فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

قلمکار

وضعیت: «در دست پیشه و صنعت»
قلمکار ‎qalamkâr‎ [جمع: قلمکاران؛ فعل همایند: گشتن]
‌یک‌. (صفت) (در مورد لباس، پرده، سفره و...) که از پارچه قلمکار تهیه و دوخته شده است ؛ باسمه‏۲.
ق۱۱. به‌جز دعای قدح نیست ورد خانۀ ما/ ز داغ باده قلمکار گشته جامۀ ما (اشرف مازندرانی، ۳۳۶) ║ فرمان همایون شد، آن‌که...# فراشان بارگاه... دروقت سفره انداختن سفره‌های زربفت و مطبق و چیت قلمکار انداخته شود و پیش زرتاری در دامن پادشاه بیندازند. {فرمان شاه طهماسب، ق۱۰} (عالم‌آرا۲، ۴۱۲) ║ ق۱۲. اگرچه شش ماه بیشتر زمان تسلط و بیداد آن سگ نبود لیکن درنظر ما شش سال بلکه زیاده می‌نمود، خلاصه حرامزادۀ چند که یکی علی‌نقی بیک سرحدی که خود را صاحب‌اختیار نام گذارده و با صالح داروغه و آقا محمد حاجی رحیم گرک‌یراقی اصفهانی و دوسه ناپاک دیگر که در عرضۀ آن نمی‌باشند که اسم آن‌ها مذکور شود انواع حوائجات و توقعات و اخراجات روز به روز و پیشکش و خیمه و نعل و پتک و یراق و آهن و زغال به‌جهت توپ ریختن و زنبورک ساختن و طناب و عوامل جهت توپ‌کشی و اسب چاپاری و آنچه به‌خاطر خطور کند آناًفآناً حتی رختخواب قلمکار و شربت نارنج و مربای بالنگ و اسباب شربت‌خانه و به‌اصطلاح خود عرق آب‌لیمو و آنچه به‌خاطر ندارم حواله و محصلان شدید تعیین و مطالبه از بلده به تنهائی و از نواب صاحبی و فقیر می‌خواستند (میرزا کلانتر، ۴۲) ║ ق۱۳. حسب‌الفرمودۀ صاحبی ایلچی یک طاقه شال کوشنج و یک ثوب قلمکار و یک ثوب ... #به‌رسمِ تعارف به او داده شد (علوی شیرازی، ۲۲) ║ ق۱۴. نه پول جگرک ماند و همان سفره قلمکار/ از عاقبت کار کسی نیست خبردار (نسیم شمال، ۲‏/۹۷‏) ║ ۱۳۰۹ش. دو دست رختِ زری خریدند، تنگ، گیلاس، سوزنی، گل‌آب‌پاش، مشربه، شب‌کلاه، جعبة بزک، وسمه‌جوش، سماور برنجی، پردة قلمکار و همه‌چیز خریدند (هدایت۴، ۷۸) ║ ۱۳۳۸ش. هما پس‌از انتظاری که نسبتاً به‌طول انجامید با تبسم فروخورده‌ای بر لب و سماور آب‌وآتش‌شدة تمیز در دست، پردة قلمکار را آهسته پس زد و وارد اطاق شد (افغانی، ۱۵۶) ║ ۱۳۶۸ش. در آن کارگاه بود که برای پارچه‌های قلمکار نقش و طرح‌های تازه به‌وجود می‌آوردیم (شهاب، ۲۳۹) ║ ۱۳۸۷ش. توی این قصه همه توی حرف هم می‌پرند، هرکسی حرفی می‌زند توی این سفره‌ی قلمکارِ هفت‌سینِ بی‌عیدی... سین‌های قصه هرکدام حرفی می‌زنند. سیلورمن با زبانِ سربیِ ضبطش، سوزی با زبانِ منعطفِ بدنش و سهراب با زبانِ بی‌زبانی (امیرخانی، ۲۱۱)
‌دو‌. (اسم) پارچه معمولاً پنبه‌ای که روی آن با قلم‌مو، مهر یا قالب چوبی آغشته به رنگ، نقشی چاپ شده است ؛ باسمه ‏۱؛ شعر قالبی.
ق۱۳. چند سال قبل را نزاع رعیت امیرکان با دولت که تفصیل او عریضه را گنجایش ندارد که آتش زدند اشجار پنبة خود را و مال فرنگ ترقی کرده به‌شدت. در این صورت قدک، قلمکار در صرفه برتری به‌هم رسانید به مال فرنگ و عموم کارخانه‌های قدیم رونق گرفت (شفیع قزوینی، ۵۱) ║ ق۱۴. اشیاء صناعی اصفهان را ازقبیل قلمکار و چیت‌ و زری و بعض پارچه‌های ریسمانی و مال خرّازی به اکثر بلاد ایران می‌برند (محمدمهدی اصفهانی، ۱۲۵) ║ ۱۳۱۲ش. این پیر قلدر همیشه که نمی‌خواهد زنده بمانَد، پس ارزش دارد که انسان گاهی به‌خاطرِ او قلمکار بپوشد (مستعان، ۱‏/۳۲۷‏) ║ ۱۳۳۴ش. بزازها و بقال‌ها دکان خود را آذین می‌بستند و به دیوارها قالی و قالی‌چه و قلمکار و مانندِ آن‌ها می‌کوبیدند و شب‌ها چراغان می‌کردند (نفیسی۱، ۵۲۱) ║ ۱۳۷۰ش. جلدِ پارچه‌یی: جلدهایی را گویند که دفتین آن‌ها از نوعی پارچه مانند مخمل، چیت، قلمکار و امثال آن ساخته می‌شده‌است (مایل هروی، ۶۱۰) ║ ۱۳۸۱ش. پارچه‌ای: جلدهایی که پوشش آن چیت و قلمکار و زری و ترمه و نظایر آن‌هاست. (صحافی و مجلدگری) (نامۀ بهارستان، ش۶‏/۳۴۹‏)
‌سه‌. (صفت، اسم) کسی که کار و شغلش قلم‌کاری (معنای یک) است ؛ چیت‌ساز؛ چیت‌گر؛ قالبک‌زن؛ قلمکارساز.
ق۱۳. دستور ساختن قلمکارهای اعلی را همین مرد به‌دستِ قلمکاران اصفهان داد و طریق مالش تریاک را به‌قانونِ باب چین، همین شخص به اصفهانی آموخت (تحویلدار، ۵۸) ║ عملة چیت‌سازخانه، پارچه‌های قلمکارها را می‌برند سر رودخانه سفید می‌نمایند (تحویلدار، ۱۱۷)

معنی قلمکار | فرهنگ جامع زبان فارسی