فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

نارشید

وضعیت: «در حال تأیید»
نارشید ‎nârašid‎
(صفت) ۱. (درمورد کسی) که از راه درست و عقلانی منحرف شده‌است.
ق۵. هم‌چنان اگر نارشید گردد اندر مال ... روا بود که حاکم بر وی حَجْر کند (اسفراینی، ۲‏/۴۶۱‏) ║ ق۷. پس بگوید آفتاب ای نارشید/ چونک من غارب شوم آید پدید (مولوی۲، ۱‏/۲۰۱‏) ║ ق۱۳. آن دو سالار ... اردوی خود را بی‌صاحب ناچار برجا نهاده و یک ناکاردان نارشید را به جای خود گذاردند (رستم الحکما، ۱۲۸) ║ ق۱۴. بعد از گذشتن او پسر نارشیدش نینیوش که از صلب نینس بود به سلطنت مستقل و مالک‌رقاب گردید (محمدمهدی اصفهانی، ۱۵۳) ║ ۱۳۹۴ش. به‌عنوان‌مثال، قرآن کریم فرعون و اطرافیانش را که پیرو فرعون بودند نارشید و حکومتشان را مفسد و نابودکنندۀ حرث و نسل می‌داند (تورانی ـ ستوره بنابی: مطالعات کمّی در مدیریت، ش ۲۱‏/۱۳۶‏)
۲. (درمورد کار، فرمان و مانند آن‌ها) برخلاف راه درست و عقلانی.
ق۵. هم‌چنان اگر نارشید گردد اندر مال، چنان‌که تصرف‌های نارشید زیانکار بسیار کند، روا بود که حاکم بر وی حَجْر کند (اسفراینی، ۲‏/۴۶۱‏)
۳. (درمورد کسی) که مسیر درست را گم کرده است.
ق۹. ای نارشید مسافر، ای نادان تاجر، جهان بر تو می‌گرید، تو چه خندانی! (عبدالله قطب، ۳۶۲)

معنی نارشید | فرهنگ جامع زبان فارسی