وضعیت: «در حال تأیید»
آرامی۲ ârâmi [گونۀ دیگر: ارمی؛ جمع: آرامیان؛ <در دورۀ جدید و از روی املای این نام در زبانهای اروپایی مانند، Aramaic، پدید آمدهاست، ← ارمی>]
یک. (اسم) ۱. (زبانشناسی) زبانی از شاخهٔ شمال شرقی خانوادهٔ زبانهای سامی که در دورههای باستان در سوریه، عراق و غرب ایران رواج داشته و در دورهٔ هخامنشی زبان میانجی دیوانی ایران بودهاست ؛ ارمی۲.
ق۱۴. از زبان آرامی قریب هزار کلمه در زبان پهلوی اخذ کرده بودند (حسن تقیزاده: کاوه، ش۴۸/۱۲) ║ ۱۳۳۴ش. در دورۀ ساسانی کمکم حروف خط آرامی را که منفصل مینوشتند به هم چسباندند و خط پهلوی درست شد (نفیسی۱، ۷۱۶) ║ ۱۳۷۶ش. کلمۀ عربیای که برابر با prophet انگلیسی است نبی است که از آرامی یا عبری گرفته شدهاست (بهاءالدین خرّمشاهی: ترجمان وحی، ش۲/۹۵)
۲. از اقوام سامینژاد که از اواخر هزارۀ دوم قبل از میلاد در بینالنهرین و سوریه ساکن شدند و چند قرن در آن نواحی دولتشهرهای متمدنی تأسیس کردند ؛ ارمانی؛ ارمی۱.
۱۳۲۸ش. آرامیان بهعلت نزاع دائمی بین زعمای خود هرگز به تشکیل دولت نیرومندی مانند آشور و بابل و ایران قادر نبودند و پیوسته با خود و اقوام مجاور خود در جنگ بودند (محمدجواد مشکور: دانش، ش۵/۲۶۰) ║ ۱۳۴۳ش. این خوزها ... با دستههای تازهواردی که از طرف مغرب بدین سو رو آورده و سکونت اختیار کرده، و در تاریخ معروف به آرامیها یا نبطیها شده بودند، باز همان ناسازگاریهای دیرین را داشتهاند (محمد محیط طباطبائی: کانون وکلا، ش۹۴/۴۶) ║ ۱۳۹۸ش. از دید داریوش، زبان و خط آریایی باید دربرگیرندۀ مؤلفهها و عناصری باشد که نماد امپراتوری و شاخصِ تمایزِ هویت ایرانیان از زبانها و مردمان دیگری چون بابلیان، ایلامیان، آرامیان و دیگران باشد (علیاصغر میرزایی: مطالعات ملی، ش۸۰/۱۶۶)
دو. (صفت) منسوب به قوم آرامی.
ق۱۴. همیشه ملت ایران از این طرف در مجاورت و مصادمه با اقوام سامی بوده و ابتدا سروکارش با بابل و آشور و الام (عیلام) و با ملل آرامی بوده (حسن تقیزاده: کاوه، ش۳۶/۱۳) ║ ۱۳۲۸ش. این مردی است که تاج سر ملت آرامی است و قوم آرامی را به مقامات بلندی رسانیدهاست (محمدجواد مشکور: دانش، ش۵/۲۵۷) ║ ۱۳۶۸ش. اخذ خط میخی از بینالنهرین و وجود کاتبان آرامی در درگاه هخامنشیها هم امری نیست که عدم رواج دبیری ... را در بین خود پارسیها الزام کند (زرّینکوب۲، ۱۸۲)