فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

ذوق

وضعیت: «تأییدشده»
ذوق ‎zowq‎ [جمع: اذواق]
(اسم) ۱. لذت و خوشی یا شادی و نشاطی که معمولاً از درک و دریافت امری خوشایند یا به‌دست آوردن چیزی مطلوب حاصل می‌شود.
ق۴. هوشم ز ذوق لطف سخن‌های جان‌فزاش / از حجرۀ دلم سوی تابوک گوش شد (فرالاوی: انجو شیرازی، ۱‏/۲۵۶‏) ║ ق۵. اکمه هرگز معنی لذت الوان و ذوق دیدار آن فهم نکند (غزالی۱، ۱‏/۳۶‏) ║ اکنون که سماع می‌شنوند تواجد ایشان از ذوق و لذت آن سماع اول است (مستملی، ۴‏/۱۸۰۵‏) ║ ق۶. زهره بر وی فشانده از پی نور / زینت و مِهر و خُلق و ذوق و سرور (سنایی۳، ۶۸) ║ ق۷. بخسبند خوش روستایی و جفت / به ذوقی که سلطان در ایوان نخفت (سعدی۱، ۱۵۰) ║ ق۸. خامان ره‌نرفته چه دانند ذوق عشق / دریادلی بجوی، دلیری، سرآمدی (حافظ، ۱‏/۸۷۶‏) ║ ق۹. شاد مان و بزم ساز و زر بپاش و عیش کن / می‌ بنوش و ذوق جوی و کام ران و کام یاب (بدر شیروانی، ۱۵۳) ║ ق۱۰. بیارا شهر دل را تحت تا فوق / به گوناگون متاع لذت و ذوق (عرفی، ۳‏/۱۱۵‏) ║ ق۱۱. والی ترکستان گفت: ای سرهنگ که را بسته‌ای؟ گفت: به اقبال شهریار، وزیر اعظم اسکندر را دزدیده و به‌خدمت آوردم. والی ترکستان از ذوق برخاست و نشست (منوچهر نقّال۲، ۱۳) ║ ق۱۲. بعد از سی و هشت ساعت که بهرام خان را دیدند در پایش افتادند؛ از ذوق گریه می‌کردند (حسین کرد، ۱۸۴) ║ ق۱۳. امیرارسلان ... تا صبح از ذوق آنکه دانست ملکه ... عاشق اوست نخوابید (نقیب‌الممالک، ۱۳۴) ║ ق۱۴. پسری که از محمدمیرزا خداوند خواهد داد ... نبیرۀ تو خواهد بود. آن وقت همه قوانلو ... از کمال ذوق و شادمانی بر پای ایستادند (عضدالدوله، ۱۱۱) ║ ۱۳۰۱ش. پسربچه از ذوق داشتن سکۀ دوقرانی در کف دست و رفتن نزدیک اتومبیل دیگر سر از پای نشناخته، دوان‌دوان دور شد (مشفق۱، ۲۰۰) ║ ۱۳۳۷ش. رنج‌های بی‌شماری که از کناره‌گیری اجباری پدر بزرگوارم امیر مبارزالدین از تخت سلطنت گریبانگیر ما شده، دیگر مجال ذوق و حالی باقی نگذاشته (ناظرزاده، ۱‏/۱۹۶‏) ║ ۱۳۸۲ش. دایه از ذوق داشتن عزیزکرده زیرجلکی می‌خندید (کریمی، ۳۴۸)
۲. حس چشائی؛ ذائقه.
ق۴. غایت قوّت حیوان این پنج حسّ است و دریافتن محبت و غلبه در این پنج حس: محبت بصر چون دوست داشتن لون‌ها ... و غلبت بصر دریافت صورت‌هائی بُوَد کی نفْس خواهد کردن ... محبت ذوق چون دوست داشتن طعم‌هاء خوش شیرین را و غلبت ذوق چون بگوارانیدن طعام (سجستانی، ۳۳) ║ ق۵. کالبد ... را به ادراکات حاجت افتاد: بعضی ظاهر، و آن پنج حواس است چون چشم و بینی و گوش و ذوق و لمس، و بعضی باطن، و آن نیز پنج است و منزلگاه آن دماغ است (غزالی۱، ۱‏/۱۹‏) ║ ق۶. ادراک رنگ به بصر تعلق دارد و ادراک طعم به ذوق (سهروردی، ۳۴۱) ║ ق۷. جمله صفات من ادراک و دانش و قدرت ... بینایی و شنوایی و گیرایی و ذوق ... و طبع این‌همه چشمه است از اللّه (بهاء ولد، ۱‏/۲‏) ║ ق۸. قوت ذوق، و آن قوتی است منتشر در جرم زبان که به واسطۀ رطوبتی عذب که در تحت لسان و یا جسمی که در او کیفیت طعم باشد مختلط و بدان متکیّف شود، احساس طعم تواند کرد (نظام تبریزی، ۲۶) ║ ق۹. حواس: جمع حاسه است و آن دریابنده است، و آن ده است: پنج ظاهر: حاسۀ سمع و حاسۀ بصر و حاسۀ شم و حاسۀ ذوق و حاسۀ لمس؛ و پنج باطن (بدیعات اختیاری، ۱۰۳) ║ ق۱۰. سمع و بصر و شمّ و ذوق و لمس و این نعمت‌ها همه از وی است (ابوالمحاسن جرجانی، ۳‏/۱۸۷‏) ║ ق۱۱. پس بحمداللّه تعالی تا به صرف تازی راه بردم، درِ صرف پارسی بر خاطر من گشود و ... تا طعم بلاغت تازی به ذوق دل من تعلق داشت مزهٔ بدایع پارسی به کام فهم من چشیده شد (زینمی، ۲) ║ ق۱۲. حس و حرکت اعضاء مافوق رقبه - از رأس و وجه و حواس اربعه؛ از بصر و سمع و شم و ذوق و احشاء باطنیه - از اعصاب دماغیه است (عقیلی خراسانی۱، ۱‏/۱۸۶‏) ║ ق۱۳. آری آری ذوق و لمس و چشم و گوش / نطق و تخییل و تصور حفظ و هوش ـ جمله این‌ها پیشکاران دل‌اند / بزم دل را هم‌ وثاق محفل‌اند (احمد نراقی، ۱۱۷) ║ ق۱۴. شناخت نتوان با دیده گوسپند ز گرگ / تمیز ندْهد با ذوق حنظل از شکّر (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۹۱‏) ║ ۱۳۳۵ش. قوۀ ذائقه قوه‌ای است که طعوم و مزه‌ها را ادراک می‌کند و عصب خاص ذوق که زیر جرم زبان مفروش است، شعبه[ای] از زوج چهارم یا پنجم از اعصاب مغز است (الهی قمشه‌ای، ۲‏/۷۴‏)
۳. طعم و مزۀ چیزها، به‌ویژه مزۀ خوشایندِ خوراکی‌ها و غذاها.
ق۴. دیگر نوع از سودا ... به ذوق مانندهٔ سرکا بُوَد هم ترش و هم تیز و اگر بر خاک افتد، زمی از وی بجوشد همچنانک از سرکا (اخوینی، ۳۵) ║ ق۵. دهن من به طعم زهر شده‌ست / و اندر او مدح تو به ذوق شکر (مسعود سعد، ۲‏/۸۶۵‏) ║ ق۶. چون لذت حلاوت انجیر، کی طعم شکر و ذوق عسل داشت، به مذاق او رسید شرهش زیادت گشت (ظهیری، ۱۶۸) ║ ق۷. سخن شیرین همی‌گویی به‌رغم دشمنان، سعدی / ولی بیمار استسقا چه داند ذوق حلوا را (سعدی۳، ۴۹۸) ║ ق۸. بودم مدتی مرغی برسرِ درختی که شاخ آن درخت مانند زبرجد بوده و میوه‌های او مانند مروارید و ذوق آن میوه از عسل شیرین‌تر بوده و بوی او از مشک خوشبوی‌تر (علاءالدوله سمنانی، ۲۶۹) ║ ق۹. حدیث لطف تو پرذوق‌تر ز شهد و شکر / نسیم خُلق تو خوشبوی‌تر ز مشگ و زَباد (بدر شیروانی، ۲۱۲) ║ همدم زاغ‌ و زغن گردد خورَد خون جگر / لب گزد چون یاد ذوق پسته و شکّر کند (بدر شیروانی، ۲۶۱) ║ ق۱۰. شربت‌های خوشگوار که از حلاوت ذوق از شراب طهور حکایت می‌کرد به‌نظر آورد (قاسم هروی۱، ۱۷) ║ ق۱۱. مجنون تو ذوق شکر و شیر نداند / جز لذت خائیدن زنجیر نداند (طالب آملی، ۵۰۱) ║ ق۱۳. وین به‌عنوان مَثَل بُد ورنه ‌کی‌ گنجد به لفظ / ذوق صهبا، طعم شکر، رنگ‌ گل، بوی‌ گلاب (قاآنی، ۷۰)
۴. استعداد و توانایی درونی در کسی برای پدید آوردن چیزی جدید و بدیع.
ق۵. سخاوت تو و رای بلند و طالع و طبع / نه منقلب، نه مخالف، نه منکسف، نه غوی ... چو بوشُعَیب و خلیل و چو قَیْس و عَمْرو و کُمیت / به ذوق و وزن عروض و به نظم و نثر و رَوی (منوچهری، ۱۴۵) ║ ق۶. ذهن و ذوق و لفظ و قولت زی خردمندان دهر / آن بهار و این بخار و آن نگار و این بهار (مختاری، ۱۳۳) ║ ق۷. اگرچه قافیه لحن است از برای دعا / بگفت خواهم بیتی به ذوق نیک لذیذ (کمال‌الدین اصفهانی، ۱۹۶) ║ ق۸. ندارد عالم معنی نهایت / کجا بیند مر او را لفظ غایت ـ هر آن معنی که شد بر ذوق پیدا / کجا تعبیر لفظی یابد او را (شبستری، ۷۶) ║ ق۹. کسی را که طبع سلیم مستقیم نباشد، تحقیق این فن نتواند کرد، زیراکه به‌مجرد تقلید، تحقیق آن میسر نشود، بلکه به ذوق و وجدان توان دریافت (عبدالقادر مراغی۱، ۲) ║ ق۱۰. خواجه‌ حافظ باباجان ... در عمل {ظ: علم} عروض و معما طبعش خوب و ذوقش مرغوب بود (سام میرزا، ۱۳۵) ║ ق۱۱. در مثنوی از ذوق دلارا وحشی / با خاتمه نارسیده زآن درها ماند (میر حیدر: نصرآبادی۱، ۲‏/۶۹۰‏) ║ ق۱۳. او را فتوای غریبه بسیار است، چنانچه بسیاری از آن‌ها به‌حسب اقتضای مقامات، مذکور گشت و سببش آن بود که او را ذوق فقاهت نبود و جنبۀ معقول او غلبه داشت (تنکابنی، ۴۱۷) ║ ق۱۴. در ایران از وزرای پیر هیچ امیدی نیست اغلب کارهای خوب حاصل ذوق جوانی بوده‌است (اسناد قاجاریه، ۳۰۶) ║ ۱۳۱۱ش. گویا حس بدیعیات و ذوق ایرانی که در زمان تسلط عرب خفه شده‌ بود در زمان صفویه ... یک‌مرتبه تجلی نموده و آنچه در تصور نمی‌گنجیده به‌صورت عملی درآورده‌است (هدایت۷، ۳۴) ║ ۱۳۲۹ش. عمرها به سر رفته است و ذوق‌ها به کار برده شده است تا خط ما بدین صورت زیبا درآمده است و کرورها کتب علمی و تاریخی و ادبی به این خطوط موجود است (مخبرالسلطنه، ۲۴۰) ║ ۱۳۵۵ش. فضایی بازتر و آزادتر می‌خواستم. خاصه که ضرورت روزگار و ذوق نویسندگی مرا به راه درگیری سیاسی می‌کشاند (به‌آذین۱، ۱‏/۳۵‏) ║ ۱۳۸۷ش. در این تغییر و تبدل از «سلغرشه» به «رسول‌اللّه»، آن‌ که از خود چنین ذوقی به‌خرج داده، متوجه تکرار قافیه نبوده و تنظیمات هندسی شاعر را در گنجاندن عناصر اربعه در بیت دوم رباعی به‌هم زده‌است (علی میرافضلی: نامۀ بهارستان، ش۱۳-۱۴‏/۳۴۴‏)
۵. (گاهی با حرف اضافۀ بر، به) میل و اشتیاق و علاقۀ شدید برای انجام دادن کاری یا به‌ دست آوردن چیزی.
ق۵. کسانی ‌که از خود و از محسوسات خود غایب شوند و به خود فروشوند و به ذکر خدای‌ تعالی مشغول و مستغرق شوند ... احوال آخرت ایشان را به ذوق مشاهدت بباشد (غزالی۱، ۱‏/۹۱‏) ║ ق۶. تو تا از ذوق آب‌ و نان رکاب اینجا گران داری / پی عیسی کجا یابی، برون‌ از هفت‌ و چهار ارکان (سنایی۱، ۴۳۰) ║ ق۷. ای دل چو تو را ذوق لب جانان نیست / کم گوی حکایتی که دل با آن نیست (کمال‌الدین اصفهانی، ۹۲۱) ║ ق۸. هست ما را به می‌خوری ذوقی / نیست ما را به زاهدی میلی (شاه نعمت‌اللّه، ۶۹۰) ║ ق۹. ذوق صوفی‌گری ار هست تو را / باید از خویش نظر بست تو را (جامی۳، ۱‏/۵۹۲‏) ║ ق۱۰. به یاد چشم و لبت مست شد چنان اهلی / که چون فرشته در او ذوق خواب‌وخورد نماند (اهلی، ۱۴۰) ║ ق۱۱. انوپ رای ... چون ذوق مرا به شکار شیر می‌دانست خود با چندی که همراه او بودند، شیر را قبل نموده، کس به من فرستاده، خبر کرد (جهانگیر، ۱۰۶) ║ ق۱۲. ذوق من بر شیر بسیار بود که شب‌ و روز شیر می‌خوردم (حاتم‌نامه۲، ۱۳۸) ║ بی‌تفاوت می‌نماید گلشن و گلخن به چشم / ذوق و نفرت می نباشد مردم خوابیده را (نجیب کاشانی، ۶۵) ║ ق۱۳. شوق بوسیدن آن لب دل من داشت نژند / ذوق بوییدن آن رخ تن من داشت نزار (قاآنی، ۴۲۰) ║ ۱۳۱۲ش. چنان شدم که در جدایی از معشوق می‌توان بود، بلکه بدتر؛ زیرا ذوق ریاست در من از شور عشق سخت‌تر است (حجازی۲، ۱۱۳) ║ ۱۳۵۲ش. جعفر شب‌کلاه ترمه‌ای که از آخوند ده گرفته‌ بود، روی چشم‌هایش گذاشت تا مگر حواس خود را از تن نیم‌جان دهاتی منحرف کند، ولی ذوق ماجراجویی او را به‌ حرکت آورد (علوی۷، ۷) ║ ۱۳۷۹ش. مرد ... یادش می‌آید که چطور از ذوق دوچرخه افتاده‌ بود توی استخر (محمود۲، ۲‏/۸۷۳‏)
۶. حس یا توان درک و دریافت چیزهای مختلف، به‌ویژه امور پسندیده با چیزی مانند دل، شهود، الهام و جز آن‌ها (در میان صوفیان نیز حسی معنوی از شناخت عالم غیب و عرفان است که برخی از آنان آن حس را نخستین مرتبه از تجلی و شهود الهی دانسته‌اند).
ق۵. کار دین به حدیث و علم راست نیاید، به ذوق راست آید (غزالی۱، ۱‏/۴۸۴‏) ║ ق۶. از آن‌ جمله ذوق و شرب است و این عبارتی بوَد از آنک ایشان یابند از ثمرات تجلی (ابوعلی عثمانی، ۱۱۴) ║ ق۷. گرچه هر کس آورد شعری بدین حضرت ولیک / ذوق طبعت نیک داند کین کدام است آن کدام (کمال‌الدین اصفهانی، ۳۲۲) ║ ق۸. ذوق عبارت است از یافتن ثمرات تجلی و نتایج کشف و اول واردات ذوق باشد (شمس‌الدین آملی، ۲‏/۳۶‏) ║ ق۹. کسی را که طبع سلیم مستقیم نباشد، تحقیق این فن نتواند کرد، زیراکه به‌مجرد تقلید، تحقیق آن میسر نشود؛ بلکه به ذوق و وجدان توان دریافت (عبدالقادر مراغی۱، ۲) ║ ق۱۰. مشارٌالیه بسیار بزرگ و عزیزالوجود بوده، به‌واسطۀ قراءت قرآن و ورزش شریعت خیرالنبیین و متابعت سنن سیدالمرسلین مکاشف و صاحب ذوق و حال گشته‌ بوده (حافظ حسین، ۱‏/۷۶‏) ║ ق۱۱. و بالجمله: اعاظم حکمای الهیین و افاخم علمای ربانیین - که مطاعم حقایق و طعوم دقایق را به ذایقۀ قوّت قدسی و ذوق ذایقۀ حدسی ادراک می‌کنند - متفق‌اند بر آنکه مراتب عوالم تکوین را بر مراتب عالم عدد، و نسب کونیه را بر مناسبات عددیه انطباق است (میر داماد۱، ۱۱۹) ║ ق۱۲. کرده ذوق شهود امکانش / از لباس وجوب عریانش (بیدل، ۳‏/۵۰‏) ║ ق۱۳. در توقیر علما و ترویج فرایض و سنن ملت بیضا، ید بیضا داشت و رعایت ارباب ذوق و عرفان نیز به سبب شوق فطری از کف نمی‌گذاشت (خاوری، ۲‏/۱۰۶۱‏) ║ ق۱۴. آقا سید جعفر دارابی مشهور به کشفی ... از اجلۀ علماء جامعین مابین علم و ایقان و ذوق و عرفان بود (اعتمادالسلطنه، ۱‏/۲۱۱‏) ║ ۱۳۱۵ش. اهل باطن ... برای درک حقایق، واسطهٔ عقلی و استدلالی را واجب نمی‌دانند و ذوق و گواهی دل را کافی می‌پندارند (فروغی، ۳‏/۱۰۹‏) ║ ۱۳۳۸ش. مرد مؤمن یک‌ لحظه از عالم واقع به آسمان رؤیا پرواز کرد؛ از آن رؤیاها که فقط شاعران و صاحبان ذوق لطیف قادر به درکش هستند (افغانی، ۳۷۹) ║ ۱۳۶۸ش. عدم تقید به وزن و نظم بر وی الزام نمی‌کند که از تصویر و مجاز اجتناب کند ... به علاوه نثر این التزام را ندارد که با اجتناب از هرگونه تعبیری که ذوق را می‌نوازد و خیال را برمی‌انگیزد همواره در یک سطح راکد و نازل نزدیک به زبان محاورۀ عادی سیر کند (زرّین‌کوب۲، ۴۸۸)
۷. دریافتن مزۀ چیزی با حس چشائی؛ چشیدن.
ق۵. عیش مخلوقان به لذت است ... به ید، لذت لمس و به دهان، لذت ذوق و به انف، لذت شمّ و به‌ عین، لذت نظر و به اُذن، لذت سماع (مستملی، ۴‏/۱۴۰۵‏) ║ ق۶. آن دو لب شیرین تو، ای جان‌ و جهان / چیزی‌ست، که آن به ذوق معلوم شود (مجیر بیلقانی: خلیل شروانی، ۳۳۹) ║ ق۷. گر تو را درد و رنج پیش آید / وز پی ذوق نوش نیش آید - تو یقین دان که کرده‌ای کاری / زآن‌ سبب می‌کشی چنین باری (سلطان ولد، ۲۰۳) ║ ق۸. به صوت و نغمۀ بلبل قدح کش تا برآساید / دهان از ذوق و دست از مس و چشم از لون و مغز از شم (سلمان ساوجی، ۱۶۱) ║ ق۹. می‌طپد دل در برم از حسرت شیرین لبش / طفل بی‌صبری برای ذوق حلوا می‌کند (بدر شیروانی، ۲۸۰) ║ ق۱۰. ز لعل می‌پرستت خودپرستان را خبر نبْوَد / چه ذوق از شربت کوثر مذاق کفرکیشان را (اهلی، ۱۵) ║ ق۱۲. هریک از آن‌ها ... آلت و خادم نفس ناطقه‌اند؛ مانند قلب و دماغ و کبد که آلت و محل ارواح و قوای ثلاثه‌اند ... و چشم که آلت بینایی ... و زبان که آلت ذوق و چشیدن طعوم و اعصاب و جلد بدن که آلت احساس و ادراک ملموسات است که به‌واسطهٔ دماغ، ادراک همه را می‌نماید (عقیلی خراسانی۱، ۱‏/۷۹‏)
۸. سلیقه، نظر و پسند کسی.
ق۶. در تفسیر حروف تهجّی که در اوایل سورت‌ها مذکور است ... علما را در این حروف مذاهب است: اول آنکه آن را به نام‌های خدای تعالی تفسیر کنند ... و مذهب پنجم و آن درست‌ترین مذاهب آن است که آن حروف نام‌های سورت‌هاست و هیچ قول از این سلیم‌تر و بر ذوق‌ و نظر از این مستقیم‌تر نیست (فخر رازی، ۱۲۷) ║ در دفع خدنگ حسد مردم نااهل / بهتر ز کفایات الهی سپری نیست ـ در ذوق خرد چون صبر {ظ: سپر} صبر به گیتی / در تصفیۀ حادثه شهد و شکری نیست (لمعة‌ السراج، ۲۷۱) ║ ق۷. هرچند این قصیده نه بر ذوق آرزوست / چون بربدیهه نظم شد این بار درگذار (کمال‌الدین اصفهانی، ۱۴۵) ║ ق۸. بوعبداللّه شیعی در میان سخن خوض کرد و کمان بیان را به‌ زه کرد و به عبارتی فصیح و لهجه‌ای ملیح کلماتی چند، چرب و شیرین، مناسب ذوق ایشان ایراد کرد که ایشان را به‌غایت خوش آمد (رشیدالدین فضل​اللّه۱۲، ۱۷) ║ ق۹. عمل کز معنی اخلاص عاری‌ست/ به ذوق پخته‌کاران خام‌کاری‌ست (جامی۳، ۲‏/۲۰۱‏) ║ ق۱۰. بلی اطراف کوه و دامن دشت / بُوَد خوش گر به ذوق خود توان گشت (وحشی، ۵۲۵) ║ ق۱۱. هرکسی سازی به ذوق خویشتن خوش می‌کند / دل میان مطربان، خوش کرده یار دلنواز (کلیم، ۴۵۴) ║ ق۱۲. ای پادشاه، زر و جواهر که مرحمت کردی، از ذوق خود بود، اما آنچه به من دست‌وپیمان کرده‌ای، مرحمت کن (حاتم‌نامه۱، ۱۶۵) ║ ق۱۳. امیدوارم که به حرف من اعتبار خواهید کرد و به ذوق من و سلامت ذهن من اعتماد خواهید فرمود و رضا نخواهید داد که نسخه بنا بر پارۀ توهمات از لطافت و الهامیت بیفتد (آخوندزاده، ۱۸۵) ║ ق۱۴. پس ‌از مطابقه گفتم که این مبال تمیز / فراخور خرد و ذوق هیئت وزراست (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۱۰‏) ║ ۱۳۰۷ش. چند سطری از کفایه را شرح نمودیم، دیدیم بعضی ... مکرّرات و توضیحات زیاد نموده، به عبارت مغلقه که دارد به ذوق خود مطالب را نوشتیم (آقا نجفی، ۳۸۹) ║ ۱۳۴۴ش. در آن باغ از هر قبیل اسباب‌ِ بازی و قمار وجود داشت که هرکس مطابق ذوق خود می‌توانست از آن استفاده نماید (شهری۶، ۲‏/۱۱۶‏) ║ ۱۳۸۵ش. در محیط ادبی تبریز آن روزگار و ذوق و پسند ادبا و چه بسا مردم عادیِ این شهر، شاهنامه همچنان که در طول تاریخ فرهنگ و ادب ایران، مورد اقبال و علاقه بوده است (سجاد آیدنلو: نامۀ بهارستان، ش۱۱-۱۲‏/۲۳۴‏)
۹. (درمورد چیزی یا امری) کیفیت خوشایندی در آن چیز یا امر که باعث جذاب شدن آن و جذب علاقه و توجه می‌شود.
ق۶. از روی فهم بر لسان حقیقت این آیت رمزی دیگر دارد و ذوقی دیگر (میبدی، ۳‏/۷۹۳‏) ║ ق۷. بیش‌ از این بی‌ عشق تو در نظم ما ذوقی نبود / هرکه عاشق گشت بر شیرین شکرگفتار شد (سیف فرغانی، ۲‏/۵۳‏) ║ ق۸. زدی بر قلعه تیر قَدْح از آن‌ روی / که این گلشن ندارد ذوق آن کوی (خواجو۲، ۹۱) ║ بهار و نگار و شراب و جوانی / کسی را که باشد زهی زندگانی ـ دو چیزند سرمایۀ کامگاری / دو ذوقند، پیرایۀ شادمانی - نشاط شراب و شراب صبوحی / صبوح بهار و بهار جوانی (سلمان ساوجی، ۲۱۱) ║ ق۹. جام جان‌افزای جامی جرعۀ توفیق یافت / شورش او برد ذوق از شعر شیرین کمال (جامی: دولتشاه، ۴۸۳) ║ ق۱۰. جایی هنوز نیست به ذوق دیار عشق / هرچند ظلم هست و ستم هست و داد نیست (وحشی، ۳۴) ║ ق۱۱. ذوقی نماند بی‌ تو جهان خراب را / گو آسمان سیاه کند آفتاب را (فیّاض لاهیجی، ۱۶۷) ║ ق۱۲. بی ‌ذوق سماع است حزین نالۀ بلبل / شوریده مرا طرز نوایی که تو داری (حزین، ۴۵۶) ║ ۱۳۳۵ش. به سخنان بلند حکمت‌بیانش معتقد بودند و استدلال به گفتارش در توحید و الهیات می‌نمودند زیرا در سخنش حکمت و معرفت و برهان و ذوق و طراوت و حلاوت بسیار بوده (الهی قمشه‌ای، ۲‏/۳۳۳‏) ║ ۱۳۶۱ش. در غیبت پدر که مادر تصمیم‌هایی دربارۀ کاروکسب گرفته‌ بود، همۀ قدرت مرموز آن ناپدید شد و کاروکسب را چون همان چیز ملال‌آور عاری از ذوقی که بود دید (دریابندری۳، ۲۲۰)
به ذوق آمدن «منتظر تعریف‌نگاری»

تو ذوق زدن «منتظر تعریف‌نگاری»

تو ذوق کسی زدن «منتظر تعریف‌نگاری»

توی ذوق کسی خوردن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق آمدن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق بردن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی بردن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی چشاندن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی چشیدن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی داشتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی دریافتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی را داشتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی راندن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی گرفتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق چیزی یافتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق دادن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق داشتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق دریافتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق راندن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوقِ سلیم (ذوق: اذواق؛ سلیم: سلیمه)
۱. ↑ ذوق‏۶.
ق۷. مع‌هذا حدس و ذوق سلیم است کی مؤید این برهان است و چون مأخذی اسهل از این خواهی، واجب باشد کی فراگیری آن را از علم نفْس به ذات خود (قطب‌الدین شیرازی، ۵‏/۳۸‏) ║ ق۸. جمعی که ... در میدان بلاغت و براعت گوی ربوده، چون رقت الفاظ و دقت معانی آن تأمل کنند ... عذوبت آن به حاسهٔ ذوق سلیم و طبع مستقیم دریابند (عزیز استرآبادی، ۴۸۹) ║ ق۹. مبدأ فضل معما و خصوصیت امتیازی او که به آن ممتاز گشته از سایر اقسام شعر دلالت کردن است بر اسمی از اسامی و وجه این دلالت منحصر نیست در آنکه به حسب اوضاع جعلی و تخصیصات عرفی باشد بلکه هرچه از الفاظ و حروف آن استخراج توان نمود به وجهی از وجوه که طباع مستقیمه به صحت آن گواهی دهد و اذواق سلیمه از قبول آن اباء ننماید شاید که مطمح نظر اعتبار گردد (شرف‌الدین یزدی: سبک‌شناسی نظم و نثر فارسی، ش۲۷‏/۱۱۵‏) ║ ق۱۰. تمامت اولیا و عرفا نفی تناسخ و اثبات مسألۀ بروز کرده‌اند و نزد کسی که ذوق سلیم دارد فرق بینهما ظاهر است (حافظ حسین، ۲‏/۲۶۴‏) ║ ق۱۲. نیست از عشق بهره هرکس را / شهد آن را چشیده ذوق سلیم (لامع، ۴۲۶) ║ ق۱۳. شاید در آن عهد و زمان عیار طبایع و افهام و بازار علوم و آداب بدین حد فاسد و کاسد نبوده که مدعیان ذوق سلیم را فرق مابین کتاب خالق و کلام خلایق ممکن و مقدور نباشد (قائم‌مقام۱، ۲۵۱) ║ ق۱۴. شرح سایر نکات مطلب را محوّل به ذوق سلیم خواننده و رجوع به مطالعۀ یک صفحه از نمونۀ ملحقه می‌نماییم (اختر، ۴‏/۳۱۶۳‏) ║ ۱۳۱۶ش. هر گلی که بیشتر عبداللّه از آن مواظبت می‌کرد گلنار بیشتر آن را دوست می‌داشت و در نظرش زیباتر جلوه می‌نمود و همواره عبداللّه را در دل از این ذوق سلیم و سلیقهٔ عالی تحسین می‌کرد (مؤتمن، ۴۱) ║ ۱۳۴۳ش. اگر من توانسته‌ باشم تلفیق این تکه‌پاره‌ها را به‌نحوی‌که مخل ذوق سلیم نباشد انجام دهم، شاید در حد خود توفیقی به‌دست آورده‌ام (نامور، ۸) ║ ۱۳۸۵ش. ایشان هیچ‌گاه از فرونهادن ضبط نسخۀ اساس اگر با ذوق سلیم یا سیاق کلام مناسبتی نداشته باشد هراسی نداشته است (امیدسالار: نامۀ بهارستان، ش۱۱-۱۲‏/۲۰۳‏)
۲. ↑ ذوق‏۴.
ق۱۴. داخل تالار شدیم. بنائی است، هشت گوشۀ طولانی. سقف آن مرتفع و با‌ کمال سلیقه و ذوق سلیم مفروش و تزیین شده (امین‌الدوله، ۱۳۱) ║ ۱۳۰۰ش. همین‌که اهل دانش و بینش به کار نوشتن مشغول شدند به‌تدریج ذوق سلیم و طبع روشن آن‌ها با مراعات قواعد و ملاحظهٔ ضروریات ... کلمات و اصطلاحات تازه داخل زبان نموده ... (جمالزاده۱، ۱۶) ║ ۱۳۳۷ش. اشعار به‌صورت مرتب و پشت سر هم نقل نشد، در هر حال همین ادبیات برای اثبات ذوق سلیم و وطن‌پرستی سرایندهٔ ارجمند کافی است (پزشکزاد۴، ۱۰۹) ║ ۱۳۷۳ش. خانه حکایت از ذوق سلیم و روح لطیف صاحب‌خانه داشت (حاج‌سیدجوادی، ۷)
ذوقش گرفتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق کاری داشتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق کردن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق کسی را کور کردن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق کسی کشیدن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق گذاشتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق گرفتن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق نمودن «منتظر تعریف‌نگاری»

ذوق یافتن «منتظر تعریف‌نگاری»

سر ذوق آمدن «منتظر تعریف‌نگاری»

سر ذوق آوردن «منتظر تعریف‌نگاری»

معنی ذوق | فرهنگ جامع زبان فارسی