وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
واایستادن vâ’istâdan [گفتاری: واسادن، واستادن، وایایستادن، وایسادن، وایستادن؛ املای دیگر: وایستادن؛ (امر: وایسا)]
۱. ← ایستادن ۸؛ وااستادن ۱؛ واایستیدن۴.
ق۴. اگر دستگشایش خواهید پس بهدرستی آمد به شما دستگشایش و اگر واایستید از کفر پس آن است بهتر شما را (تفسیر طبری، ۳/۵۷۹) ║ ق۵. گفتند ای زمین فروخور آب خویش و ای آسمان وایست از باریدن (سورآبادی۲، ۱/۳۸۴) ║ ق۶. هرگه که گناهی کنند، نعمتی بر ایشان تازه کند و بیفزاید و در آن غره شوند، از فعل بد وانایستند و استغفار نکنند و عذر نخواهند تا ناگاه عقوبت رسد به ایشان و هلاک شوند (میبدی، ۳/۸۰۲) ║ ق۹. مگر این طلسم باطل شد که این کشتی از گردش واایستاد (بیغمی، ۱/۷۴۶) ║ ۱۳۵۰ش. سیبک گلویش که به گندگی یک پیاز است زیر پوست پرچروک گردنش لحظهایی از بالا پایین رفتن وانمیایستد (شاملو۳، ۷۳) ║ ۱۳۷۴ش. سالارجنبان ... کجدارومریز، سرگردان و بلاتکلیف میماند تا میرابراهیم از خنده واایستد (دولتآبادی۲، ۲/۳۳)
۲. ← ایستادن ۳۴؛ وااستادن ۲؛ واایستیدن۱.
ق۴. گفت پدرش: میواایستی تو از عبادت خدایان من ای ابراهیم؟ (تفسیر طبری، ۴/۹۶۲) ║ ق۵. و چون گفتیم ما مر فریشتگان را سجده کنید مر آدم را، سجده کردند فریشتگان مگر ابلیس که وایستاد و گردنکشی کرد و بود از جمله کافران (قرآن ری، ۶) ║ ق۶. نه همه آن بودند که در اثم و عدوان مسارعت نمودند. قومی آن کردند و قومی شرم داشتند و از آن واایستادند (میبدی، ۳/۱۶۶)
۳. ← ایستادن ۳؛ وااستادن۳.
ق۵. و آمدیم ما به تو به درست و راست و ما راستگویانیم. ببر خاندان خویش را به پارهای از شب و فرادار از پی ایشان و وانهایستید از شما هیچکس و بروید آنجا که تان میفرمایند (سورآبادی۲، ۱/۵۰۶) ║ ق۶. گفت: درنشینید به امر اللّه، به نام خدای چو باد برانید. چو میخواهی که وابیستید، به نام خدای آن را بدارید (پلی میان، ۲۹) ║ ق۷. اگر بایستد پس آنچه به او رسیدهاست جهت باشد نه ماورای آن و اگر وانایستد: یا متحرک باشد ... یا در جهت (قطبالدین شیرازی، ۴/۴۹) ║ ق۱۳. تو میری او میره، تو وامیایسی او وامیسه: سایه (اشعار عامیانه، ۱۴۱) ║ ق۱۴. به آنجا که رسیدیم قزاقها گفتند: وایسید، بروید آن طرف ... بنده منتظر بودم که موقع رسیدگی به بار من بشود و قپان بزنند و مطابق نمایند (محمد کمرهای، ۱/۵۹۹) ║ ۱۳۴۰ش. یه روز سه تا درشکۀ نونونو دم درِ خونۀ نواب وامیسه، یه کاکا سیاه با کت و شلوار و کلاهپوسی از درشکۀ اولّی پیاده میشه (دانشور۳، ۱۲) ║ ۱۳۴۷ش. صدای گریۀ بچهای از میان درختها آمد. ام البنین دلش لرزید و ایستاد و گوش داد. پسرک به او نگاه کرد: چرا واسادی؟ (میرصادقی۱۰، ۱۱۲) ║ ۱۳۷۷ش. طرف ناگهان واایستاد چنان سری تکان داد که انگار چیزی بهش اصابت کرده بود و گفت: تماشا کن (شاملو۱، ۲/۵۳۷) ║ ۱۳۸۹ش. هیچکس نبود. اومدم بدوم سر کوچه که دیدم وانته واساده تو کوچه. برق سه فاز ازم پرید (سیامک گلشیری، ۷۱)
۴. ← ایستادن ۱۳؛ وااستادن۴.
ق۵. الرقأ و الرقوء: واایستادن اشک و خون (زوزنی، ۱۹۰) ║ ق۶. این دعوت تو شوم آمد که باران و نعمت از ما واایستاد (میبدی، ۷/۲۲۸) ║ ق۹. رقوی: واایستادن اشک و خون (محمد بن عبدالخالق، ۱/۶۳۶) ║ ۱۳۶۳ش. قایم زدم زیر توپ اما توپ درست به کله و پیشانیم نگرفت ... سنگین بود و پرضرب ... دماغم تر شد و آب گرمی از لولهاش پایین خزید ... خوندماغم ... وایستاد (مرادی کرمانی، ۶۳۵)
۵. ← ایستادن ۱۰؛ وااستادن ۶؛ واایستیدن۳.
ق۵. و بهدرستی که از شما کس است که وایستد از جهاد اگر رسد شما را مصیبتی، گوید: حقیقت نعمت نهاد خدای ور من چون نبودمی وایشان حاضری (قرآن ری، ۸۲) ║ ۱۳۴۷ش. احمدحسین با شک نگاهی به پاهای محمود انداخت و جُنب نخورد. محمود گفت: چرا وایستادی نگاه میکنی؟ کفش نو نمیخواهی؟ دِ بیا بگیر (بهرنگی، ۲۴۷) ║ ۱۳۶۳ش. هرچی وایساد دید پا نمیشم. اومد تکون تکونم داد (مخملباف۲، ۱۵۹)
۶. ← بازایستادن۶.
ق۵. آنکسها کی رنجه دارند و بیازارند پیغامبر خدای را به واایستادن از وی اندر غزو تبوک ... ایشان راست عذابَی دردناک اندر دُوجهان (شنقشی، ۲۳۸)
۷. ← ایستادن۲.
ق۶. لاتقم: وامایست (قرآن۲۹: فرهنگنامۀ قرآنی، ۲/۵۳۳) ║ ق۹. توقف: واایستادن (محمد بن عبدالخالق، ۱/۳۷۸) ║ ق۱۳. ببینی باز چه شد که نیامد. شب از نیمه گذشت هنوز پیداش نیست ... حالا صبح میشود، نمیدانم چه بکنم کمی هم وامیایستم، اگر نیامد چاره ندارم باید برگردم (قراجهداغی، ۱۶۷) ║ ق۱۴. نروید همین جا پهلوی من واایستید. آنجا ایستادیم (ناصرالدین شاه۳، ۳/۱۷۸) ║ ۱۳۰۰ش. من رفتم، در وا کردم، دیدم یک جوون، ماشاءاللّه خوشقد و خوشگل، وایستاده دم در (مقدّم، ۷) ║ ۱۳۳۶ش. منم مثل بچههای کلاس، صبح به صبح سبیلامو تیغ مینداختم و میرفتم ... دم مدرسۀ دخترونه وایمیسادم سوت میزدم (شعلهور، ۴۸) ║ ۱۳۴۰ش. ـ خوب حالا میریم اربابو ببینیم تو چیکار میکنی؟ من ...من. لنی فکر میکرد. صورتش از فکر درهم رفته بود: من هیچچی نمیگم. همینجور اونجا وایمیایسم (داریوش، ۱۰) ║ ۱۳۷۶ش. من و شریفی صبح ساعت چهار میرویم پارک فرح ... بعد میرویم دَم در وایمیایستیم (براهنی۲، ۱۰۰) ║ ۱۳۸۰ش. قناده بهش میگه: وقتی شیرینی میگیری، پولشو باید بدی. میگه: گه حاج غلام اومد، بگو من میآم میدم. گفت: نه، پولشو بده بعد وردار ببر یا وایسا خودش بیاد (شعبان جعفری، ۹۶)
۸. ← بازایستادن۷.
ق۶. الانفکاک: واایستادن و از هم بشدن (تراجم الاعاجم، ۲۴)
۹. ← ایستادن۴.
ق۷. فطفق: واایستاد (قرآن ۶۵: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳/۹۶۵) ║ ق۱۳. برادرم به رحمت خدا رفت. حالا زنبرادرم که صیغه است هیچ ارث به او نمیرسد، میخواهد وارث برادر من شود، با من به مرافعه واایستد (قراجهداغی، ۲۷۳) ║ ۱۳۴۵ش. زینال گفت: مهمونهای هرشبی هسن، وایستادن تماشا (ساعدی۳، ۳۹) ║ ۱۳۸۲ش. بیاختیار خودم وایسادم به نماز (کریمی، ۲۰۱)
۱۰. ← ایستادن۲۶.
ق۷. لا یلتفت: وامیستدا (قرآن ۵۹: فرهنگنامۀ قرآنی، ۴/۱۸۸۶)
۱۱. ← ایستادن۲۰.
ق۹. اکتفاء: بس کردن و واایستادن به چیزی (محمد بن عبدالخالق، ۱/۱۶) ║ قصر: ... بازگردانیدن و به زندان کردن و واایستادن به چیزی ... و فروهشتن پرده (محمد بن عبدالخالق، ۲/۱۰۶۹) ║ ۱۳۳۸ش. آهو فیلسوفانه سر تکان داد ... کُرد هیز نشود، اگر بشود به یکیدوتا وانمیایستد (افغانی، ۴۰۳)
۱۲. ← ایستادن۱.
ق۱۳. اگر نشستهاست پاشوانش / اگر وایستادهاست بدوانش (اشعار عامیانه، ۱۲۴) ║ ۱۳۱۲ش. از آنجا بشنو که وضعیت قائم در زندگی آدممیمونهای دوپا تغییرات و تحولات قابل توجهی داد: اولن آدممیمون که یا حق گفت و سر دو پا وایساد، دستهایش آزاد شد (هدایت۶، ۱۲۶) ║ ۱۳۴۶ش. مردکه ... نگاه تندی بم کرد و زود پا شد وایساد (چوبک۱، ۲۰۸) ║ ۱۳۷۷ش. آخه نگاه کن؛ من اینجا وایسادهام، بو، تو اونجا نشستهای، کارت هم تمومه (دریابندری۴، ۶۱)
۱۳. ← ایستادن۳۹.
۱۳۱۲ش. الاهی رو تختۀ مردهشورخونه از تنت دربیارن. رخت نوهاش رو تماشا کنین، مثه کهنۀ تنبون به تنش وایستاده (هدایت۶، ۲۴) ║ ۱۳۶۸ش. ببین؛ بعد از بیست سال هنوز برام تنگ نشده. ببین چه خوب روی تنم وامیایسته. میپسندی؟ (مدرّسی۱، ۶۵) ║ - این به تن شما گشاده. - خوبیش به همینه ... اینطوری که گشاد روی تنم وامیایسته و منو کوچیک میکنه، من خوشم میآد (مدرّسی۱، ۱۳۸)
۱۴. ← ایستادن۴۲.
۱۳۲۴ش. امان از دسِّ این قلب. مثل اینکه روز به روز بدتر میشه. یه وخت دیدی وایستاد (چوبک۳، ۱۱۰) ║ ۱۳۴۰ش. این زبون مگه وایساد؟ بازم گفتم: میگفتن دیگه کار به شما نمیدن، مبارزه با فساده و این حرفا؟ (پهلوان۲، ۱۱۳) ║ ۱۳۷۴ش. فوران بیزاری در این انبان پرخون، در قلب! آیا ... در لحظهای از همین حالات نخواهد بود که آن انبان خون و خستگی وابایستد؟ (دولتآبادی۲، ۳/۲۹۰)
۱۵. ← ایستادن۵.
۱۳۳۳ش. خانوم، چرا تنها وایسادی، مگه کسی به تورت نخورده؟ (مدنی۱، ۳۹۳) ║ ۱۳۳۴ش. اسمال به موموش تنهای زد و گفت: موشی این جوکیه به خیالش نوبرشو آورده، الآن یه چشمبندی میکونم که موهای سرش سیخ وایسه (مدنی۲، ۷۰) ║ ۱۳۷۷ش. موهاتو ... نریز رو پیشونیت. بزنشون بالا ... روغن بهشون بزن، بالا وایمیسن (مندنیپور۲، ۶۷)
۱۶. ← ایستادن۶.
۱۳۳۳ش. همون زمینی که روی سه ماهی واستاده اما بالاتر از آن البته ارادۀ خداوند است (آهی، ۳۲۸) ║ ۱۳۳۴ش. راسراسی عجب ناهاری بود، یه بند انگشت چربی روش وایساده بود (مدنی۲، ۹۶) ║ ۱۳۶۸ش. دارم یک کشتی کوچولو میسازم ... این را میگذاری توی وان، آنوقت روی آب وامیایستد و پایین نمیرود (نجفی۱، ۴/۲۱۶۲) ║ ۱۳۷۰ش. رفیقت صاف و تمامقد توی کادر من بود... ببین؛ این کلت، این کلتِ حرامزاده که همینجوری سرخود توی هوا وانایستاده ... خودش خود به خود که آتش نکرده ... عجب آدمهایی هستیدها کسی با صدای نازک داد میکشد: دارند شهر را آتش میزنند (شیرزادی، ۳۸۰)
۱۷. ← ایستادن۱۴.
۱۳۴۳ش. آمد یارو خواست بامبول بزنه و بعد از عقد سفت وایسه که زن به او میرسه (نامور، ۲۴۲) ║ ۱۳۵۳ش. محسن ... پولو چی کار کرده؟ حاج اب قاسم گفت نداده. عجب پوستکلُفتیه ها؟ شایدم داده باشه یارو حاج اب قاسمه چاخانکی میگفت. ولی چه سهوره واستاده (گلابدرّهای۱، ۵۰۱) ║ ۱۳۷۷ش. ـ ما چکار کنیم صادق؟ ... آیلار گفت از تو مشورت بکنم. ـ از من نه، با من ... من چه میدونم! اگه عاشقی وایمیستی. دست خودت که نیس که وانیسی، اگه راس میگی که عاشقی وایمیسی. ـ طرف همه جا نفوذ داره. پرونده شکایتم رو بسن ... ـ چرا عروسی نمیکنین؟ ـ آیلار میگه با این کار منو حتما میکشن (مندنیپور۲، ۹۲)
۱۸. ← ایستادن۱۱.
۱۳۴۴ش. مادر جیغ زد: ذلیلشدهها ... بعد باز نگاهمان کرد: مردهشوربرده ... لاله ... توام واسادی بغل دستش؟ ... مگه خودش کم آتیش بود؟ (جنگ اصفهان، ش۱/۳۸)