وضعیت: «تأییدشده»
ابا۲ abâ, ebâ [گونۀ دیگر: اوا، با۴، وا؛ <از فارسی میانه *(a)bāg، از ایرانی باستان *(ā-)pāk-a-، از ریشۀ ایرانی آغازین *pač-، از ریشۀ هندواروپایی *peku̯- «پختن». قس سنسکریت ā-pāka- «پختن». وامواژه در عربی باج «غذا». در خُتَنی paka «غذای پخته». ← پختن.>]
(اسم) هر نوع غذای پخته، بهویژه آش.
ق۴. مَسلَمه دست بکشید و از آن سیر بخورد، آنگاه دیگر اباها و الوانها بیاوردند (بلعمی۲، ۴/۹۰۴) ║ ق۵. آن جماعت... نانی سبزگشته پیش من نهادند و به من بوی اباهائی کی ایشان میخوردند میرسید (هجویری، ۷۷) ║ ق۶. هرگز با اناء اباء سکباج در هیچ خانه ننشینم (حمیدالدین بلخی، ۷۳) ║ ق۷. در مطبخ تو چوب خورد تا اِبا پزد/ آتش که از تکبر سرمایة اباست (کمالالدین اصفهانی، ۴۱) ║ ق۸. من از برایِ طفلان خود از گوشت تو کبابی کنم و از عظام تو هم ازجهتِ خود ابائی سازم (نخشبی۱، ۲۵۷) ║ ق۹. بحمداﻟﻠّﻪ که قسّام قسمت ابائی که در دیگ کسی نمیجوشید و شربتی که کسی از آن کاسی نمینوشید... از غیب بلاریب در دهان ما نهاد (اطعمه، ۴) ║ ق۱۰. ابایی نیمپخت از کس نگیرد/ ز طوبی میوۀ نارس نگیرد (عرفی، ۳/۱۲۶)