فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

گستاخ

وضعیت: «در حال تأیید»
گستاخ ‎gostâx‎ [گونۀ دیگر: استاخ، اوستاخ، بستاخ؛ جمع: گستاخان؛ <از فارسی میانه ‎wistāx‎، ...>]
‌یک‌. (صفت) ۱. (کسی یا چیزی) که حد خود را نگاه ندارد و رفتار یا گفتارش تند، بی‌ادبانه و به دور از شرم و حیا باشد یا کاری را بدون اجازه انجام دهد؛ پررو ؛ استاخ ‏‌یک‌. ۲؛ استاخی‌کننده؛ بستاخ‏‌یک‌. ۳.
ق۴. نیست از من عجب که گستاخم/ که تو کردی به‌اولم دسته (رودکی، ۱۰۷۱) ║ نگه کرد دربان برآراست جنگ/ زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ- که بیگه ز درگاه بیرون شوید/ شگفت آیدم تا شما چون شوید (فردوسی، ۱‏/۱۹۶‏) ║ سپاه است چندان پر از درد و خشم/ سراسر همه بر تو دارند چشم ... که چون پادشا را ببیند سپاه/ پر از گرد و گریان پیاده به راه- بکاهدْش نزدِ سپاه آب‌روی/ فرومایه گستاخ گردد بر اوی (فردوسی، ۷‏/۳۵۲‏) ║ ق۵. مباش ای بت چنین گستاخ بر من/ که گستاخی کند از دوست، دشمن (فخر گرگانی، ۲۲۳) ║ هرکه به ملوک نزدیک‌تر باحرمت‌تر و باحشمت‌تر و هرکه دورتر گستاخ‌تر و بی‌ادب‌تر زیراکه دوران از سِرّ ملوک خبر ندارند گستاخی ایشان از جهل بوَد و نزدیکان از سِرّ خبر دارند گستاخی نیارند کردن (مستملی، ۱‏/۷۹‏) ║ ق۶. مشو خاقانیا گستاخ با کس/ که یا آن‌کس شود آزرده یا تو (خاقانی۱، ۹۱۶) ║ گستاخ شده‌ست دست عشقت/ در کیسۀ این‌وآن رسیده‌ست (قوامی، ۶۴) ║ ق۷. ز حلم او جهان گستاخ گشته/ که گویی ما شهانیم و غلام او (مولوی۱، ۵‏/۴۲‏) ║ ق۸. موسی علیه‌السلام از مکالمه گستاخ‌تر شد، از حق‌ تعالی دیدار خواست. جواب لن‌ترانی بیافت (حمدالله مستوفی۲، ۴۱) ║ ق۹. یکی از طرق آداب درین باب آنکه چون یک نوع از حاجتت مبذول افتد، گستاخ و دلیر نگردی و ترک ادب نموده فی‌الحال استدعای نوع دیگر نکنی و بگذاری تا وقتی دیگر از اوقات (شجاع، ۳۲۵) ║ ق۱۰. به شب ازبس‌که گستاخم نظیری/ نگردم روز از استغفار فارغ (نظیری، ۲۵۸) ║ ق۱۱. حذر از چشم تو شرط است که آن فتنۀ مست/ طفل شوخی‌ست که با پیر و جوان گستاخ است (طالب آملی، ۳۵۰) ║ ق۱۲. کیستم من؟ رهروی بی‌ راحله/ کیستم من؟ واپسی از قافله- ... بندۀ بی‌شرم و گستاخ و جسور/ با که آوخ؟ با خداوندی غیور (نشاط، ۲۷۵) ║ ق۱۳. آن‌کس‌که به عصیان تو گستاخ کند خویش/ برخیره همی‌خارد شیر یله را یال (سروش، ۱‏/۴۱۴‏) ║ ق۱۴. پس زیاد خوشحال بود؟ - به‌ اندازه‌ای که بی‌ادب و گستاخ هم شده‌ بود و به من تکلیف خدمت کرد (طاهرمیرزا۲، ۲۱) ║ ۱۳۳۱ش. فرنگیس، ... چطور و از کجا آن‌قدر گستاخ شد که شرافت مرا فقط درمقابل پنج‌هزار تومان بخرد؟ (علوی۲، ۴۴) ║ ۱۳۶۳ش. تاکنون هیچ‌کس چنین توهینی به او نکرده‌بود. اصلاً نمی‌توانست باور کند که آن زنِ کم‌رو و خجالتی، تا این‌حد گستاخ باشد (آقایی۱، ۲۲۱) ║ ۱۳۸۲ش. سهیلی ... در طنز گفتن گاهی بی‌پرده و گستاخ بود و ملاحظۀ هیچ‌کس را نمی‌کرد (جعفری، ۱‏/۳۶۷‏)
۲. (درمورد کسی یا چیزی) که شجاع، جسور و با اعتماد به نفس باشد و از چیزی یا کسی ترس و نگرانی نداشته باشد ؛ استاخ ‏‌یک‌. ۶؛ بستاخ‏‌یک‌. ۴.
ق۴. بزد کفشگر زان میی هفت هشت/ همانا پی و پوست او سخت گشت- جوانمرد را جام گستاخ کرد/ بیامد درِ خانه سوراخ کرد (فردوسی، ۶‏/۴۴۳‏) ║ ق۵. حق‌ تعالی می‌دانست که موسی در دست چه دارد. چرا پرسید؟ جواب ـ ازبهر آنکه تا موسی به سخن گفتن گستاخ گردد و نترسد (ابواسحق نیشابوری، ۱۶۱) ║ ق۶. مصطفی را به معراج بردند تا گستاخ شود تا چون فردا سیاست و هیبت دوزخ آشکارا گردد و آدم و خلیل و نوح و موسی می‌گوید نفْسی نفْسی، او می‌گوید امتی امتی (سمعانی، ۴۱۰) ║ ق۷. ماییم فداییان جانباز/ گستاخ و دلیر و جسم‌پرداز (مولوی۱، ۳‏/۶۹‏) ║ ق۸. طوطی ... در تدبیر ناگذاشتن و بازداشتن ماه‌شکر چون هر شب گستاخ و دلیرتر می‌شد اندک اندک مناصحت و موعظت ... ظاهر گردانید (ثغری، ۳۱۷) ║ ق۹. شبرنگ عیّار خیلی گستاخ شده بود. با بادرفتار عیّار گفت امشب آن شب است که بهروز عیّار را از بند برهانیم. بادرفتار در بارگاه کودریس رفتن خیلی کار است. اول ترک سر باید کرد (بیغمی۱، ۶۵۶) ║ ق۱۰. در این بُستان‌سرای شاخ‌برشاخ/ نه خایف می‌توان بودن، نه گستاخ (هلالی، ۲۷۷) ║ ق۱۱. هیچ دل نیست که با عشق نباشد گستاخ/ کو حبابی که به دریا نکند سرگوشی؟ (کلیم، ۵۵۳) ║ ق۱۲. ای نگاه تو پیِ غارت دل‌ها گستاخ/ غمزۀ شوخ تو با مؤمن و ترسا گستاخ (حزین، ۱۸۳) ║ ق۱۳. من خود کنم اقرار و نیندیشم اگر او/ اندیشد و گستاخ به اقرار نباشد (قائم‌مقام۲، ۴۱) ║ ق۱۴. همه دلاور و خونخوار و کاردان و دلیر/ همه مبارز و گستاخ و گُرد و گُندآور (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۹۹‏) ║ ۱۳۳۴ش. ای آب، تو از تریستان دلیر هم گستاخ‌تری (خانلری، ۲۲۰) ║ ۱۳۶۸ش. ایمور ... هنگامی‌ که به کشیک شبانه می‌نشست، گستاخ‌ترین جنبنده را مجال گشت‌وگذار در حول‌وحوش اردو نبود (بهمن‌بیگی، ۵۸)
۳. (درمورد چیزی یا کسی) آشنا و مأنوس با چیزی یا کاری یا مسلط بر آن ؛ استاخ‏‌یک‌. ۴.
ق۴. چو گستاخ شد دست با گنج اوی/ بپیچد همانا تن از رنج اوی (فردوسی، ۲‏/۳۳۸‏) ║ بدان شارستان در یکی کاخ بود/ که بالاش با ابر گستاخ بود (فردوسی، ۸‏/۸۰‏) ║ ق۵. فعل مشعبذ جز اندر چیزهایی که طبع آن ساخته باشد نرود، بر اختیار کسی دیگر مشعبذی نتواند کردن، بلک چیزهای کند که آن را ساخت است و بر آن گستاخ گشته (ناصرخسرو۴، ۲۶۷) ║ ق۶. سپیدباز کُریزی {متن: گریزی} بر ساعد سلطان بود و از مضیق کُریزش {متن: گریزش} همان روز بیرون آورده بودند. اندک ضعفی داشت. هنوز بر صید گستاخ نشده‌ بود (خاقانی۲، ۳۲۴) ║ ق۷. به دُر سفتن چو دستم نیست گستاخ/ ضرورت می‌کنم خرمهره سوراخ (امیر خسرو۱، ۲۶) ║ ق۸. پردۀ عشاق تو صدپاره خواهد شد چو گُل/ باده را گستاخ با آن زلف عنبربو مکُن (امیر خسرو۴، ۷۰۵) ║ با زلف آن دلدار چون باد صبا گستاخ شد/ یا عنبر افشانَد هوا، یا مشک ساید بعد از این (اوحدی، ۳۳۱) ║ ق۹. آدمی هرچه مکرراً دید و بر آن گستاخ شد و راه و روی آن بشناخت با آن زیاده از دست نمی‌رود و سرگردان نمی‌شود (عبدالله قطب، ۲۹۳) ║ ق۱۰. چنان غم تو به آزار جان ما گستاخ/ که با رخ تو نگه‌های آشنا گستاخ (عرفی، ۱‏/۴۲۳‏) ║ ق۱۱. قدم بر تیغ کوهی گشت گستاخ/ که بر وی نگذرد پوینده نخجیر (طالب آملی، ۱۰۰۰) ║ ق۱۲. گلستان محبّت را زِ دیرین عندلیبانم/ به گوش غنچه گستاخ است گلبانگ پریشانم (حزین، ۳۵۶) ║ ۱۳۶۸ش. یادم نیست با این رؤیای زنده سر صحبت را چگونه باز کردم. این قدر هست که در آشنایی با این طایفه چنان‌که باید گستاخ نیستم (زرّین‌کوب۲، ۷۱۲)
۴. (درمورد کسی):‌الف‌- نزدیک و صمیمی و مورد اعتماد به گونه‌ای که خودمانی و بدون نگرانی یا رودربایستی رفتار کند ؛ استاخ ‏‌یک‌. ۱؛ بستاخ‏‌یک‌. ۱.
ق۴. آن رسول را فرود آوردند به خانۀ پیرزنی و چند گاهی آنجا ببود و با آن زن گستاخ شد و او را سوگند داد و زن را از راز خویش آگاه کرد (بلعمی۲، ۱‏/۲۱۰‏) ║ چون بار بر وی پدید آمد و شکمش بزرگ شد، مریم شرم داشت که زکریا او را ببیند. و آن یوسف، پسرعمِّ خویش، را گفت که با او گستاخ بود که بزرگ به یک جای شده‌ بودند (بلعمی۲، ۱‏/۵۱۴‏) ║ ق۵. با سپاه و خیل سلطان آن‌چنان گستاخ گشت/ راست گویی کرد سالی بیست با سلطان رحیل (قطران، ۲۱۴) ║ ق۶. سمک و آتشک ... روز دیگر به گرمابه رفتند و سر و تن بشستند و در گرماوه پیری بود، سمک با وی هرگونه سخن می‌گفت، چون خویشی گستاخ، تا یک بار از آن مرد پرسید که اسفهسلار این شهر کیست؟ (سمک، ۱‏/۲۱۲‏) ║ ق۷. با هرکه آشناتر می‌شوم با آن‌کس گستاخ‌تر می‌باشم و عیب خود را از آن‌کس نمی‌پوشم (بهاءولد، ۱‏/۱۱۶‏) ║ ق۸. نوعروس را وصیت کن تا جهت خاطر من روی از او نپیچاند و به مفاتحت و مفاکهت و ملابست و مؤانست او را به خود گستاخ گرداند، باشد که این گلبرگ پژمریده را با آن قطرۀ آسیب ندیده انسی پدید آید و این عقد گسسته را نظام، و بند بسته را کلید آید (نظام تبریزی، ۳۲۸) ║ ق۹. عمرولیث ... بعد از زمانی که به حال خود آمد ندیمی که با وی بسیار گستاخ بود پرسید که ای مَلِک ... سبب گریه چه بود؟ (کاشفی۱، ۳۵۶) ║ ق۱۰. چون مرا پیش ارغون بردند برفتم و نزدیک او مربّع بنشستم چون پیش‌ازآن در وقت ملازمت او گستاخ بودم (حافظ حسین، ۲‏/۲۸۳‏) ║ ق۱۱. کسی چون بر گلش گستاخ دیدی/ چو بلبل ز آشیان رنگش پریدی (وحید قزوینی۱، ۹۴) ║ ق۱۲. دیرینه‌ شد چو مخلص در حضرت است گستاخ/ نتْوانم از تو کردن اسرار دل نهانی (حزین، ۶۳۹) ║ ق۱۳. یکی که به شما زیاد گستاخ است رقعۀ شما را خواند و گفت این رقعه، عروس بی زیور و طاووس بی پَر می‌نماید که اگر عبارات عاریه از آن برداشته شود دشت ماریه خواهد شد (قائم‌مقام۱، ۱۱) ║ ۱۳۲۷ش. میانه‌روان و بعض جوانانی که به او گستاخ بودند، بعد از تبریک چگونه بودنِ عروس را از وی می‌پرسیدند (عینی، ۳‏/۴۳۵‏)
‌ب‌- نزدیک به خدا یا به شخصی بزرگ مانند پادشاه به گونه‌ای که نزد وی گرامی و دارای جایگاه و اعتبار ویژه باشد؛ مقرب ؛ بستاخ‏‌یک‌. ۲.
ق۴. از آدمیان هیچ‌کس از آصف گستاخ‌تر نبود پیش سلیمن (تفسیر طبری، ۵‏/۱۲۴۰‏) ║ ق۵. شمعون ... برفت و به در سرای وزیر می‌بود تا گستاخ شد و پسران او را ادب مردان و سواری می‌آموخت و محلی بزرگ یافت پیش وزیر (ابواسحق نیشابوری، ۳۸۸) ║ ق۶. اسیران آن روز را پیش خواست/ بپرسید و گفتا بگویید راست- که پیش قراطوس گستاخ‌تر/ کدام است تا زو بپرسم خبر؟ (ایران‌شاه۲، ۵۵۹) ║ در آن دل‌تنگی به‌نزد علاءالدوله امیرعلی فرامرز رفتم که پادشاه‌زاده بود و شعردوست، و ندیم خاصّ سلطان بود و داماد او. حرمت تمام داشت و گستاخ بود و در آن دولت منصب بزرگ داشت، و مرا تربیت کردی (نظامی عروضی، ۶۶) ║ ق۸. لالا عظیم مقرب و گستاخ بود او را در شب پیش سلطان برد (رشیدالدین فضل​الله۱۰، ۵۳) ║ ق۹. در شیراز و شبانکاره ... مبلغ صد تومان محصول املاک خاصه ... جمع می‌شد، با وجود این پیش سلطان گستاخ بود و به سبب قدمت خدمت، سخن‌گوی چست و چالاک (حافظ ابرو۴، ۲‏/۲۰۲‏) ║ ق۱۰. امیر محمود شاه اینجو که سال‌ها در ملازمت سلطان به‌سر برده به‌غایت مقرب و گستاخ بود و در فارس حکومت می‌نمود (خواندمیر۱، ۳‏/۲۱۸‏) ║ ق۱۱. شاه محمد فرملی که از امرای نامدار هزال و خوش‌طبعان مشهور هند و ندیم مخصوص گستاخ بود گفت ... در خواب چنان دیدم که سه خریطه از آسمان فرود آمد (بداؤنی، ۱‏/۲۶۶‏) ║ ق۱۴. برای آن‌ها ... خنجرهای مرصع ممتاز و بعضی اسباب تجمل دیگر التفات شده بود که سایرین این وضع را نداشتند و در خدمت پدر بزرگوارشان گستاخ بودند و التفات‌های مختلف می‌دیدند (عضدالدوله، ۱۴۳)
۵. (کسی یا چیزی) که بر امری اصرار و پافشاری داشته باشد یا به آن مشتاق باشد ؛ استاخ‏‌یک‌. ۳.
ق۴. بدادند گردنکشان جای خویش/ نبودند گستاخ با رای خویش (فردوسی، ۳‏/۸۴‏) ║ ق۶. ز مجروحی دلش صد جای سوراخ/ روانش بر هلاک خویش گستاخ (نظامی۳، ۳۸۱) ║ ق۱۰. می‌بُری بیخ و بر سر شاخی/ سخت بر قصد خویش گستاخی (وحشی، ۳۵۸) ║ ق۱۱. آورده‌است جذبۀ گستاخ شوق من/ از اصفهان به اگره و لاهورش اشک‌بار (صائب، ۶‏/۳۶۳۵‏) ║ مردوا: گستاخ شدند (قرآن ۱۲۱: فرهنگنامه قرآنی، ۳‏/۱۳۴۱‏)
۶. (کسی) که به چیزی یا کسی امیدوار و دلگرم باشد.
ق۵. نفْس مردم عاقل نیکوکردار گستاخ و امیدوار باشد که پاداش کار نیکوی خویش از آفریدگار به سزای کار خویش بیابد و ایمن و آرمیده باشد از بیم بادآفراه که پاداش بدکاران است (ناصر خسرو۴، ۶۲) ║ ق۶. بپرسید کاندر جهان از چه سود؟/ به چه چیز گستاخ بایدت بود؟- بدو گفت کز دادگر شهریار/ زمانه که با تو بود سازگار (ایران‌شاه۲، ۳۹۱) ║ ق۷. اقبال‌ همائی‌ست در این کاخ فراخ/ گستاخ پرنده هردَم از شاخ‌به‌شاخ- در کاخ به اقبال چه باشی گستاخ؟/ کاین هر دو چو قلب شد نه اقبال و نه کاخ (همگر، ۷۱۹) ║ ق۸. چون از نماز فارغ شد مرا گستاخ گردانید و دل داد و گفت: می‌خواهی تا این رنج از تو زایل گردد و این عاهَت از ساحت تو برخیزد؟ (نظام تبریزی، ۸۱) ║ ق۱۱. منم و دیده و لب جویی/ با خیال تو هایی و هویی - وآن خیال تو، مرغ شاخ‌به‌شاخ/ من چو طفلی به صید او گستاخ (زلالی، ۲۸۰) ║ ق۱۲. چون درگه او درگه نومیدی نیست/ با وصف گنه به درد و آهم گستاخ (لامع، ۶۰۵)
۷. (درمورد حیوان یا پرنده‌ای) که به چیزی یا کسی مأنوس شده و رام و مطیع باشد ؛ استاخ‏‌یک‌. ۵.
ق۵. اسب چون از شتر بازرمد توبره‌اش را یک نیمه پشک شتر درکنند... چون روزی چند بوی آن بشنود رام گردد و گستاخ شود (شهمردان۱، ۹۶) ║ ق۶. بفرمود تا بر در غار وی صورت شابور با سلاح بکردند، شیر آن را می‌دید تا گستاخ شد، روزی بیرون آمد و شابور صورت بیانداخت و به جای صورت باستاد و شیر را بزد و هلاک کرد (محمد طوسی، ۲۴۹) ║ ق۷. اگر اسپ در آورد ... دل به سوار ندهد پس از آب و علف عنان او را مخالف باید آورد تا بر آن آورد گستاخ گردد و ... دل به سوار دهد و هموار شود (فخر مدبّر، ۲۱۴) ║ ق۱۱. گلش، آن مرغ دست‌آموز گستاخ/ که تا خوانی به روزن آید از شاخ (زلالی، ۶۱۰)
۸. آزاد و رها.
ق۶؟. هزاران مرغ گوناگون گستاخ/ به‌سوی آشیان پرّان به‌ هر شاخ (عطّار۶ (؟)، ۳۰۸) ║ ق۷. ز هرگونه درختان شاخ‌درشاخ/ سراینده بدو مرغان گستاخ (زرتشت بهرام پژدو، ۵۰) ║ ق۹. نو درختان شاخ‌درشاخ اندر او/ در نوا مرغان گستاخ اندر او (جامی۳، ۱‏/۴۳۲‏) ║ ق۱۰. ز ناخوش بانگ آن مرغان گستاخ/ برآن شد تا پرد زآن گوشۀ کاخ (وحشی، ۵۲۲) ║ ق۱۱. نگارندۀ قصر و باغ ارم/ قدم زد برون سرای حرم - که شو سوی باغ و ببین کاخ را/ عروسان و مرغان گستاخ را (زلالی، ۴۳۲) ║ نبودم همچو بلبل مست و گستاخ/ نبُد پرواز ازین شاخم به آن شاخ (سنجر کاشی، ۴۷۲)
۹. (درمورد کاری) که انجام دادن آن نیازمند جسارت و شجاعت باشد؛ جسورانه.
ق۶. کوهیار گفت: ای پهلوان سمک، من در کار تو بازمانده‌ام ... سخت گستاخ کارها می‌کنی (سمک، ۱‏/۵۵۳‏)
۱۰. (درمورد سخن یا نوشته) رُک، صریح و بی‌پروا.
ق۹. لیلی تو درگذشت ناگاه/ جانت بشد و نه‌ای تو آگاه ... مجنون ز چنان زبان گستاخ/ لرزید، چو از دَمِ تبر شاخ (مکتبی، ۱۴۷) ║ ۱۳۴۳ش. می‌بخشید اگر پس‌ از گذر از این‌همه صافی هنوز هم قلم گستاخ است (آل‌احمد۱۱، ۱۸)
۱۱. (درمورد خط، طرح‌، رنگ‌ یا نظیر آن) که واضح و محکم ترسیم شده باشند.
۱۳۶۳ش. روزی هدایت ما را به خانه سوریوگین برد و راستی چندصد پردۀ رنگی با خطوط گستاخی که نقاش نبردهای دلیران را نگاشته‌ بود به‌ اندازه‌ای هیجان‌انگیز بود که مینوی را برآن داشت در این‌ زمینه با ذکاءالملک فروغی ... صحبت کند (علوی۸، ۸۰) ║ ۱۳۷۷ش. برف ... کنار خاک رس چمبک زده‌ بود و سفیدی گستاخش را به‌رخ می‌کشید (شاملو۱، ۳‏/۹۴۸‏)
‌دو‌. (قید) ۱. ⇅ گستاخ ‏‌یک‌. ۱۰؛ استاخ ‏‌دو‌. ۱؛ بستاخ‏‌سه‌. ۱.
ق۴. صافی... گفت: هرچند بتوانی با امیر جعفر گستاخ حدیث گوی و او را بازنمای که اندر خلافت چند کام و نعمت بود (بلعمی۲، ۴‏/۱۲۹۷‏) ║ برِ مادر آمد بپرسید از اوی/ بدو گفت: گستاخ با من بگوی – که من چون ز همشیرگان برترم؟/ همی بآسمان اندر آید سرم؟ (فردوسی، ۲‏/۱۲۵‏) ║ ق۶. زلف چو شب تو، آرزو می‌کندم/ سیمین غبب تو، آرزو می‌کندم - جانا، به همه دهن بگویم گستاخ:/ بوسی، ز لب تو آرزو می‌کندم! (قطب اهری: خلیل شروانی، ۳۴۷) ║ ق۷. نه هرکس حق تواند گفت گستاخ/ سخن مُلکی‌ست سعدی را مسلّم (سعدی۴، ۶۷۵) ║ ق۸. اگر چند گستاخ گفتم سَخُن/ نظر بر چه دارم؟ نکو فکر کن (عضد یزدی، ۲۱۷) ║ ق۱۱. چو از حقیقت اشیاء سخن کنی گستاخ/ زِ دور، دست و دل خویش را نگهبان باش (شفائی، ۷۱) ║ ق۱۳. یکی گستاخ خواهم گفت شه را/ به‌ شرط آنکه شه بخشد گنه را (وصال شیرازی: وحشی، ۵۷۴) ║ ق۱۴. گستاخ بگویم چنان‌که چندین خواستگار را که ... همرنگ و هم‌سر خودش بودند رد کرد، با‌آنکه همه‌جا می‌بینم، جنس به جنس می‌گرود (ناصرالملک، ۶۰)
۲. ⇅ گستاخ ‏‌یک‌. ۲؛ استاخ ‏‌دو‌. ۲؛ اوستاخ.
ق۴. سپاهی به‌ کردار کوهِ روان/ همی‌راند گستاخ تا نهروان (فردوسی، ۸‏/۸‏) ║ ق۶. گستاخ رو به رزم که با تف تیغ تو/ در بحر خشک شد جگر آب چون سراب (اخسیکتی، ۱۷) ║ جوانی مکن گرچه هستی دلیر/ منه پای گستاخ در کامِ شیر (نظامی۷، ۲۰۶) ║ ق۷. پای در دوستی تو نهادم گستاخ و دلیر، هیچ از این‌ها بنیندیشیدم ... تا احتیاط کنم (شمس تبریزی، ۱‏/۲۲۰‏) ║ ق۸. مَلک شمس‌الدّین ... گفت ای پسرک تو چه کسی و چه نام داری و تعلق به که داری و به کدام دل و زهره چنین گستاخ و بی‌حجاب به لشکرگاه ما درآمدی (سیف هروی، ۱۹۳) ║ ق۹. وزد گستاخ بر خوبان نسیمت/ ز تندی رقیبان نیست بیمت (شرف‌الدین یزدی۱، ۷۵) ║ ق۱۰. گرچه ره داد به خویشم مرو ای دل گستاخ/ که غیور است و ز غیرت ندهد باز رهم (اهلی، ۳۳۱) ║ ق۱۱. تا وزنِ شهنشاه، ترازو کرده‌است/ شه گنج گهر به‌ دامنِ او کرده‌ا‌ست ـ گستاخ به پای شاه چون روی نهاد؟/ دارد دو سر این جرأت ازآن‌رو کرده‌است (کلیم، ۵۷۴) ║ ق۱۲. مشْتاب حزین این‌همه گستاخ عنان ‌کش/ میدان غمت هیچ ندانسته کران را (حزین، ۶۰۵) ║ ق۱۳. بتازید گستاخ بهر ستیز/ تهی‌تان دل از مِهر و شمشیر، تیز (سروش، ۲‏/۱۱۸۷‏)
۳. ⇅ گستاخ‏‌یک‌. ۱.
ق۵. روزی مردی جوان به‌ وقت آنکه بار داده‌ بود ... درآمد با جامۀ خَلَق ... و پیش او گستاخ بنشست (نظام الملک، ۱۶۸) ║ ق۶. مصطلق گفت او را کی کشتمی که او زن است. ازبهر آن گفتم که او تیز شد و سخن گستاخ گفت (طرسوسی، ۲‏/۴۴۱‏) ║ ق۷. صوفی‌ای می‌آید ... و از سر انبساط و ناالتفاتی سجاده را درجنب سجادۀ شیخ می‌اندازد و بی‌ادب و گستاخ نماز می‌گزارد چنان‌که دامن جامه‌هاء او بر سر سجاده و دامن شیخ می‌رسد (مناقب اوحدالدین، ۱۳۷) ║ بانگ بر وی زد به‌هیبت آن نگار/ که مرو گستاخ ادب را هوش دار (مولوی۲، ۲‏/۲۸۵‏) ║ ق۸. سِحر اگر دانستمی خود را مگس می‌ساختم/ می‌نشستم بر لبش گستاخ و می‌خوردم شکر (کمال خجندی، ۲‏/۵۵۹‏) ║ ق۹. ملک بهمن گفت ... تو با من همتی بدار که من رفتم. مرا حلال کن که چند نوبت در روی تو از بهر آنکه مرا نشناسی گستاخ سخن کردم (بیغمی۱، ۴۰۷) ║ ق۱۰. مُردم از شوق لبش تا کی ادب دارم نگاه/ می‌روم گستاخ پیش و می‌کنم ترک ادب (اهلی، ۲۶) ║ ق۱۱. مجنونِ جنونیم ولی از ادبِ عشق/ گستاخ قدم در رهِ صحرا ننهادیم (زیب النساء، ۳۱۱) ║ در حرم زلف او درآمده گستاخ/ سلسله بر پا نهید باد صبا را (طالب آملی، ۲۲۷) ║ ق۱۳. ای جوان گستاخ در مسجد مرو، حمام نیست/ بی‌اجازه می‌روی اینجا که بارِ عام نیست (تعزیه، ۲‏/۲۵۲‏) ║ ق۱۴. پس‌ از زمانی طولانی که سکوت کرد به‌آهستگی بسیار گستاخ و با لحنی مستهزئانه که به تحریر هرگز نتوان بیان کرد به دارتین‌یان جواب داد: مسیو با تو نبودم ـ اما من با تو هستم (طاهرمیرزا۱، ۹) ║ ۱۳۵۵ش. علی برگشت و نگاهش کرد. آقای اسماعیلی پوزخندزنان و گستاخ به او زل زده‌ بود (میرصادقی۶، ۴۰) ║ ۱۳۶۲ش. جلیل آلاجاقی به‌دنبال نخستین ضربه‌ها، اکنون ـ تا مهارت خود را نمایش دهد ـ پیش روی مردان به‌بند کشیده شده، گستاخ گام می‌زد و هرازگاه، رجز می‌خواند (دولت‌آبادی۱، ۶‏/۱۸۰۱‏)
۴. ⇅ گستاخ‏‌یک‌ ۴ ‌الف‌.
ق۵. فاطمه ... چون پیش بایزید آمد برقع از روی برداشت و با وی سخن گستاخ می‌گفت (هجویری، ۱۵۰) ║ ق۶. ابرک گستاخ پیش گیل آمد، پنداشتی که کسی ازآنِ اوست (سمک، ۵‏/۳۵۲‏) ║ ق۷. تیر از گشاد خشم تو گستاخ می‌رود/ شاید که در حریم دل خصم محرم است (اسفرنگی، ۱۴۴) ║ ق۹. تا کِی ز رخت پرده گشایم گستاخ؟/ وز لعل لبت بوسه ربایم گستاخ؟ (جامی۱، ۱‏/۸۵۵‏) ║ ق۱۰. چگونه نام تو آریم بر زبان گستاخ/ که یاد تو نتوان کرد در نهان گستاخ (نظیری، ۹۹) ║ ق۱۱. داغم از مَحرمی شانه که هردم گستاخ/ پنجه در پنجۀ آن زلف پریشان آرَد (طالب آملی، ۴۳۱) ║ ق۱۲. شدم به‌پیش تو هرچند بیشتر گستاخ/ تو را نشد که بگردم به‌گِردِ سر گستاخ (تأثیر، ۴۱۹)
۵. ⇅ گستاخ ‏‌یک‌. ۸؛ بستاخ‏‌سه‌. ۲.
ق۹. می‌پرد مرغ همتم گستاخ/ در ریاض امید شاخ‌به‌شاخ (جامی۳، ۱‏/۶۶‏) ║ نشیمن را رها کن اندر این خاک/ برون پر زین قفس شادان و گستاخ (میرخواند، ۱‏/۳۰۸‏) ║ ق۱۰. بلبل بذله‌گوی از سرِ شاخ/ مدح‌خوان بر جمال گل گستاخ (امینی هروی، ۳۹۴) ║ ق۱۱. به بزمی کابرو چون خاک ره بود/ چو دیده کاسۀ مهمان سیه بود- پیاله خود به خود می‌گشت گستاخ/ چو مرغ گل شکفته شاخ‌برشاخ (زلالی، ۸۲۹)
۶. ⇅ گستاخ‏‌یک‌. ۱۱.
ق۱۱. کشیده خامهٔ نقّاش، گستاخ/ برشته، نقش مرغان بر سر شاخ (زلالی، ۶۰۹)
‌سه‌. (اسم) ۱. ⇅ گستاخ‏‌یک‌. ۱.
ق۶. میدان دو نیست اندرآن میدان/ چون گستاخان به ناز بگْرازم (سنایی۶، ۲۷۳) ║ ق۷. باز گستاخان ادب بگذاشتند/ چون گدایان زَلّه‌ها برداشتند (مولوی۲، ۱‏/۷‏) ║ ق۹. مَلِک... سوط عذاب بر آن گستاخان و بی‌ادبان فروبارانید، عذابی چنان که اگر باد آن عذاب به جهان رسد آسمان‌های هفت‌گانه و زمین ازجای برکند و در بیغولۀ نیستی افکند (عبدالله قطب، ۵۴۲) ║ ق۱۰. به عشق ساده رسد محرمی نه عقل فضول/ کجاست قرب ادب‌پیشه و کجا گستاخ؟ (عرفی، ۱‏/۴۲۴‏) ║ ق۱۱. به مشتاقان جمال خود نمایند/ به گستاخان جلال خود نمایند (سنجر کاشی، ۴۶۱) ║ ق۱۲. ادب‌گاه محبت برندارد ناز گستاخان/ به‌غیراز جبهۀ من نقش پایی نیست در کویش (بیدل، ۲‏/۳۲۵‏) ║ ق۱۴. دارتین‌یان خواست نخست این گستاخ بی‌ادب را که او را استهزا می‌کند خوب بشناسد (طاهرمیرزا۱، ۸) ║ ۱۳۴۱ش. ای گستاخ شرم‌ناشناس! مرا دیوانه می‌خوانی؟ دیرگاهی است که تو با من ناهمرائی می‌کنی! چه درسر داری؟ (کیانوش۲، ۴۰)
۲. ⇅ گستاخ ‏‌یک‌ ۴ ‌ب‌؛ بستاخ‏‌دو‌. ۱.
ق۶. یحیی معاذ ... همّتی عالی داشت و گستاخ درگاه بود و وعظی شافی داشت (عطّار۲، ۱‏/۲۹۸‏) ║ ق۸. دگربارش رسید از حضرت آواز/ خداوندش بفرمود ای سرافراز ـ به‌همراه تو کردم دست قدرت/ شدی اکنون مرا گستاخ حضرت (شاهین شیرازی: اشعار یهودیان، ۵۶) ║ ق۱۱. ای بار داده کعبۀ کویت به راه‌ها/ گستاخ بارگاه قبول تو آه‌ها (واعظ، ۵۱) ║ ق۱۲. به گستاخان کوی «ربّ ارنی»/ به استغفار بی‌هوشیّ موسی... که کلکم را به مدح شه زبان ده/ سخن را بر لبم راه بیان ده (نجیب کاشانی، ۶۶۶)
۳. ⇅ گستاخ ‏‌یک‌. ۵؛ بستاخ‏‌دو‌. ۲.
ق۱۰. دیده گستاخِ نگاه است بر آن مست غرور/ در کمینگاه نظر غمزه مگر حاضر نیست؟ (وحشی، ۳۸) ║ ق۱۲. ای باغبان که هستی گستاخ چیدن گل/ باری بساز تفتی از آشیان بلبل (تأثیر، ۶۰۱)
گستاخ گستاخ
۱. با خیال راحت و بدون ترس و نگرانی.
ق۶. چو بانو دید آن سوگندخواری/ پدید آمد دلش را استواری- رضا دادش که در میدان و در کاخ/ نشیند با مَلِک گستاخ‌گستاخ- به شرط آنکه تنهایی نجویند/ میان جمع گویند آنچه گویند (نظامی۳، ۲۴۷) ║ ق۸. پسِ پیش چنان اژدرهای هایل جرأت نمودن و گستاخ گستاخ فاپیش رفتن و دلیری کردن نامبارکست، مباداکه از ناگاه بغرد و معقولات و حکم شما را به‌حکم سیاست به یک نفَس فروبرد (افلاکی، ۲‏/۷۶۲‏) ║ ۱۳۳۰ش. من آن روزی که بودم جوجه‌ای خُرد/ کلاغ از پیش رویم جوجه‌ای برد ... بجَست و کرد مسکن بر سر شاخ/ بخورد آن جوجه را گستاخ‌گستاخ (بهار، ۲‏/۹۸۹‏)
۲. آزادانه و رها.
ق۶. پرنده مرغکان گستاخ گستاخ/ شمایل‌برشمایل شاخ‌برشاخ (نظامی۳، ۱۶۴)

معنی گستاخ | فرهنگ جامع زبان فارسی