فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

شجاع

وضعیت: «در دست علوم کهن»
شجاع ‎šo(a)jâ’‎
‌یک‌. (صفت) (درمورد کسی) که هنگام روبرو شدن با دشمن یا خطر ترس و هراس نداشته باشد. دلیر. دارای شجاعت ؛ ← شجاعت؛ اشجع۱ ‏‌یک‌.؛ اشجع۱ ‏‌دو‌.؛ شجاعت‌آثار؛ شجاعت‌آیین؛ شجاعت‌انتساب؛ شجاعت‌انتما؛ شجاعت‌پناه؛ شجاعت‌پیشه؛ شجاعت‌دستگاه؛ شجاعت‌شعار؛ شجاعت‌قرین؛ شجاعت‌کردار؛ شجاعت‌نهاد؛ شجاعی.
ق۴. من همی‌شنوم که تو مردی مبارزی و شجاع (بلعمی۲، ۳‏/۵۱۹‏) ║ ق۵. شنیدم که ولایت از تو به‌غصب بستده‌اند، من به تو بازدادم که شجاع و عادل و نیکوسیرتی (بیهقی۱، ۲۵۱) ║ ق۶. چون علی هم شجاع و هم عالِم/ نه چو حجاج باغی و ظالم (سنایی۲، ۵۰۲) ║ ق۷. ای‌بسا مردِ شجاع اندر حِراب/ کی ببرّد دست و یا پایش ضِراب (مولوی۲، ۲‏/۹۱‏) ║ ق۸. شهنشاه ملک‌شاه شاهی بود شجاع و دلیر و در میدان مبارزت چون شیر؛ به حُسن خُلق مشهور و به سخاوت و احسان بر خلق مذکور (حسینی یزدی، ۱۱۳) ║ ق۹. مرو به معرکه بی ‌ترک جان که مرد شجاع/ به ترک جان کند آنگاه در نبرد آید (آذری، ۲۱۵) ║ بفرمود تا در لشکر او ندا کردند که کیست که به مبارزت جالوت بیرون شود تا من که طالوتم دختر به او دهم و ملک به او بخشم یک نیمه، کس او را اجابت نکرد که آن ملعون مردی شجاع بود (ابوالمحاسن جرجانی، ۱‏/۳۲۲‏) ║ ق۱۰. باید که شیخ شجاع و دلیر و دلاور باشد تا از ملامت خلق و فتنۀ ایشان نیندیشد (حافظ حسین، ۲‏/۱۲۹‏) ║ ق۱۱. او به‌غایت شجاع و متهور و عادل و کریم بود و در جنگی که میانۀ گورخان و سلطان شده‌بود کمال جلادت و شجاعت به جای آورد (ملکشاه، ۷۴) ║ ق۱۲. ای جوان ما را اندیشه بود که مبادا تو از صورت مهیب من و این شکل مرا دیده بترسی اما تو را مردی دیدم کریم و شجاع (حاتم‌نامه۲، ۷۸) ║ ق۱۳. خیلی شجاع است، می‌ترسم چشم‌زخمی به تو برسد! (نقیب‌الممالک، ۱۴۵) ║ ق۱۴. فتح طائف قبل از فتح مکه بوده و اهالی آن بالغ بر شش هزار نفر جمعیت و تماماً شجاع و بت‌پرست بوده‌اند (ممتحن‌الدوله، ۱۰۵) ║ ۱۳۰۹ش. سلاطین چون در دولت و سلطنت بزرگ شده‌اند و همه دارای خدم و حشم و لشکر و سواری و پیش‌کار و تیراندازی هستند و غرور پادشاهی و سلطنت هم دارند، فطرتاً باید شجاع و دلیر باشند (نواب رضوی، ۲‏/۷۷۱‏) ║ ۱۳۴۸ش. دانش‌جویان از سیاست‌مدار معروفی به تحلیل سخن می‌گفتند که ملی است و آزادی‌خواه و شجاع و هوش‌یار و... دیدم که لب‌خندی تحقیرآمیز ارزانی فرمود حاکی از این‌که شما کجایید؟ (شریعتی، ۱۹۷) ║ ۱۳۷۷ش. دختر به او نگریست. رنجیده‌بود: من دخترِ خانَم. یکصد سوارِ خاصه در کمندِ گیسو گرفتار دارم، بعداز پیروزیِ ایل شجاع‌ترین جوانان مرا از پدرم خواست‌گاری کردند (جولایی۲، ۱۱۰)
‌دو‌. (اسم) ۱. (نجوم) یکی از صور فلکی جنوبی که آن را شکل ماری تصور کرده‌اند و دارای بیست و پنج کوکب است.
ق۵. هفتم صورت، شجاع اَی مار باریک دراز (بیرونی، ۹۴) ║ شجاع: بیست‌وپنج ستاره‌اند از صورت، خارج دو، سر بر جنوب زبانا جنوبی [از صورت] سرطان دارد از چهارگانه بررویِ مجتمع و درنزدیکی شعری غمیصا و کبدِ اسد رَود و به جنوب میل کند ادنی‌مایه (شهمردان۲، ۵۷۹) ║ ق۶. صورت دیگر شجاع است بیست‌وپنج کوکب‌اند و خارج از صورت دو کوکب است صورت او صورت ماری است دراز با شکن‌های بسیار (شرف‌الدین مسعودی۱، ۱۰۴) ║ ق۷. حوالی آن کواکب روشن که در شیب سماک است، بر طرف دنبال شجاع، و میان او، و سماک، کواکب بسیار است،‌ از قدر پنجم و ششم (خواجه نصیر۳، ۱۷۸) ║ ۱۳۳۵ش. اما صور جنوبی عبارتند از ... ۷(سفینه) که به شکل کشتی است ۸(شجاع) به ماری بزرگ‌تر شبیه است ۹(باطیه) به شکل قدح و بادیه است ۱۰(غراب) به زاغی شبیه است (الهی قمشه‌ای، ۱‏/۲۰۲‏)
۲. مار دراز و باریک ؛ شجاع‌آسا(ی).
ق۶. عقاب اجل پر گشاد و شجاع اَمَل سپر بیفکند (حمیدالدین بلخی، ۴۱) ║ ق۷. در آن حوالی ماری صاحب‌سَم و شجاعی ارقم نشیمن داشت (فرائد السلوک، ۲۸۸) ║ ق۹. در آن صحرا ماری صاحب سم و شَجاعی ارقم نشیمن داشت (میرخواند، ۱‏/۷۲۲‏) ║ ق۱۱. شجاع مار بزرگ که بر سواره و پیاده دود و بر سر دم خود ایستد و بسا باشد که در صحراها خود را بر سواره رساند (محمدتقی تبریزی، ۲۰۷)
۳. (موسیقی) یکی از سوراخ‌های نی که در قسمت زیرین نی واقع است و انگشت شست نوازنده روی آن قرار می‌گیرد.
ق۹. بر سطح نای هفت ثقبه می‌باشد و ثقبه‌ای دیگر بر ظهر نای که آن را شجاع خوانند و نافخ، آن را به اصبع ابهام فروگیرد و از آن هشت ثقبه، هشت نغمه حاصل شود و بیست‌وهفت نغمۀ باقیه را هم از آن نغب ثمانیه به شدت و لین نفخ و تحریکات اصابع استخراج ممکن بود کردن (عبدالقادر مراغی۱، ۲۶) ║ نای سفید؛ و از ثُقَب آن هشت نغمه حاصل شود، هفت نغمه از هفت ثغبه که بر سطح نای است و یک نغمه از ثقبه‌ای که بر ظَهر است و آن ثقبه را شجاع خوانند و آن ثقبه را به ابهام فروگیرند و بواقی نغمات را به شدت و عنف نفخ پیدا کنند (عبدالقادر مراغی۱، ۲۲۴)

معنی شجاع | فرهنگ جامع زبان فارسی