فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

مذموم

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
مذموم ‎mazmum‎ [جمع: مذمومات؛ صورت عالی: اذم]
‌یک‌. (صفت) ۱. (درمورد اخلاق، رفتار یا کاری) که نکوهیده و ناپسند و معمولاً برخلاف ارزش‌های اخلاقی، دینی و مانند آن‌هاست.
ق۴. افعال دل چُن انقباض و انبساط ... جُور و ظلم و شجاعت و تهور و جبن و عفت و اخلاق محمود و مذموم ... و فعل جگر یاد کرده‌ام (اخوینی، ۱۱۱) ║ ق۵. درجمله انتظار گرانی می‌کند و رنج مردمان را منتظر بودن مذموم بود (غزالی۱، ۱‏/۳۴۷‏) ║ ق۶. گفتند: حسد مذموم است و غبطه جایز (ابوالفتوح، ۵‏/۳۴۳‏) ║ ق۷. درست شد که اختلاف مذموم است و چون اختلاف مذموم بُوَد، نشاید که رسول گوید که اختلاف علما رحمت است (تبصرة العوام، ۱۹۲) ║ ق۸. اسراف را شوم و اتلاف را مذموم دان! (رشیدالدین فضل​الله۶، ۹۹) ║ ق۹. جور و اعتساف که در همۀ اوقات در همه‌جا مذموم است، به‌تخصیص در مکۀ شریفه شعار خود ساخته‌اید (میرخواند، ۲‏/۱۲‏) ║ ق۱۰. مرید باید که در صحبت شیخ آواز بلند نکند چه رفع صوت همه وقتی مذموم و مردود است (حافظ حسین، ۲‏/۱۴۴‏) ║ ق۱۱. گریختن از نقاره‌چی مذموم است (آقا جمال، ۲۱) ║ ق۱۲. مادام که این فعل مذموم انتشار داشته باشد، این مفسده از میان اهل اسلام رفع نخواهد شد (محمد مروی، ۳‏/۹۸۰‏) ║ ق۱۳. هرکس در آن مملکت آزاد است و رسم بندگی و عبودیت در ‌نزد ایشان بسیار مذموم است (رضاقلی میرزا، ۵۲۶) ║ ق۱۴. عدل اندر همه‌جا ممدوح است/ ظلم اندر همه‌جا مذموم است (ادیب‌الممالک، ۲‏/۵۲۵‏) ║ ۱۳۱۱ش. خوشبختانه در مقایسۀ احصائیۀ مزبور با سال ۱۳۰۱ معلوم می‌شود این اخلاق مذموم و تربیت موهوم در ده سال اخیر بیش از حد تصور رو به نقصان گذارده (سرشماری، ۴۵) ║ ۱۳۴۴ش. شهوت‌رانی و تلذذ جسمانی به‌هرصورت مذموم است و ضرر را از هرجایش برگردی منفعت است (شهری۶، ۱‏/۳۳۱‏) ║ ۱۳۷۹ش. کاهلی و کوته‌همتی، دو صفت مذموم پدید می‌آورد، بخل و حسد، که خود منشأ رذایل دیگرند (خرّمشاهی، ۳۴۷)
۲. (درمورد کسی) که به هیچ‌یک از ارزش‌های اخلاقی پایبند نیست؛ رذل و فرومایه.
ق۴. لابه شهری است به حدود نوبه نزدیک‌تر، و مردمانی دزدند و درویش و همه برهنه، و از همۀ این ناحیت، مردمان این لابه مذموم‌تر باشند (حدود العالم، ۲۰۰) ║ ق۶. نبط ولایتی است بَد، قوم وی مذموم (محمد طوسی، ۲۷۷) ║ ق۷. معلوم شد که اگر سِهام مسمومِ ایامِ مذموم را کثرت اشیاع و زحمت اتباع و خزائن انباشته و نُوّاب گماشته ... دافع و مانع بودی همانا که چندان مکارم کبار آل قارن به زمین غوطه نخوردی (ابن اسفندیار۱، ۱‏/۲‏) ║ ق۸. روزگار بساط دولت او نیز درنوشت و علی‌اسؤالحال به طعن و ضرب و قتل و صلبِ اتباعِ جمریِ مذموم درگذشت (آقسرایی، ۱۲۴) ║ ق۹. حقّ‌تعالی گفت: ما این شخص مذموم و موصوف به این صفات ذمیمه را زود بود که نشان کنیم و داغ نهیم بر موضعی از روی وی (ابوالمحاسن جرجانی، ۱۰‏/۱۳۷‏) ║ ق۱۱. بسیاری از شجعان سپاه مذموم روم، از آن معرکه قدم به راه عدم نهادند (محمود افوشته‌ای، ۱۷۱)
۳. (درمورد کسی) که او را سرزنش و مؤاخذه می‌کنند و خجالت‌زده و شرمسار می‌شود.
ق۵. و نیز ایشان را بدانچه کردند مذمّت مکن و اگر تو نیز همان کنی مذموم باشی (ابواسحق نیشابوری، ۱۱۹) ║ ق۶. او درِ وزر و وبال، و خِزی و نکال بر خود گشوده‌است، و بدین گناه ملوم و معاتب و مذموم و مخاطب (ظهیری، ۲۹۲) ║ ق۷. حاسد پیش مردم خوار و خجل و نکوهیده و مذموم بُوَد، در حال تنهائی در تعب و رنج و گُرم و زحیر بُوَد (شهاب الاخبار۱، ۲۷۹) ║ ق۸. چارۀ دیگر ندانستند مگر آنکه در نَسَب ایشان طعن کنند تا مسلمانان در مجالس و محافل و انجمن‌ها بازگویند و بر زبان‌ها مقدوح و ملوم و مذموم باشند (رشیدالدین فضل​الله۱۲، ۲۴) ║ ق۹. اگر نه آن بودی که نعمتی یعنی رحمتی از خدای تعالی به وی رسید و او را دریافت که دعای وی مستجاب گشت و از شکم ماهی خلاص یافت او را بینداختی به زمینی خالی از آب و گیاه و مردم و او مذموم و نکوهیده بودی (ابوالمحاسن جرجانی، ۱۰‏/۱۴۵‏) ║ ق۱۰. هر تخمی که بکارند همان برآید و همان بر دهد ... از این حیثیت دنیا مذموم نیست (حافظ حسین، ۲‏/۱۶۳‏) ║ ق۱۳. رسوائی را به روزگار به دولت علیه ایران گذاشته مطعون خاص و عام و مذموم اقارب و اجانب گشته، راه بحث و نکته‌گیری را بر خود از جمیع دول یوروپیا و سایر دول گشادند (قائم‌مقام، ۲‏/۱۹۶‏) ║ ق۱۴. قوی گاهی گویند و حدیث موثق را خواهند و گاهی گویند و حدیثی را خواهند که رجالش امامی باشد که نه مدحش نموده باشند و نه مذمتش مثل نوح بن دراج و ناجیة بن عمارة الصیداوی و احمد بن عبدالله بن جعفر حمیری و غیر ایشان و بسیاراند از این قبیل. و اگر هم ممدوح باشد و هم مذموم باید که رجوع به ترجیحات نمود و بر مقتضای ترجیح عمل نمود (ابوالقاسم یزدی، ۱‏/۱۶‏) ║ ۱۳۰۷ش. کسی اگر ... به محبوب خود صدمه و توهین وارد کند، البته در مذهب عشق خود را مذموم و ملوم داند (آقا نجفی، ۱۴) ║ ۱۳۳۰ش. این زن ار لغزشی کند شوم است/ در برِ عقل و شرع مذموم است (بهار، ۲‏/۹۳۶‏)
۴. (درمورد چیزی یا جایی) که دیدن یا داشتن آن یا نزدیک شدن به آن زیان‌آور است؛ نحس و شوم.
ق۵. چون سنگ یا خشت از بهر بنا بر زمین نهند ... حذر باید کردن از ساقط بودن خداوند قمر از قمر و خداوند طالع از طالع و یکی از این اندر تحت شعاع که دلیلی سخت بد و مذموم باشد (شهمردان۱، ۳۹۲) ║ ق۶. این محلّت سخت مذموم است و بر غربا مشئوم. آبی ردی دارد و هوایی وبی (حمیدالدین بلخی، ۶۹) ║ ق۷. شبی جماعت شیخ را گفتند ما را از این مقام باید رفت و از این بوم مذموم انتقال باید کرد تا نباید که شَرَر نوازل این منزل به ما رسد و ضرر این فَجَره به ما سرایت کند (محمد ملطیوی، ۱۰۶) ║ ق۸. اسبی که بر دوش او آنجا که کوهۀ زین است دایره‌ای بود مکروه است و نباید آن را داشتن که آورده‌اند که هرکس که چنین اسبی داشته باشد او را ملالتی رسد یا درویش گردد یا بمیرد؛ و همچنین اگر دایره‌ای نزدیک لبش داشته باشد بدین منوال هم مذموم است (محمد بن محمد، ۵۴) ║ ق۹. طالع مذموم و روز بدشده و سعادت ردشده و ایّام دون و دشمنی گردون مرا بدین حال انداخت (بیغمی، ۲‏/۳۷۸‏) ║ ق۱۱. بالجمله علت حدوث آن از دلایل نجابت است و اسبی را که خالی از این نشان‌ها باشد معیوب و مذموم می‌دانند (نظام‌الدین گیلانی، ۳۳) ║ ق۱۳. غرسش را بعضی میمون، که لب را خندان و چهره‌ها را به رنگ ارغوان نماید، دانسته‌اند؛ و برخی مذموم فهمیده که رنگ را زرد و بر عارض گَرد آورد (نوری، ۲‏/۱۳۲‏)
۵. (درمورد نشانۀ بیماری یا انجام دادن کاری) که می‌تواند خطرناک باشد و به آسیب یا زیانی منجر شود.
ق۶. نشانه‌هاء بد بسیار است و بقراط هر نشانی را که به‌غایت بد باشد، اندر بعضی جای‌ها مهلک گوید و اندر بعضی قاتل گوید، و اندر بعضی جای‌ها گوید، الموت قریب، و آن را که دون او باشد گوید مذمومٌ جدّا، و آنچه دون او باشد، گاهی مذموم گوید و گاهی ردی (جرجانی۲، ۱‏/۱۶۴‏) ║ ق۱۲. تدبیر خواب و یقظه و آنکه نوم محمود کدام است و مذموم کدام و معتدل چه فایده دارد و که را گویند، مفصّل بیاید (ارزانی، ۲‏/۳۹۶‏)
۶. (درمورد سرانجام کسی یا کاری) که موافق طبع و میل نباشد؛ ناخوشایند.
ق۶. همه گناهان در کبر مضمون است و بعضی مردمان را در خواب دیدند که عاقبت ایشان مذموم بود (بحر الفوائد، ۱۴۴) ║ ق۷. عاقبت خداع و قصارای مکیدت که از خبث دِخْلت و فساد نحلت متولّد باشد مذموم است و قصارای آن شوم و نیک‌بخت آن‌کس تواند بود که به دیگری اعتبار گیرد (جوینی، ۱‏/۲۰۳‏) ║ ق۸. آن پدر نیز باید که به سخن خود برسد و ... از تعدّی و ستم که عاقبت آن مذموم و سرانجام آن وخیم است اجتناب کلّی واجب شمرد (سیف هروی، ۴۷۵)
‌دو‌. (اسم) ۱. ⇅ مذموم‏‌یک‌. ۱.
ق۵. مقصود از علم و عبادت و گفتن ذکر کشف مذمّت هر مذموم است (خواجه عبدالله۱، ۱‏/۲۴۰‏) ║ ق۶. خلایق می‌گویند که: فقر قبیح است و طباع از او متنفر و غنا مطلوب است و هرکس او را طالب و تو آنچه مختار خلایق است مستقبح می‌داری و مذموم را مستحسن (محمد ملطیوی۱، ۵۵۸) ║ ق۷. عارف از چنین مذمومی می‌گریزد و گریزنده از مذموم محمود باشد (مولوی۳، ۱۲۷) ║ ق۹. چون این طایفه نیز بر احوال گذشتگان ابناء جنس خود وقوف حاصل کنند، بدانند که در این دنیا آنچه ... دلیل بر نکبت و خسران آن‌ها گشته بود، کدام است، فلاجرم از مذمومات بگریزند (مرعشی، ۶) ║ ق۱۰. سر به لجۀ فکر فرو برده، به قصد پیدا کردن گوهر نظمی که ذم ممدوح و مدح مذموم او در آن مندرج باشد بر سراپای درر معانی گذشتم (محتشم، ۲‏/۱۴۴۵‏) ║ ق۱۱. وقتی که اختیار محرکِ مذموم باشد از همه وجه آن کمال نقصان باشد (خالقداد۲، ۲‏/۵۱‏) ║ ق۱۴. ذمّ ممدوح گَه کنی ز غرض/ مدح مذموم گَه کنی از آز (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۱۲۷‏)
۲. ⇅ مذموم‏‌یک‌. ۲.
ق۵. هر آن کس کو نه محمودی است مذمومی بُوَد بی‌شک/ که باشد آن‌که زین جمله تواند بود آن باشد (فرّخی، ۳۴) ║ ق۷. آن مذموم مدحور و آن خسیس منکور، آن نکال را متعدی شد و آن اعتقال را متصدّی گشت (محمد ملطیوی، ۲۹۱)
ترکیبات: رسوب مذموم

معنی مذموم | فرهنگ جامع زبان فارسی