فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

همنام

وضعیت: «در حال ویراستاری»
همنام ‎hamnâm‎ [جمع: همنامان]
(اسم) ۱. دو یا چند کس یا چیز که نام یا لقب مشترک داشته باشند.
ق۴. قرص طباشیر مُطِفی به‌کار دارد یا قرص دیانیطس که این بیماری را خاصه یکی قرص کرده‌اند همنام وی (اخوینی، ۴۸۰) ║ ق۵. به هر ماهی آن روز که همنامش باشد او را جشن دارند (بیرونی، ۲۵۴) ║ ق۶. زان‌روی که با سید کونینی همنام / طبع همه همنامان باشد به تو خرّم (سوزنی۳، ۴۱۴۲) ║ ق۷. بسی باشند همنامان تو را در عهد تو لیکن / به تخت مُلک برنارد شه شطرنج را شاهی (اسفرنگی، ۵۰۷) ║ ادب هشتم: چون پادشاه از نام او پرسد و همنام پادشاه باشد، نام خود را نگوید بلکه گوید بنده پسر فلان است (قطب‌الدین شیرازی۲، ۱۹۴) ║ ق۸. بهاء مُلک و دین کز بردباری / چو همنامش بوَد در راستکاری (ابن یمین، ۵۷۹) ║ ق۹. اگر از دنیا نماند الّا یک روز پس خدای‌تعالی آن روز را دراز گرداند تا بیرون آید مردی از فرزندان من همنام من باشد و هم‌کنیت من؛ زمین را پُر از عدل و انصاف کند (ابوالمحاسن جرجانی، ۶‏/۳۳۰‏) ║ ق۱۰. شیخ زاهد ... یکی از بنات مکرمات خود را که ... به زهرا علیهاالسلام همنام بود به حبالۀ نکاح وی درآورد (قاضی میر احمد۱، ۱‏/۱۵‏) ║ ق۱۱. شاه ... دختر خود را به پسر کلان او که همنام پدرکلان خود بود، داده (جهانگیر، ۷۶) ║ ق۱۲. همنام جدّ سیّد بطحا خلیل حق / کش از صفای جبهه هنرها بوَد عیان (محمدابراهیم نصیری، ۳۰۱) ║ ق۱۳. بندگان میرزا محمدخان الملقب به بیگلربیگی؛ جوانی مبادی آداب است و ... با جدّ پدری همنام (خاوری، ۲‏/۱۱۳۷‏) ║ ق۱۴. هست همنام جدّ خود فیروز / باد فیروز‌بخت تا محشر (ایرج میرزا، ۱۹) ║ ۱۳۳۳ش. والی ... همیشه درحال فرمان دادن بود و ازاین‌رو وی را بوردالو خواندند که همنام کشیش مشهور فرانسوی بود (آهی، ۱۲۲) ║ ۱۳۵۳ش. اگر محکوم‌ٌعلیه بگوید من ... او را نمی‌شناسم، شاید کسی دیگر در اینجا باشد که با من همنام باشد، قاضی محل لازم است تحقیق و تفتیش نماید (مردوخ، ۴‏/۷۲‏) ║ ۱۳۸۰ش. حاجی‌ملاحسین امام‌خوان ... با حاجی‌ملاحسین تعزیه‌خوان همنام خود، معاصر بوده‌است (شهیدی، ۶۹۱)
۲. دو یا چند کس یا چیزی که دارای ویژگی‌های یکسان باشند؛ همانند.
ق۴. آفریدگار آسمان‌هاست و زمین ... بپرست او را و شکیبایی کن بر پرستش او، هیچ دانی او را همنامی (تفسیر طبری، ۴‏/۹۶۴‏) ║ ق۵. عدد اوّل ... آن است که او را جز یکی نشمرد و او را هیچ پاره نبوَد مگر آنکه همنام او بوَد (بیرونی، ۳۵) ║ ق۶. خویشتن همنام خاقانی شمارند از سخن / پارگین را ابر نیسانی شناسند از سخا (خاقانی۱، ۱۹) ║ ق۸. ای ز زلفت عقل در دام آمده / نرگست با فتنه همنام آمده (اوحدی، ۳۵۴)
۳. دو واژه که معنای مشترکی داشته باشند؛ مترادف.
ق۹. جراف: به کسر جیم، همنام کیل است (محمد بن عبدالخالق، ۱‏/۴۷۴‏) ║ ق۱۴. زره، پوش و خفتان و خرپِشته شد / دگر تَرک و گبر است همنام خُود (ادیب‌الممالک، ۲‏/۱۰۵۰‏)

معنی همنام | فرهنگ جامع زبان فارسی