فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

زدا(ی)

وضعیت: «در حال تأیید»
زدا(ی) ‎zodâ(y), ze-‎
(فعل) ۱. بنِ مضارع که به دنبال اسم می‌آید و اسم، صفت یا قید جدید می‌سازد و معانی زیر را به آن اضافه می‌کند:
‌الف‌- منزه و بی‌عیب‌کنندة چیزی.
ق۴. کسی کو به رامش سزای من است/ به دانش همان دل‌زدای من است (فردوسی، ۱‏/۷۸‏) ║ ق۶. دل‌نشان و دلگشای و دل‌زدای و دلربای/ دل‌نواز و دل‌فریب و دل‌فروز و دل‌ستان (مختاری، ۴۷۱)
‌ب‌- برطرف‌کنندۀ چیزی یا حالتی نامطلوب یا ازبین‌برندة چیزی یا کسی.
ق۵. مرا گفتی همان تیغم به‌جای‌ است/ که ازروی زمین دشمن‌زدای‌ است (فخر گرگانی، ۱۹۶) ║ تا که آهن چو فتد در نم گیرد زنگار/ باد شمشیر تو از روی جهان زنگ‌زدای (قطران، ۳۶۴) ║ ق۶. یکی حریف نوآیین خوش‌نوا دارد/ نشاط‌پرور و انده‌زداء و معنی‌دار (ادیب صابر، ۲۸۰) ║ ق۷. یاری دو ز محرمان دردش/ خونابه‌زداءِ روی زردش (امیر خسرو۲، ۱۶۸) ║ ق۸. طلا‌وة چهره کام‌رانی و سرمایه اسباب شاد‌مانی، یعنی خطاب روح‌افزای و عتاب محنت‌زدای خداوندی، رسید (شمس‌الدین آملی، ۱‏/۲۹۴‏) ║ ق۹. ای ز عدل تو سماوات به‌پای/ نور عدلت ز زمین ظلم‌زدای (جامی۳، ۱‏/۶۸۱‏) ║ ق۱۰. خورشید عالم‌افروز طلعت شاهی ... تیرگی‌زدای و ظلمت‌سوز گشت (امینی هروی، ۲۹۷) ║ ق۱۱. ندای نورفشان روشنائی دل و جان/ ندای شرک‌زدا «لاا له‌ الا هو» (فیض کاشانی، ۳۴۹) ║ ق۱۲. خشک‌سال طرب اقبال طراوت دارد/ نعمت ارزانی ما، قحط‌زدا می‌آیی (بیدل، ۲‏/۹۰۳‏) ║ ق۱۳. محفل‌آرای بزم خردمندان است و ملالت‌زدای خاطر مستمندان (خاوری، ۲‏/۱۰۷۵‏) ║ ق۱۴. کَش‌نشین و نوشخوار و غمزُدا و رخ‌فروز/ مال‌بخش و زرفشان و نامجوی ای دلنواز (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۰۷۶‏) ║ ۱۳۳۴ش. اینکه در فطرت من بی‌اعتنایی عجیبی نسبت‌ به این ظواهر چشم‌پرکن دل‌آزار خواب‌زدای آسایش‌ربای این جهان هست، در آن روزها فراهم شده‌است (نفیسی۱، ۲۲۳) ║ ۱۳۶۸ش. در گودال‌هائی که سر و پایِ گاو و گوسفند را در آن که از آب‌آهک و موادِ موزدا پر شده‌بود ریخته با لگدمال کردن و سپس چاقو کشیدن از پشم و مو تمیز کرده به کله‌پز می‌رساندند (شهری۲، ۴‏/۵۴۸‏) ║ ۱۳۷۸ش. دریافت اعتبارات خارجی و جذب و جلب سرمایه‌های ایرانیان خارج از کشور و شرکت‌های خارجی نیاز به وجود یک سیاست خارجی باثبات، تنش‌زدا و منطقی دارد (عبدالله نوری، ۱۳۱)
‌ج‌- پاک و شفاف‌کنندۀ چیزی.
ق۶. صیقلٌ: آینه‌زدای (زمخشری، ۳۰) ║ ق۸. وی برده به دندان سرِ انگشت تحیّر/ ز آیینة رخ‌سار تو آیینه‌زدایان (خواجو، ۴۷۹)
۲. بن مضارعِ زدودن، زداییدن.

معنی زدا(ی) | فرهنگ جامع زبان فارسی