فرهنگ جامع زبان فارسیفرهنگستان زبان و ادب فارسی

عرطنیثا

وضعیت: «در حال اصلاحات ویراستاری»
عرطنیثا ‎artanisâ‎ [گونۀ دیگر: عرطنیفه؛ املای دیگر: ارطنیثا، عرطنیسا؛ <از سریانی یا آرامی>؛ (ظاهراً «آذربویه» و «آذربو(ی)» که در متون فارسی به‌کار رفته‌اند تصحیفی از آذریونه هستند که در متون عربی به‌کار رفته)]
← آذربو(ی).
ق۴. ز طلخ گاو شافه باید او را / وگرنه عرطنیثا شاید او را (میسری، ۱۶۶) ║ ق۵. عرطنیثا به پارسی اسبریون بُوَد و تورم و فلال؛ پشم و گلیم‌ها بدو بشویند و گیای او را آذربوی خوانند (موفّق هروی، ۲۳۱) ║ ق۶. عرطنیثا: بیخ او به کار دارند، سدّۀ بینی بگشاید و عطسه آرد (جرجانی۲، ۱‏/۳۱۳‏) ║ ق۷. آذربویه: او را به رومی طالون خوانند و اطروکیا هم خوانند ... و به سریانی عرطنیثا گویند (ابوبکر کاسانی، ۱‏/۴۲‏) ║ ق۸. اذربو: آذربویه گویند ... و آن بیخ عرطنیثا است (حاج زین‌العطّار، ۲۱) ║ ق۱۰. عرطنیسا: بیخ آن را آذربو خوانند. به فارسی چوبک اشنان گویند و در بعضی کتب، عوض فاوانیا، عرطنیثا نوشته‌اند (کمال‌الدین شیرازی، ۲۷۶) ║ ق۱۱. بخور مریم: قسمی از عرطنیثا و غیر اوست و او نباتی است برگش شبیه به برگ لبلاب کبیر ... و بیخش مثل بیخ شلغم وعریض و سیاه (حکیم مؤمن، ۴۴) ║ ق۱۲. اناغالُس ... شرب آن مورث سحج و مصلح آن صمغ عربی است؛ مقدار شربت آن از نیم مثقال تا یک مثقال و بدل آن ارطنیثا است (عقیلی خراسانی، ۱۷۱)

معنی عرطنیثا | فرهنگ جامع زبان فارسی