذرید که امکان رجوع نباشد. پس هرکه بهجز شنبه روز دیگر بگذرد، البته به بلایی مبتلا گردد و بازنیاید (شیرعلی لودی، ۲۴۱) ║ ق۱۳. چنان مقرر شد که شیده و کیخسرو بنفسه و بهانفراده مبارزت کنند و هریک مغلوب و مقتول شوند، سپاه ایمن بوده به مُلک خود رجوع جویند (رضاقلی خان، ۸/۵۵۵) ║ ق۱۴. اگر زانی غریب باشد، اخراج میشود بهسویِ غیر شهر خود. پس اگر رجوع نمود به شهر خودش، متعرض او نشوند (ابوالقاسم یزدی، ۴/۱۸۵۵) ║ ۱۳۰۹ش. نهایت این است [که] چند سالی مردم را به بیدینی تربیت میکنند، ولی در بیدینی مقصود حاصل نمیشود و دودفعه مردم رجوع به دیانت خواهند کرد (نواب رضوی، ۲/۸۳۹) ║ ۱۳۳۵ش. سنگ که از بالا به زیر یا سیب که از درخت به زمین میافتد ممکن است به فشار هوا یا به جاذبۀ زمین یا به میل هر جزء به کل خود یا به رجوع هر جسم به مکان طبیعی خویش یا غیره باشد (الهی قمشهای، ۱/۱۹۶) ║ ۱۳۶۸ش. وقتی جماد هم از روح و حیات خالی نباشد بازگشت به آن هم نباید آن طور که ادعا میشود رجوع به عدم و فنا تعبیر شود و در این صورت مرگ هم در معنی فنا نیست (زرّینکوب۲، ۲۳۷) ║ ۱۳۸۲ش. آقای زابلی همهچیز را گفت. گفت که زنش هستید و سالها قهر بودهاید. خواست راضیتان کنم رجوع کنید (محمدعلی۲، ۲۳۶)
۵. تخصصی علوم انسانی (فقه)
رجوع از ایقاعات.
۶. (معمولاً با حرف اضافۀ با و به) توجه کردن یا روی آوردن به کسی، چیزی، کاری یا جایگاهی.
ق۵. اگر اشیا را علّت افعال داند پیوسته رنجور باشد و به هر چیزی رجوع کردن ورا شرک باشد (هجویری، ۱۶۶) ║ ق۶. معرفت، غیبت بنده واجب کند از نفْس او، به استیلاء ذکر حق سبحانه و تعالی بر وی تا جز حق را نبیند و رجوع با هیچیز دیگر نکند (ابوعلی عثمانی، ۵۴۲) ║ ق۷. خضراءالدمن و آن زنی باشد که او را اصل نباشد که رجوع به آن کنند، بلکه رغبت در او و ازبرای جمال او باشد (قطبالدین شیرازی۲، ۱۳۸) ║ ق۸. مدرّس چون در جبین مبارک ایشان آثار رشد و هدایت مشاهده میکرد ایشان را اعزاز و اکرام عظیم میفرمود و شفقت و دلبستگی مبذول میداشت و از باقی اقران برگزیده و به وقت تدریس همگی رجوع بدیشان بودی (سپهسالار، ۷۹) ║ ق۹. چون نور الهی در دل مؤمن شود، دلش روشن گردد و فراخ ... از سرای غرور دور شود و رجوع کند با سرای خلود، و پیش از آمدن مرگ کار مرگ بسازد (ابوالمحاسن جرجانی، ۸/۱۶۹) ║ ق۱۰. مقرِّر را نسبت به مبالغه و منسوب به تجاوزِ حد میکنند. معاذ الله، ثم معاذ الله، چون در صدق، این بنده را هیچ اشتباهی نیست فلاجرم به تحریر آن رجوع میرود (دوغلات، ۴۱۷) ║ ق۱۱. مسالک و مشارب در اثبات ذات حق، و رجوع به جناب مقدس او - جلکبریاؤه - مختلف است (میر داماد۱، ۴۱) ║ ق۱۲. از ایام آدم تا این دم معمول نبوده که نویسنده و اهالی دفتر رجوع به محاربه کرده باشند، و دفعتاً همگی علف شمشیر گردیده، باعث شکست دین و دولت میگردد (محمد مروی، ۱/۳۸۷) ║ ق۱۳. مصنف تاریخ وصاف به حضور سلطان محمد الجایتو داخل شده دعا گفتن آغاز کرد. در اتمامش سلطان به حضار مجلس رجوع نموده فرمود: دانستم که دعا میکند، اما نفهمیدم که چه میگوید (آخوندزاده، ۱۰) ║ ق۱۴. دل انسان آینۀ حقیقت است. رجوع به دل خود کنید، اگر خیرخواه بندگان خدا بودهاید امیدوار باشید که گفتهاند ـ تو نیکی میکن و در دجله انداز ـ که ایزد در بیابانت دهد باز ـ (سیّاح۱، ۴۹۴) ║ ۱۳۰۹ش. عامّۀ مردم را متنبّه مینمایند و عامّۀ مردم هم پشیمان میشوند و به توبه و انابه رجوع مینمایند و خداوند عالم هم از سر تقصیرات آنها ... گذشته و نظر رحمت به ایرانی کرده، قهرمانی مثل اعلیحضرت اقدس همایونی پهلوی را برمیانگیزانَد (نواب رضوی، ۲/۹۶۱) ║ ۱۳۴۴ش. ناگزیر از آنیم که برای بازنمودن رفتار انسانی به محیط اجتماعی انسان یعنی جامعه، یعنی روابطی که میان انسانها به وجود آمدهاند، رجوع کنیم (آریانپور، ۱۱۷) ║ ۱۳۷۵ش. زن حلال تو است. خدا به تو کمک میکند که دوباره دوستش داشته باشی، به خدا رجوع کن، به خدا متوسل شو (پژواک، ۴۶۱)
۷. (معمولاً با حرف اضافۀ از) بازگشتن از مکان، سخن، حالت یا امری که معمولاً مربوط به زمان کنونی است.
ق۵. معنی استدراج آن باشد که چون ایشان بیحرمتی کنند ایشان را اندرکشند به اسبابی که بیحرمتی فزون کنند تا اندر تمادی هلاک شوند. چنانکه با فرعون کرد. اگر آب مر ورا روان نکردی، از دعوی خدایی رجوع آوردی (مستملی، ۳/۹۸۰) ║ ق۶. از شغل دنیا رجوع کرد و توبۀ نصوح کرد و روی به راه حق نهاد (عطّار۲، ۱/۱۹۷) ║ ق۷. سیّد، علیهالسّلام، از غزو حُنین رجوع فرمود و قوم ثَقیف از طائف به یاری مالک بن عوف و قبیلۀ هَوازِن آمدهبودند (اسحق همدانی، ۲/۹۲۹) ║ ق۸. بعد از استغفار سنّت آنست که طعامی در میان آرند بر مثال قادمی که از سفر رجوع کند (عزالدین کاشانی، ۱۵۹) ║ ق۹. ننگ نداشت عثمان از آنکه او را بازآرد و از قول خود رجوع کند و با قول علی آید. چون داند که حقّ با وی است (ابوالمحاسن جرجانی، ۹/۵۸) ║ ق۱۰. علما در شکستن وضو به خوردن گوشت وی خلاف کردهاند و بیشتر بر آنند که وضو نمیشکند ... امام شافعی رح در اوّل برین بوده، امّا از آن رجوع فرمود (سعدالدین هروی، ۳۷) ║ ق۱۱. به همان کلمات لاطایل زبان گشوده از آن عقیدۀ فاسده رجوع نمیکردند تا چهل نفر از قلندران بنگی بدین جهت سیاست یافتند (اسکندر بیک، ۱/۱۹۳) ║ ق۱۲. بول مبیّن حال جگر و حال اخلاطـ[ـی] که در جگر متولّد میشوند میباشد. و کذلک، بهواسطۀ نفوذ او به اعضا و رجوع وی از آنجا مظهر حال عروق و حال اخلاط عروق و حال هر عضوی که از وی عبور کرده نیز میبود (ارزانی، ۲/۵۷۷) ║ ق۱۳. محمّد بن علیّ بن حسن عودی نوشته که: خبر داد مرا شهید بعد از رجوع از زیارت عراق، از کرامات آن زیارات (تنکابنی، ۳۱۳) ║ ق۱۴. چون خبر رجوع از اصفهان و عبور از فارس و اهمال عمر بن عبیدالله به مصعب بن زبیر رسید بفرمود که اگر عمر از خوارج شکست یافتهبود بهتر از این است که در کار آنها مداهنه نمود (حسن فسایی، ۱/۱۸۶) ║ ۱۳۴۰ش. توبه که به معنی بازگشت به پروردگار است بهحسبِ توبهکاران چند قسم است: بازگشت از کفر به ایمان و از شک و تردید به یقین و اطمینان و همچنین رجوع از هر عقیدۀ باطلی (دستغیب، ۲/۵۹۴) ║ ۱۳۷۶ش. گروه تفسیری ... سعی میکند ... قرآن را از احتمالاتی که ممکن است دانش کنونی از آن رجوع کند حفظ نماید، چون طبع علم چنین است که همواره در حال تغییر است. {معرفت} (ترجمان وحی، ش۲/۲۰)
۸. (معمولاً با حرف اضافۀ با و به) مرتبط بودن با کسی، امری یا جایی، یا نیاز داشتن به دیدار با کسی.
ق۵. هرچه دخل بودی به دیوان خراج اثبات و ضبط کردندی و هرچه خرج بودی و مواجب لشکرها و حواشی و دیگر اخراجات به دیوان نفقات رجوع بودی (ابن بلخی، ۴۹) ║ ق۶. کس را مباد با من و با درد من رجوع/ زیراکه درد عشق مسلّم خریدهام (عطّار۳، ۳۸۷) ║ ق۷. این علمها را نهایت نیست و در قرآن اشارتی است به مجامع آن، و مقامات تعمق در تفصیل آن به فهم قرآن رجوع دارد، و مجردِ تفسیر ظاهر بدان اشارت نکند (مؤیّد خوارزمی، ۱/۶۲۶) ║ ق۸. تنگی و فراخی را رجوع با مدوجزر آن آب دانند و در ایام مد از اجناس حیوانات و بناتالماء و انواع ماهی و خایههای آن بر آن عرصه احتباس کرده محفوظ دارند (حسین آوی، ۳۶) ║ ق۹. رجوع هرکه بود آذری به طایفهای/ تو چون وجود نداری نهای ز هیچ گروه (آذری، ۲۷۵) ║ ق۱۰. وی در مهماتی که رجوع به جویان تبت بود با بهترین شقّی به فیصل میرسانید (دوغلات، ۶۶۱) ║ ق۱۱. بیاقو عنان کشیده گفت: ای برادر به من بگو که راه حرم سلطان کدام طرف است؟ گفت: ترا با حرم سلطان چه کار است؟ گفت: تو نشان بده که مرا رجوعی هست (عالمآرا۳، ۲۵۳) ║ ق۱۲. گفت: طالب فیلزور فردا وارد میشود. عبدالله به تهمتن گفت: به تو رجوع ندارد. سگ کیست که او را استقبال کنم! (حسین کرد، ۱۲۴) ║ ق۱۳. فرضاً اگر کل افغانستان را هم دولت ایران تصاحب نماید شما را چه رجوع است که ممانعت نمایید یا مداخله در آن نمایید (فرّخ خان، ۱/۶۲) ║ ق۱۴. قوامالمُلک هم از روز ورود دخیل کارهایی که به ایشان رجوع ندارد میشود (خفیهنویسان، ۶۷۹) ║ ۱۳۰۹ش. نفع و ضرر شاه و کورهپز و استاد و شاگرد رجوعی به شما ندارد. اگر هزار تومان فایده به شاه برسد، دیناری به شما نمیرسد (نواب رضوی، ۱/۴۰۹) ║ ۱۳۲۰ش. صریح به شماها مینویسم: ابداً پوست شهری به شماها رجوع ندارد و حقی ندارید، با خود دباغ شهری است (اسناد اصناف، ۱/۵۲) ║ ۱۳۷۳ش. هرکه از این نصایح و تحقیقات که ما بیان کردیم، فیضی نبرد و قوتی نگرفت و در خود اثری ندید و حظّی نکرد، برخیزد که با وی کاری و رجوعی دارم (گلآقا۲، ۱۵۲)
۹. (معمولاً با حرف اضافۀ به) ملاک قرار دادن چیزی و براساس آن، واکنش نشان دادن به چیز دیگر؛ مستند کردن چیزی به چیز دیگر.
ق۶. گر زن مبتدا بود در حیض، و ممکنش نباشد که خون حیض از دیگر خون بازداند و خون بر وی مستمرّ شود؛ باید که رجوع کند با عادت زنانی که خویشاوندان وی باشند در ایام حیض، و بر آن عادت ایشان کار کند (نهایه، ۱/۳۲) ║ ق۷. گذاشتن برگ کُنار و صابون لغزاننده بر زمین گرمابه مُنکَر است. اگر کسی آن بکند و بیرون آید پس از آن کسی بیفتد و عضوی از اعضای او بشکند، در وجود ضمانْ تردد است که بر گذارنده واجب آید یا بر حمامی؛ چه تنظیف گرمابه بر اوست. و وجه آن است که ... در تعیین وقت پاک کردن به عادت رجوع باید کرد (مؤیّد خوارزمی، ۲/۷۳۲) ║ ق۸. در آن شهر راهبی بود معتَقَد خلق که اعتماد خلق بر طهارت او بودی و در شداید و مکاید رجوع به دم و قدم او کردندی (نخشبی، ۱۰۰) ║ ق۱۳. جایز است ازبرایِ کسی که باید زکات چند نفر را بدهد، هریکی را از جنسی بدهد. و در قیمت رجوع به نرخ بازار است. و قدری که باید داده شود ازبرایِ هر نفری یک صاع است از جمیع اجناس (نوری، ۳/۵۳) ║ ق۱۴. محمدرضا خان بیگلربیگی ... التزام از تجّار گرفتهاست که اگر معامله بدون واسطۀ دلّال شود و سوخت نماید، آن عمل را به عرف تجّار رجوع ننمایند، مگر به حکم شرع عمل خود را تمام نمایند (خفیهنویسان، ۱۸۸) ║ ۱۳۴۰ش. در تعیین حق او سه قول است. بعضی از فقهاء فرمودهاند اجرةالمثل را حق دارد یعنی رجوع به عرف میشود. هرقدر که عرف اجرت او قرار داد، میتواند برداشت نماید (دستغیب، ۱/۱۶۳) ║ ۱۳۵۳ش. بزاز و تاجر و جواهری هم با دختر عالم و زاهد و قاضی کفو نیستند ... اگر در شرافت و دنائت دو پیشه شک و تردید واقع شود، رجوع به عادت اهل محل زوجه میشود (مردوخ، ۳/۲۶) ║ ۱۳۷۲ش. جنابعالی را بدون در نظر گرفتن روایط حزبی و بستگی به گروهی خاص مأمور تشکیل دولت موقت مینمایم تا ترتیب ادارۀ امور مملکت و خصوصاً انجام رفراندم و رجوع به آراء عمومی ملت دربارۀ تغییر نظام سیاسی کشور به جمهوری اسلامی ... را بدهید (بهآذین۱، ۲/۲۳۲)
۱۰. (معمولاً با حرف اضافۀ با و به) فرستادن یا هدایت کردن کسی نزد کسی، جایی یا کتابی برای کسب کمک یا اطلاعات، یا هدایت کردن توجه کسی به سمت چیزی.
ق۶. اکنون بهاتّفاق جهانیان، جاهل را رجوع باید کرد با عالِمی که به غالب ظن خود داند که این عالِم است (عین القضات۲، ۱/۴۲۹) ║ ق۷. آموختن علمهای باریک ... و واقف شدن بر طرق بعضی از آن، جز انبیا و اولیا را نیست. پس واجب است که مردمان را از طلب آن بازدارند و به چیزی که شرع بدان ناطق است رجوع فرمایند، چه صاحب توفیق را آن بسنده است (مؤیّد خوارزمی، ۱/۸۱) ║ ق۸. آن تقریرات هم بر آن موجب از آن رساله نقل کرده، اینجا مینویسیم تا تتمّۀ این مباحث این رساله باشد و مطالعهکنندگان را به کتابی دیگر نباید رجوع کرد (رشیدالدین فضلالله۹، ۲۸۹) ║ ق۱۰. شیخ علی لالا را حضرت شیخ نجمالدین احمد رجوع به شیخ مجدالدین کرده (حافظ حسین، ۲/۳۰۶) ║ ق۱۱. چون مترجم اول ... سخنپردازی را به اطناب رسانیده و هوشیاران پاکاعتقاد را از آن نفعی بهجز تحصیل حاصل نیست، بر همین یک سخن اکتفا نموده رجوع به کلام مصنف اصل کتاب نمود (خالقداد۲، ۱/۳۴۵) ║ ق۱۲. اگر دعوی در باب مالیات ... بود، به خدمت وزراء اعظم میفرستاد. و همچنین اگر احدی از طرفین دعوی قورچی یا غلام یا سایر عساکر منصوره و عملۀ بیوتات بوده به ریشسفید هر سرکار رجوع می نموده (رفیعا، ۱۹۹) ║ ق۱۳. مریض مأمورین استرآباد که به مشارالیه رجوع گردید، اکثر آنها در این زمان قلیل حالت بهبودی دارند (فرّخ خان، ۴/۱۱۵) ║ ق۱۴. کربلایی حسین که برای ادعای شخصی در ادارۀ پلیس بود با طرف مقابلش بعد از تحقیقات به محضر شرع مطاع رجوع شدند که در آنجا طی گفتگو نمایند (گزارش نظمیه، ۱/۷۸) ║ ۱۳۲۰ش. حالا که مملکت قانونی و کسب آزاد است به مدعیالعموم عریضه میدهیم رجوع به بلدیه میفرمایند. به حضرت والا، سردار ساعد عریضه میدهیم و کسب تکلیف مینماییم، میفرمایند کسب دیگر اختیار کنید (اسناد اصناف، ۲/۴۷۹) ║ ۱۳۴۰ش. آن بزرگواران شیعیان را در مسائل به او رجوع میدادند و در علم رجال مذکور است که هیچ کس از محمد بن مسلم در شیعه فقیهتر نبودهاست (دستغیب، ۱/۲۹) ║ ۱۳۶۳ش. مجسمههای الورا تقلید مخلوقات نیستند و آنها نه به جهان مخلوقات بلکه به جهان دیگری رجوع میدهند (نجفی ـ سیدحسینی، ۳۹۶) ║ ۱۳۸۲ش. اگر مثل آقای مطلّبی علاقهمند موضوع هستید رجوعتان بدهم به کتابهائی که در باب معانی شعر نوشته شده (بهنود، ۲۵۴)
۱۱. (معمولاً با حرف اضافۀ با و به) بازگرداندن کسی یا چیزی به مکان، حالت یا ویژگی پیشین خود ؛ استرجاع۴.
ق۶. در لفظ خبر چنان است که آفتاب به دعای مصطفی بازگشت و پنداری خواجه به عداوت علی نه خدای را قادر میداند بر رجوع، نه مصطفی را صاحب معجز میشناسد (عبدالجلیل رازی۲، ۵۲۴) ║ ق۷. جان او بهسختی بکشند و گویند: ... «چه چیز خواهی؟ در چه چیز رغبت نمایی؟ آیا خواهی که رجوع شوی تا مال جمع کنی و [درختهای نیکو غرس نمایی] و بناها بنا کنی و جویها برکنی؟» (مؤیّد خوارزمی، ۴/۸۸۴) ║ ق۸. سلطان الب ارسلان ... با لشکری گران به پارس آمد و بستد و نیابت خود به فضلویه شبانکاره داد، و خود لوای سلطنت مرفوع گردانید، و عنان با مقرّ سریر دولت رجوع کرد (رشیدالدین فضلاللّه۱۵، ۲) ║ ق۱۲. هر روز هفت مثقال چوب چینی به اوصاف مذکوره را به دستور مزبور طبخ نموده بیاشامند ... برای آنکه دفعة از آب مطبوخ چوب چینی مقدار کثیر به آب خالص رجوع نشود دو مثقال آن را به آب به دستور طبخ نموده بیاشامند و هر پنج روز و یا هر چهار روز به عرق نشینند (عقیلی خراسانی، ۴۱) ║ ق۱۳. دولت علیّۀ شما فرض کردهاند اخراج بلد کردن و رجوع او به بغداد سلب حمایت دولت بهیّه را از او نخواهد کرد (فرّخ خان، ۳/۲۰۶) ║ ق۱۴. اغلب اظهارات مبتنی بود بر مواد اصلاحیه و الحاقیه به قانون قبول و نکول بروات و مناسبتر آن بود که به کمیسیون عدلیه که لایحۀ اصلی آن قانون را اصلاح نمودهاست رجوع شود (اسناد تجاری، ۳۶) ║ ۱۳۵۵ش. مولوی بلخی در متد دیالکتیکی عرفانی خویش حرکت جوهری موجودات را با این طرز بدیع آغاز کرده و پس از طی یک دوره حرکت دورانی دوباره به نقطۀ اولیۀ خویش رجوع میدهد (بلخی: کاوه (مونیخ آلمان)، ش۱۵/۶۱)
۱۲. (معمولاً با حرف اضافۀ با و به) مرتبط کردن کسی یا چیزی به کسی یا چیزی دیگر، یا نسبت دادن عملی یا ویژگیای یه کسی.
ق۶. خواجه را باید که افعال خیر و شرّ را به مکلّف رجوع کند. باید که مذهب نو را دست بدارد و با سرِ مذهب اوّلین شود (عبدالجلیل رازی۲، ۳۷۰) ║ ق۸. درین معنی رای شریف سلطانی را رجوع با باطن مبارک میباید فرمود و هرچه جز تمهید قواعد ولا و ودادست از صفحهٔ خاطر بکلی منمحیٰ [نسخهبدل؛ متن: متمحی] گردانید (ابن هندوشاه۱، ۱، جزء۱/۴۵۳) ║ ق۹. هرچند آن گوینده در ایضاح و تبیین کوشش نموده باشد اگر ناگاه یک کلمه از آن از دستش رفته باشد و به شرح و کشف بالغ آنرا ایضاح ننموده باشد، او در آن آویزد و آنرا مایۀ بحث و جدل سازد و نکند که متشابه سخن او را با محکم آن رجوع کند (عبدالله قطب، ۱۰۹) ║ ق۱۱. شاش را جوشانیده به قوام آورند و اجزا را کوفته و پخته، معجون سازند و گلولهها مثل پشکل شتر براندازند ... و به فراغبال به خانۀ خراب استراحت نمایند. اگر اثری کرد فبها والّا اجزای شیاف را رجوع به وسعت حوصله میکند (نصرآبادی۱، ۲/۸۳۰) ║ ق۱۳. سپاه خشکی و دریایی کلاً محکوم به حکم پادشاه میباشند و احکامی که به سپاه جاری شود و به خدمتی رجوع شوند کلاً باید از فرمان پادشاه و یا نایب او باشد (میرزا صالح۲، ۲۹۵) ║ ۱۳۴۵ش. مثلاً در مورد کوزهگری، کلمات دیگری که میتوان به کار برد، عبارتند از: سرامیک، چینی، ظروف چینی ... در جدول سیزر، واژۀ کوزهگری (pottery) انتخاب شده و از واژههای دیگر به این عنوان رجوع داده شدهاست (هوشنگ اعلم: تحقیقات کتابداری و اطلاعرسانی دانشگاهی، ش۷/۱) ║ ۱۳۷۱ش. موافق اصفهانی را با سال وفات ۱۳۱۲ به موافقعلیشاه ارجاع دادهاند و مجنونعلیشاه را به مجنون مراغهای و ... بهتر آن بود که این شاهان بیتاج را به نام واقعی آنان رجوع داد چون: منصور شیرازی، عبدالکریم، علیشاه (عباس مافی: تحقیقات کتابداری و اطلاعرسانی دانشگاهی، ش۹۴/۱۹)
۱۳. تخصصی علوم انسانی (فقه)
رجوع از عقود.
۱۴. (موسیقی) نوعی از انتقال و تغییر مایه که در آن نوازنده یا آوازخوان پس از نواختن یا خواندن نغمهای، به نغمهای از نغمات گذشته بازمیگردد.
ق۷. رجوع مکرر اگر با یک مبدأ معین بُوَد آن را راجع مستدیر گویند، و اگر نه راجع مُضَلَّع. {فن چهارم: علم موسیقی} (قطبالدین شیرازی۱، فن چهارم، ۱۲۵) ║ ق۹. رجوع یا به یک بار بُوَد از نغمات و آن را راجع فرد خوانند، یا چند بار و آن متوالی بُوَد آن را متواتر خوانند و اگر غیرمتوالی بُوَد، آن به اسمی مخصوص نیست (عبدالقادر مراغی، ۸۴)
۱۵. (ادبیات) تخصصی علوم انسانی (علم بدیع).
۱۶. کاری که انجام آن به کسی یا سازمانی واگذار شدهاست.
ق۹. امیرزاده پیرمحمد ... رجوع ضبط و نسق مالی را به صاحب اعظم مظفرالدین مسعود نطنزی مسلّم داشت (حافظ ابرو۱، ۳/۲۲۱) ║ ق۱۴. کماکان رجوع این وزارتخانه را به عهدۀ آن جناب اشرف واگذار میکنیم. همانطور که سابق ترتیب این وزارتخانه را داده (ایران۱، ۵/۳۵۷۱)