فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

فرواستادن

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
فرواستادن ‎foru’estâdan‎
۱. ← ایستادن ‏۱۰، فروایستادن‏۲.
ق۴. پدرش او را دستوری نداد و گفت: تو آنجا که هستی صبر کن و ما اندر این عذاب صبر کنیم مگر خداوند سبحانه و تعالی ترا نصرت دهد ... محمد به ‌قول پدرش فرواستاد و ایشان [را] ببردند از پس منصور و چون به کوفه اندرآمدند بفرمود تا ایشان را همه به زندان کردند (بلعمی۲، ۴‏/۱۱۱۲‏) ║ ق۵. یا ایها الذین آمنوا ان جآءکم فاسقٌ بنباءٍ فتبیّنوا: ای آن کس‌ها که گرویده‌اید و ای شما که گرویدگانید اگر به شما آرد نافرمانی خبری بررسید و معلوم گردانید، ای فتثبتوا: فرواستید تا بدانید ان تصیبوا قوماً بجهالةٍ: کی لا تصیبوا: تا نرسانید گروهی را بدی به نادانی (سورآبادی۱، ۴‏/۲۳۹۵‏) ║ ق۶. مکث: فرواستاد (قرآن۳۴: فرهنگنامۀ قرآنی، ۳‏/۱۴۰۹‏)
۲. ← ایستادن ‏۳، فروایستادن‏۷.
ق۴. و گفت برنشیند اندر آنجا به‌ نام خدای رفتن وی و فرواستادن وی (لغات قرآن، مق: شصت) ║ ق۵. لشکر برفت چون به کنار حرم رسیدند هرچند کوشیدند پیل پای از جای فراتر ننهاد. چون سرش برگردانیدندی چون آهو می‌دویدی چون سوی حرم راندندی فرواستادی در آن درماندند آنجا فروآمدند (سورآبادی۲، ۲‏/۱۳۸۶‏)
۳. ← فروایستادن ‏۱، ایستادن‏۸.
ق۵. فرواستادن از طلب روی نه، وا یافتن ایمنی نه (مستملی، ۱‏/۱۹۰‏) ║ ق۶. گر فرواستد ز دوران این فلک / آن فلک را تا ابد دوران بوَد (عطّار۳، ۲۶۰) ║ ق۷. یقصرون: فرونه‌استند (قرآن۵۳: فرهنگنامۀ قرآنی، ۴‏/۱۸۶۴‏) ║ ق۹. گر فرواستد زمانی از طلب / مرتدی باشد در این ره بی ادب (محمد بن یحیی لاهیجی: مفاتیح الاعجاز فی شرح گلشن راز، ۵۷) ║ ق۱۳. فرواستاد از رفتن که از یزدان خطاب آمد / به جبراییل و میکاییل و دو افرشتۀ دیگر (سروش، ۱‏/۲۶۳‏)
۴. ← فروایستادن ‏۱۴، ایستادن‏۲.
ق۵. هرکه او معدن کریمی جست / به در کاخ او فرواستاد (فرّخی، ۴۳) ║ ق۷. ویحک یا رغبت کن در افزونی خردنی‌ها، و باپس‌آمدۀ آب چاه‌ها؟ ... و درچشنده‌ای که بر یک چرازار فروناستد، و بیرون‌شونده‌ تصرف‌کننده (مقامات حریری، ۳۱۲)
۵. ← فروایستادن ‏۳، ایستادن‏۱۳.
ق۵. گودرز بن شاپور، تاختن برد بر بنی‌اسرائیل از بهر خون یحیی بن زکریا علیهم السلام که او را بکشته بودند و خون او ستونه همی‌زد و به‌سوی آسمان همی‌برشد تا گودرز بشد و هفتاد هزار مردم از ایشان بکشت تا آن خون فروایستاد (گردیزی، ۱۸)

معنی فرواستادن | فرهنگ جامع زبان فارسی