وضعیت: «در حال ویراستاری»
ناعلاج nâ’alâj
۱. ← لاعلاجیک..
ق۱۰. ناعلاج در شهرهای ترکستان میگردیدم و جاسوسان از هر طرف برگماشتم که از او خبری بیابم (ابومسلمنامه، ۳/۴۰۱) ║ ق۱۲. #بهقدرِ دویست کمند انداختند و ایشان را به خم کمند گرفتند و در زندان درپیشِ دلاوران در بند کشیدند و مبارکسیاه گفت: دردمندان، اگر شماها از دست من نجات یافتید، میتوانید مال خود را از من بگیرید. الحال بگوئید مالهای شما در کجا است؟ ناعلاج نشان دادند (حسین کرد۱، ۲۶۲) ║ ۱۳۴۴ش. #زن با ترس گفت: «بذار برم ... الان میاد منو میگیره میبره کلانتری». گفتم: «بشین. هیچ کاری نمیتونه بکنه». با التماس گفت: «تو رو خدا ولم کن. ازم جریمه میخوان. ندارم بدم، باهاس چن روز تو زندون بخوابم». گفتم: «نترس. بشین. تو با مائی. دلمون خواسته اینجا تو زمین خدا بشینیم». ناعلاج گفت: «آخه -» (هاشمی، ۲۰۵) ║ ۱۳۵۳ش. #زن جوابش داد: «چارهای ندارم غیراز اینکه تو بری میانِ این صندوق بخوابی، منم در را قفل میکنم تا او نفهمه، ببینم ازپیشِ خدا چه میا؟ قصاب که در این حال چارهای نداشت و اگر سوراخ موش هم گیر میآورد همانجا قایم میشد، ناعلاج رفت در صندوق خوابید (انجوی، ۲/۱۶)
۲. ← لاعلاجدو. ۱.
ق۱۲. کلانتر و اهالی شهر که سرکردۀ متشخص در میان خود نداشتند، ناعلاج گردیده شکر خان قورت را به کلات فرستاده و قلیج خان جلایر را طلبیده، مدارالمهام در خانۀ پادشاهی ساخته به صاحباختیاری برگزیده (حسینی منشی، ۱۷۰) ║ ۱۳۶۲ش. #شیدا نور چشم بندار است. نور چشمش را دارد به ما میسپار بندار. ناچار است که با ما یکرویه باشد. ناعلاج است. ازبابتِ آنیکی پسرش اصلان هم دست زیر سنگ ما دارد (دولتآبادی۱، ۵/۱۳۶۵) ║ من یکی از آنهاش نیستم که بگذارم مزد زحمتکشیام را بار کنند و ببرند هرجا که دلشان میخواهد برای خودشان انبار کنند، تا بعدش من ناعلاج شوم توبرۀ گدایی به شانه بیندازم (دولتآبادی۱، ۶/۱۷۷۰) ║ #من را بکُش سردار! من هفت سر عائله دارم. من را بگذار غلامت باشم. من ناعلاح از این کار ... خان. بگذار تا آخر عمرم رکابت را نگاه دارم، سردار! گلمحمد بیالتفات به تضرع علی خان چخماق، گفت: - بچسبانیدشان بیخ دیوار (دولتآبادی۱، ۷/۱۸۳۲)
۳. ← لاعلاجدو. ۳.
۱۳۵۳ش. #از سه سوءِ قصد جان سالم به در برد و پنج بار زخمی شد و از نبردهای بیشمار زنده بیرون آمد، تسلیم حملۀ شدید آن انتظار شد و در شکست ناعلاج سنین پیری فرورفت و درمیانِ لکههای نور الماسگون یک خانۀ استیجاری، همچنان به آمارانتا فکر کرد (فرزانه، ۲۱۲)